parr:3🐣
parr:3🐣
صبح روز بعد سونا با لباس فرم مرتب، هنذفری داخل گوش،و آبنبات چوبی کوچکی در دهانش وارد کلاس شد......
اول از همه نگاهش را به معلم ریاضی و بعد هم به همکلاسی هایش دوخت....
معلم سرگرم تدریس مسئله بود اما دانش آموزا اصلا حواسشان نه به تخته بلکه به موبایل هایشان بود....
سونا هم از این فرصت استفاده کرد و بدون اینکه معلم متوجه آمدن او شود خواست روی نیمکت بنشیند.....
اما معلم ریز بین تر از این حرفا بود...
_خانم سونا باز هم دیر اومدی ..
_آقا معذرت میخوام دیگه تکرار نمیشه..
_دفعه قبل هم همین حرف رو بازگو کردی اما باز هم به حرفت عمل نکردی خانم سونا..
_ببخشید آقا..
_برو دفتر..
_چشم..
سونا جلوی اشک هایش را گرفت نباید میان این همه از همکلاسی هایش گریه میکرد ...
کوله اش را برداشت و سمت دفتر مدیر رفت..
با چند ((تقه))به در وارد دفتر مدیر شد مدیر چای را از دهانش دور کرد و به سونا خیره شد...
_چه چیزی تورو به اینجا کشونده دخترم؟
_آقای چوی باز هم دیر کردم..
مدیر چوی نفسی از سر کلافگی کشید...
_دخترم معلما حق دارن نباید این قدر بی دقت باشی این فرصت آخره بار دیگه ممکنه اخراج بشی ..
سونا تعظیم و تشکری کرد اما با صدای مدیر لحظه ای سر جایش ایستاد..
_دخترم آقای نامجون معلم خوبی هست؟
سونا سرش را بر طرف مدیر برگرداند..
_بله اما چرا میپرسید آقای چوی..
_بخاطر اعتراض دانش آموزا آقای نامجون تو این مدرسه تدریس نخواهد کرد از دیبرستان هوانگ مین به دیبرستان سوجان انتقالی گرفت وکارشو اونجا شروع کرد گفتم نظر توهم بپرسم....
سونا خشکش زد اگر نامجون نباشد درصدی هم برای بُرد سونا نبود بنابراین بازنده خطاب میشد ....
_میتونید آدرس آقای نامجون رو بهم بدید..
_اما دخترم این خلاف قانونه..
_لطفا مدیر چوی خواهش میکنم نباید حق ایشون پایمال بشه اون واقعا معلم خوبی هست قول میدم به این مدرسه بازگرده ..
مدیر چوی حرف سونا را قبول کرد...
_پس حرفی نمیمونه دخترم آدرس آقای نامجون رو برات میفرستم حالا هم برو سر کلاست تا بیشتر از این دیر نشده....
سونا کل تایم کلاس منتظر تمام شدن تدریس معلم ها بود وقتی که زمان تدریس تمام شد سریعاً وسایلش را جمع کرد و بدون خداحافظی از دوستانش سمت خانه نامجون رفت دوستانش متوجه تغییر چیزی درون سونا شده بودند شاید این فقط یک چالش نبود حالا همین چالش کوچک به بخشی از وجود سونا تبدیل شده بود.........
سونا برای بار یازدهم آدرس را خواند انتظار داشت نامجون در خانه بزرگتری زندگی کند اما این خانه حدودا ۶۰ متر بود ......
تردید داشت قطرات باران همینجوری اورا مانند موش آب کشیده کرده بود....
سونا بارها خواست برود اما چیزی اورا نگه داشته بود پس بین رفتن و ماندن ماندن را انتخاب کرد .....
زنگ خانه را به صدا در آورد اندکی بعد نامجون با لباس خانگی و هات چاکلتی بر دست در خانه را باز کرد....
_سونا اینجا چیکار میکنی؟
_آقای نامجون باید باهاتون صحبت کنم..
_خیله خب اول بیا داخل هوا سرده ممکنه مریض بشی..
_ممنونم (لبخند)
ادامه دارد^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
صبح روز بعد سونا با لباس فرم مرتب، هنذفری داخل گوش،و آبنبات چوبی کوچکی در دهانش وارد کلاس شد......
اول از همه نگاهش را به معلم ریاضی و بعد هم به همکلاسی هایش دوخت....
معلم سرگرم تدریس مسئله بود اما دانش آموزا اصلا حواسشان نه به تخته بلکه به موبایل هایشان بود....
سونا هم از این فرصت استفاده کرد و بدون اینکه معلم متوجه آمدن او شود خواست روی نیمکت بنشیند.....
اما معلم ریز بین تر از این حرفا بود...
_خانم سونا باز هم دیر اومدی ..
_آقا معذرت میخوام دیگه تکرار نمیشه..
_دفعه قبل هم همین حرف رو بازگو کردی اما باز هم به حرفت عمل نکردی خانم سونا..
_ببخشید آقا..
_برو دفتر..
_چشم..
سونا جلوی اشک هایش را گرفت نباید میان این همه از همکلاسی هایش گریه میکرد ...
کوله اش را برداشت و سمت دفتر مدیر رفت..
با چند ((تقه))به در وارد دفتر مدیر شد مدیر چای را از دهانش دور کرد و به سونا خیره شد...
_چه چیزی تورو به اینجا کشونده دخترم؟
_آقای چوی باز هم دیر کردم..
مدیر چوی نفسی از سر کلافگی کشید...
_دخترم معلما حق دارن نباید این قدر بی دقت باشی این فرصت آخره بار دیگه ممکنه اخراج بشی ..
سونا تعظیم و تشکری کرد اما با صدای مدیر لحظه ای سر جایش ایستاد..
_دخترم آقای نامجون معلم خوبی هست؟
سونا سرش را بر طرف مدیر برگرداند..
_بله اما چرا میپرسید آقای چوی..
_بخاطر اعتراض دانش آموزا آقای نامجون تو این مدرسه تدریس نخواهد کرد از دیبرستان هوانگ مین به دیبرستان سوجان انتقالی گرفت وکارشو اونجا شروع کرد گفتم نظر توهم بپرسم....
سونا خشکش زد اگر نامجون نباشد درصدی هم برای بُرد سونا نبود بنابراین بازنده خطاب میشد ....
_میتونید آدرس آقای نامجون رو بهم بدید..
_اما دخترم این خلاف قانونه..
_لطفا مدیر چوی خواهش میکنم نباید حق ایشون پایمال بشه اون واقعا معلم خوبی هست قول میدم به این مدرسه بازگرده ..
مدیر چوی حرف سونا را قبول کرد...
_پس حرفی نمیمونه دخترم آدرس آقای نامجون رو برات میفرستم حالا هم برو سر کلاست تا بیشتر از این دیر نشده....
سونا کل تایم کلاس منتظر تمام شدن تدریس معلم ها بود وقتی که زمان تدریس تمام شد سریعاً وسایلش را جمع کرد و بدون خداحافظی از دوستانش سمت خانه نامجون رفت دوستانش متوجه تغییر چیزی درون سونا شده بودند شاید این فقط یک چالش نبود حالا همین چالش کوچک به بخشی از وجود سونا تبدیل شده بود.........
سونا برای بار یازدهم آدرس را خواند انتظار داشت نامجون در خانه بزرگتری زندگی کند اما این خانه حدودا ۶۰ متر بود ......
تردید داشت قطرات باران همینجوری اورا مانند موش آب کشیده کرده بود....
سونا بارها خواست برود اما چیزی اورا نگه داشته بود پس بین رفتن و ماندن ماندن را انتخاب کرد .....
زنگ خانه را به صدا در آورد اندکی بعد نامجون با لباس خانگی و هات چاکلتی بر دست در خانه را باز کرد....
_سونا اینجا چیکار میکنی؟
_آقای نامجون باید باهاتون صحبت کنم..
_خیله خب اول بیا داخل هوا سرده ممکنه مریض بشی..
_ممنونم (لبخند)
ادامه دارد^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
- ۱.۳k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط