Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.8
(روایت از زبان ا.ت)
به عکس خیره شده بودم.
عکس خونهمون بود.
یعنی اون واقعاً نزدیک ما بود.
دستم یخ کرده بود و نمیدونستم باید چی کار کنم.
جونگکوک گوشی رو از دستم گرفت و دوباره عکس رو نگاه کرد.
- از امروز دیگه تنها جایی نمیری. (اوه اوه شوهر نگرااان)
+ جونگکوک، من نمیخوام به خاطر من...(از خداشه داره زر میزنه)
- این بحث رو تموم کن.
لحنش جدی بود، ولی این بار یه چیزی توی صداش فرق داشت.
نگران بود.
چند لحظه سکوت کردم.
+ اگه اون واقعاً ما رو زیر نظر داشته باشه چی؟ (اوسکولی!؟)
جونگکوک جواب نداد.
همین سکوتش کافی بود.
گوشی دوباره لرزید.
هر دومون به صفحه نگاه کردیم.
این بار فقط یه جمله بود:
"نگران نباش ا.ت... هنوز چیزی که میخوام رو ازت نگرفتم."
قلبم ریخت.
+ چی از من میخواد؟
جونگکوک پیام رو خوند و اخماش بیشتر رفت تو هم.
- نمیدونم.
+ پس چطوری پیداش کنیم؟
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد گوشی رو روی میز گذاشت.
- ما قرار نیست پیداش کنیم.
+ پس چی؟
نگاهش کردم.
- میذاریم خودش بیاد سراغمون. (شجاع)
با شنیدن این حرف، یه حس بدی توی دلم افتاد.
چون یه چیزی بهم میگفت...
اون دقیقاً همینو میخواست............
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.8
(روایت از زبان ا.ت)
به عکس خیره شده بودم.
عکس خونهمون بود.
یعنی اون واقعاً نزدیک ما بود.
دستم یخ کرده بود و نمیدونستم باید چی کار کنم.
جونگکوک گوشی رو از دستم گرفت و دوباره عکس رو نگاه کرد.
- از امروز دیگه تنها جایی نمیری. (اوه اوه شوهر نگرااان)
+ جونگکوک، من نمیخوام به خاطر من...(از خداشه داره زر میزنه)
- این بحث رو تموم کن.
لحنش جدی بود، ولی این بار یه چیزی توی صداش فرق داشت.
نگران بود.
چند لحظه سکوت کردم.
+ اگه اون واقعاً ما رو زیر نظر داشته باشه چی؟ (اوسکولی!؟)
جونگکوک جواب نداد.
همین سکوتش کافی بود.
گوشی دوباره لرزید.
هر دومون به صفحه نگاه کردیم.
این بار فقط یه جمله بود:
"نگران نباش ا.ت... هنوز چیزی که میخوام رو ازت نگرفتم."
قلبم ریخت.
+ چی از من میخواد؟
جونگکوک پیام رو خوند و اخماش بیشتر رفت تو هم.
- نمیدونم.
+ پس چطوری پیداش کنیم؟
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد گوشی رو روی میز گذاشت.
- ما قرار نیست پیداش کنیم.
+ پس چی؟
نگاهش کردم.
- میذاریم خودش بیاد سراغمون. (شجاع)
با شنیدن این حرف، یه حس بدی توی دلم افتاد.
چون یه چیزی بهم میگفت...
اون دقیقاً همینو میخواست............
ادامه دارد...........
- ۶۰۷
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط