آیدل جذاب من
آیدل جذاب من
پارت¹⁰¹
ویو نویسنده
(فردا)
آلیسا چمدونشو جمع کرده بود و کنار در گذاشت
آنا:آلیسا آماده ای؟
آلیسا:آره بریم
آنا و آلیسا و ات سوال ماشین شدن و له یمت فرودگاه رفتن
به فرودگاه رسیدن و بعد از برداشت چمدون به سمت فرودگاه رفتن
وارد فرودگاه شدن با اعضا روبهرو شدن که با لبخند براشون دست تکون میدن
جین:دختراا
بچه ها خنده ای کردند و به سمت اعضا رفتن
ویو آلیسا
نگاهی گذرا به همه انداختم؛چقدر داخل این چند ماه خاطرات خوبی برام ساخته بودن،یا همین فکر اشک تو چشام جمع شد
جین:عا موقع رفتن گریه نکن،بیا بغلم
با لبخند به سمت جین رفتم و بغلش کردم،بعد از اینکه از بغل جین بیرون اومدم هم دستشونو باز کردن که بغلشون برم
خنده ای کردم و نوبتی همشونو بغل کردم
که رسیدم به جونگ کوک،لحظه ای مکث کردم و خودمو تو بغلش انداختم،نمیدونم چه مدتی تو بغلش بودم اما با صدا زدنای ات از بغلش بیرون اومدم
ات:پروازتو اعلام کردن
سرم و تکون دادم و ات بغل کردم،به آنا که رسیدم دیدم سرش پایینه
آلیسا:آنا؟
سرشو بالا آورد که دیدم داره گریه میکنه
آنا:آلیسا دلم برات تنگ میشه(گریه)
به سمتش رفتم و بغلش کردم؛ازش جدا شدم که دوباره پروازمو اعلام کردن،چمدونمو به دستم گرفتم و از همشون خدافظی کردم
همیشه فکر میکردم سختترین قسمت سفر، رسیدنه...
اشتباه میکردم...
سختترین قسمت، دل کندنه...
فقط چند قدم دیگه...
فقط چند قدم تا جایی که دیگه هر بار برگردم، کسی پشت سرم نمیگه مواظب خودت باش.
خداحافظ...
قلبم پیش شما میمونه... حتی اگه خودم برم.
ادامه دارد...
پارت¹⁰¹
ویو نویسنده
(فردا)
آلیسا چمدونشو جمع کرده بود و کنار در گذاشت
آنا:آلیسا آماده ای؟
آلیسا:آره بریم
آنا و آلیسا و ات سوال ماشین شدن و له یمت فرودگاه رفتن
به فرودگاه رسیدن و بعد از برداشت چمدون به سمت فرودگاه رفتن
وارد فرودگاه شدن با اعضا روبهرو شدن که با لبخند براشون دست تکون میدن
جین:دختراا
بچه ها خنده ای کردند و به سمت اعضا رفتن
ویو آلیسا
نگاهی گذرا به همه انداختم؛چقدر داخل این چند ماه خاطرات خوبی برام ساخته بودن،یا همین فکر اشک تو چشام جمع شد
جین:عا موقع رفتن گریه نکن،بیا بغلم
با لبخند به سمت جین رفتم و بغلش کردم،بعد از اینکه از بغل جین بیرون اومدم هم دستشونو باز کردن که بغلشون برم
خنده ای کردم و نوبتی همشونو بغل کردم
که رسیدم به جونگ کوک،لحظه ای مکث کردم و خودمو تو بغلش انداختم،نمیدونم چه مدتی تو بغلش بودم اما با صدا زدنای ات از بغلش بیرون اومدم
ات:پروازتو اعلام کردن
سرم و تکون دادم و ات بغل کردم،به آنا که رسیدم دیدم سرش پایینه
آلیسا:آنا؟
سرشو بالا آورد که دیدم داره گریه میکنه
آنا:آلیسا دلم برات تنگ میشه(گریه)
به سمتش رفتم و بغلش کردم؛ازش جدا شدم که دوباره پروازمو اعلام کردن،چمدونمو به دستم گرفتم و از همشون خدافظی کردم
همیشه فکر میکردم سختترین قسمت سفر، رسیدنه...
اشتباه میکردم...
سختترین قسمت، دل کندنه...
فقط چند قدم دیگه...
فقط چند قدم تا جایی که دیگه هر بار برگردم، کسی پشت سرم نمیگه مواظب خودت باش.
خداحافظ...
قلبم پیش شما میمونه... حتی اگه خودم برم.
ادامه دارد...
- ۱.۱k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط