گفتم کمی از بهار خون حرف بزن

گفتم کمی از بهار خون حرف بزن
از غیرت شهر واژگون حرف بزن.

وقتی پدرم شهید شد مجنون بود
آقای معلم از جنون حرف بزن‌.

#شهید_سید_رضا_طاهر
دیدگاه ها (۲)

سیره شهدامادرمیگف ازش پرسیدم چرا همیشہ دست به سینہ اے؟گف نوڪ...

پاییز..! برایم مقدس است..!به خاطر برگهای قرمز مستی که آرام آ...

#یااباعبداللہ‌الحسین‌علیہ‌السلامهر سال براے تو سیہ مے پوشیمد...

گرچه نامت برایم گم است امامیدانم آنقدر برای خدا کسی بوده ای ...

بیاد پدرمهربانم

✍️ «تو از طراوت باران صبح عید نوشتی!»💗 #روز_دهم؛ اندوهنامۀ ش...

part: 1_________________________jk: اونجا لبخند میزنی،قهرم ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط