پارت 56

پارت 56
.
.
.
چیزی نگفتم از
-از چونش گرفتم صورتشو اوردم بالا از گونش خون میومد و از گردنش هم خونریزی داشت سریع بلندشدم و رفتم دستشویی جعبه ی کمک های اولیه رو اوردم و رفتم پیشش نشستم روی گوش پاکن بتادین ریختم گفتم ممکنه یه ذره بسوزه گفت اهه باشه گذاشتم روی زخمش چشماشو بست و دستمو گرفت لبخندی زدم و کارمو ادامه دادم گردنش هم زدم
+ایی خیلی میسوخت مخصوصا واسه گردنم سونا گفت چرا زخمی میشی بهم نمیگی گفتم چون لازم نیست تهیونگ گفت اگه عفونت میکرد چی عصبی شدم بلند شدم گفتم ولم کنید دیگه مثل بچه ها باهام رفتار میکنید عصبیو کمی داد رفتم دستشویی و ادامه کارمو انجام دادم بالاخره پانسمانش تموم شد رفتم بیرون
-وقتی رفت سونا گفت اهه اون خیلی بیخیاله اصلا به فکر خودش نیست گفتم کلافه شدم.. بزار تنهاش بزاریم گفت باشه بلند شدیم و رفتیم بیرون
+لباسامو پوشیدم موهامو از بالا بستم و سوییچ موتورمو برداشتم بعد از اتاق رفتم بیرون تهیونگ گفت ماوی کجا میری بدون جواب دادن به رفتم بیرون سوار موتورم شدم و رفتم شرکت
۳ روز بعد
+توی اتاقم بودم که گوشیم زنگ خورد ناشناس بود جواب دادم
مکالمه
+بله
؟ سلام شین ماوی( بچه ها صدای ایشون خیلی کلفت و بمه )
+بفرمایید
؟ دلت میخواد بمیری
+چی
؟ گفتم دلت میخواد بمیری
+تو کی هستی
؟ منو نمیشناسی ولی یکی منو خریده تا جون تورو بگیرم
+بهت گفتم کی هستی
؟ مواظب خودت باش
پایان مکالمه
+قطع کرد وحشت کردم این کی بود
شب
+ پایین بودم و به تهیونگ چیزی نگفتم یعنی اصلا به کسی چیزی نگفتم ولی خیلی میترسم
-احساس میکنم ماوی ترسیده رفتم سمتش و بغلش کردم گفتم ماوی خوبی چیزی نگفت گفتم ماوی گفت. ها.. ب. بله گفتم حالت خوبه گفت اره گفتم مطمئنی گفت اره دستاش رو گرفته بودم یخ زده بود گفتم چرا انقدر سردی گفت خوبم گفتم فشارت افتاده گفت خوبم ولم کن
+بلند شدم خواستم از پله اول برم که در شکست به در نگاه کردم چند تا ادم اومدن داخل وحشت کردم
از زبان راوی
ماوی ترسیده بود تهیونگ و بقیه به در نگاه کردن خودش بود.. همون مرد ناشناسی بود که به ماوی زنگ زد و تهدیدش کرد گفت شین ماوی کدومتونه ماوی گفت منم رفت سمتش تهیونگ دوید رفت سمتش گفتم کجا.. عصبی مرده تهیونگ رو هول داد همه رو گرفتن ماوی خیلی ترسیده بود مرده رفت سمتش گفت نترس قول میدم زود تمومش کنم اون مرد با سه نفر دیگه رفتن سمت ماوی... ماوی تا جایی که تونست مقاومت کرد ولی اون مرد ماوی رو از پشت گرفت سریع یه چاقو وارد شکم ماوی کرد که ماوی دادش دراومد بعد چاقو رو دراومد و زد به بازوی ماوی تهیونگ و کوک و جیمین دیگه عصبی شدن حساب بادیگارد ها رو رسیدن و سریع رفتن سمتشون ماوی دیگه چشماش رو نمیتونست باز کنه اونا فرار کردن ماوی افتاده بود روی زمین تهیونگ سریع رفت سمت ماوی از گردنش گرفت گفت ماوی.. ماوی عزیزم بیدار بمون... نگران... ماوی چیزی نگفت
-وحشت کردم دستمو گذاشتم روی زخم شکمش خیلی داشت خون میومد فشار دادم تا خون بند بیاد که جیغ زد گفتم ماوی.. باید ببرمش بیمارستان سریع براید بغلش کردم گفتم .جیمین سریع بیا(میخوان برن بیمارستان جیمین )جیمین گفت باشه سریع رفتم بیرون ماوی رو گذاشتم داخل ماشین خودمم سوار شدم و گاز دادم
+نمیتونستم نفس بکشم دیگه چشمام داشت همه جارو سیاه میدید
از زبان راوی
تهیونگ خیلی تند میرفت و در عین حال گریه هم میکرد ماوی دستش روی زخم شکمش بود تهیونگ گفت ماوی.. بیدار بمون الان میرسیم.. گریه.. اما ماوی دیگه نتونست نفساش خیلی کند بود ماوی دستش از روی زخمش افتاده و چشماش بسته شد...( نترسین نمیمیره از این سگ جون تره😐😂😑 )تهیونگ به ماوی نگاه کرد داد زد نهه ماوی تروخدا بیدار بمون لطفا عزیز دلم.. گریه شدید.. ولی ماوی دیگه بیهوش شده بود... رسیدن بیمارستان تهیونگ سریع پیاده شد و رفت در سمت ماوی رو باز کرد براید بغلش کرد و دوید رفت داخل بیمارستان جیمین هم زود رسید
۳ ساعت بعد
ماوی هنوز از اتاق عمل نیومده بود بیرون همه نشسته بودن و نگران بودن مخصوصا تهیونگ و سونا مامان همش گریه میکرد تهیونگ خم شده بود و سرشو بین دستاش فشار میداد و به زمین خیره شده بود بالاخره ماوی رو اوردن سریع بلند شدن ماوی رو بردن بخش ویژه همه رفتن سمت جیمین تهیونگ گفت جیمین حالش چطوره جیمین گفت زندس ولی
-گفتم ولی؟ گفت تهیونگ ماوی.. گفتم چی شده جیمین سونا گفت بگو دیگه جیمین گفت رفته تو کما.. وقتی اون کلمه رو گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد سونا گفت یعنی هرلحظه ممکنه... جیمین سرشو رو به نشونه ی اره تکون داد( یعنی هرلحظه ممکنه بمیره )به دیوار تیکه دادم کوک گفت تهیونگ.. حالت خوبه
دیدگاه ها (۰)

ازدواج اجباری part : 13 ویو کوک داشتم از ملودی و اون سینه ها...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

پارت ۶که یهو داشتم میخوردم زمین که دیدم شوگا اومد و با جادوی...

وقتی بچه دارین ولی . ....هوفی کشیدم، جیغ دوباره ی سول بلند ...

رمان تهیونگ

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ³⁰]*تهیونگ ویو*دکمه‌ی طبقه‌ی سوم را فش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط