خدا را در نگاه زنی به جا آوردم که

خدا را در نگاه زنی به جا آوردم که
خیر ندیده ی عشق بود اما دست نمی شست از
ذات عشقی که
در دلش ریشه دوانده بود ..
همان مادری که
چشم عشقش همیشه پر آب بود اما
عشق را به کودکش هدیه می داد تا
آبروی خدا نریزد پیش چشم دنیایی که دل سپرده ی هوس است ..
خدا را با زنی شناختم که
گرچه آه در بساط دل نداشت، اما
بدهکار نبود به دنیا، به زندگی، به خودش، عشقی را که از خودش دریغ گشته بود ...

"حمید رضا هندی"
دیدگاه ها (۲)

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند ..معنی کور شدن را گره ها م...

باد سردی از میان پنجره‌های بلند و سنگی تالار به داخل می‌پیچی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط