بانوی خردمندی در کوهستان سفر می کرد که سنگ گران قیمتی را

بانوی خردمندی در کوهستان سفر می کرد که سنگ گران قیمتی را در جوی آبی پیدا کرد.

روز بعد به مسافری رسید که گرسنه بود.

بانوی خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.

مسافر گرسنه، سنگ قیمتی را در کیف بانوی خردمند دید

از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بی درنگ، سنگ را به او داد

مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روی کرده بود،

از خوشحالی سر از پا نمی شناخت.

او می دانست که جواهر به قدری با ارزش است که تا آخر عمر می تواند

راحت زندگی کند، ولی چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد

تا هرچه زودتر، بانوی خردمند را پیدا کند

بالاخره هنگامی که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:

«خیلی فکر کردم. می دانم این سنگ چقدر با ارزش است،

اما آن را به تو پس می دهم با این امید که چیزی ارزشمندتر از آن به من بدهی.

اگر می توانی، آن محبتی را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشی... 

⭐️امیدوارم قلبتون همیشه پر از محبت باشه ⭐️
دیدگاه ها (۱۰)

#یمن #یمن_زیبا #یمن_قهرمان #جهان #جهان_زیبا #جهانگردی #زیبا#...

بسم الله الرحمن الرحیم آیا مردم تفاهمنامه را امضا کردند، یا ...

پارت بیست‌وهفتم [فصل اول] | روز سرنوشت‌ساز 🎤🌸صبح روز ارائه.....

پارت ۳۸ — «حکمی که نزدیک‌تر می‌شد»یونگی چند ثانیه به خدمتکار...

آقای پزشکیان؛ اگر ارز کم‌ داریم چرا باید واردات خودرو ۶۰% اف...

📺 فیلم/ افغانی ۲۵ درصد قوی‌تر شد، اما پول ملی ایران ۸۶ درصد ...

پارت ۱۰: روزهایِ خاکستریسه روز گذشت. سه روزِ پر از درد، گرسن...

شهیدی که قصه‌اش،از خودِ شهادتش عجیب‌تر است…شهید فخّار؛مردی ک...

قم، پیش از تو فقط شهری بودو پس از تو، روایت شد...روزی که کار...

Broken Wings پارت دو نیمه اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط