,,سالی که زندگی نکردم,,

,,سالی که زندگی نکردم,,

امروز در حالی که توی تاکسی نشسته بودم نگاهی به تابلوی یک ساختمان در حال ساخت انداختم ، تاریخ شروع پروژه ٩٣/١/٢٧ بود ! اما بیشتر ساختمان کامل شده بود ، نگاهی به رفیقم انداختم و گفتم ؛ در عرض شیش ماه اگر با تف هم میرفتن بالا اینقد نمیشد ! بعد میگن چرا ساختمونا ایمن نیستن ! 
رفیقم اما نگاهی عجیب به من انداخت و گفت ؛ شیش ماه نه ! یک سال و شیش ماه ! الان نود و چهاریم خره !
اما من اصرار داشتم بر اینکه ٩٣ هستیم ، طوری که او هم به شک افتاد ! از خانمی که کنارم بود پرسیدم : ببخشید خانم الان ٩٣ هستیم یا ٩٤ ؟
او هم با نگاهی امیخته به حیرت گفت کجایید شما ؟ الان ٩٤ هستیم !!
و هر دو با با وحشت به من نگاه کردند ، نگاه هایشان رگه ای از ترحم هم داشت ، ترحم به آدمی که یکسال زندگی نکرده ، ترحم به قاتلی که یکسال خاطراتش را کشته ، ترحم به منی که یکسال زنده نبودم و زندگی کردم ،  شاید آن لحظه آن دو فکر کردند من دیوانه ام غمگینم شکست خورده ام ، اما من فقط یک سال زنده نبودم !
من آن لحظه متوجه نشدم اما از طرز نگاه آن ها مشخص بود که فاجعه درونم را دیده اند ، فاجعه ای که یکسال ام را ربود....
دیدگاه ها (۱۰)

🧁 پارت بیست و سوم | آغازِ یک رؤیای مشترکیک ماه از خواستگاری ...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ودوم: ماه و زخم‌ها---او رفت. در را کو...

داستان عاشقانه جدید

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۸سامان هنوز کنار در ایستاده بود....

RESPECT OR DIE : پارت هجدهمصدای مرد در راهرو پیچید...جونگ‌کو...

این حقیقتِ تلخ، مثل یک لایه‌یِ پنهان زیرِ تمامِ این درگیری‌ه...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۴مرحله نهایی، بسیار...

پارت ۱۶ (پایانی): طلوعِ دوبارهزمان مثل باد گذشت. ماه‌ها یکی ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت اول: ورود پادشاهان به قلمروِ...

رمان انفجار و امید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط