پارت

پارت 5

چند روز بعد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خودمو جیمین تو پارک بودیم
جیمین:پدرم کارم داره باید برم
ا.ت: خب باشه
جیمین:تا خونه باهام بیا
ا.ت: باشه
جیمین دستمو گرفت
ا.ت:مامانمینا میخوان امروز برن مسافرت تو بیا خونمون
جیمین: مگه نیلا و هیونا اونجا نیستن
ا.ت: نه نیلا میخواد بره خونه هیونا
جیمین: خب باشه امشب میام خونه
ا.ت: خوش اومدی😊
جیمین: 😊
جیمین: خب رسیدیم
ا.ت: چه زود
جیمین بغلم کرد
ا.ت: شب میبینمت
جیمین: منم همینطور
یکی از دور گفت: جیمین
جیمین برگشت دید
جیمین: وای نه تو باید بری
ا.ت: چرا مگه کیه
جیمین:زن بابامه
(علامت زنه ✓)
✓: کجا وایسا ببینم بیا داخل
جیمین: برو
زنه اومد نزدیک و دستمو گرفت تو کی هستی
✓: دوست دختر جیمینی
جیمین: ولش کن ا.ت برو
✓: وایسا بیینم کجا نمیزارم بری
جیمین: چیکارش داری
✓:میدونی اگه بابات بفهمه چی میشه و بعد مگه تو قرار نبود با دختر خواهرم ازدواج کنی بعد الان رفتی با یه دختر دیگه
ا.ت:...
شرط: ۲۰لایک

#جیمین
#فیک
#سناریو
دیدگاه ها (۳۸)

پارت6ا.ت: چی جیمین: برات توضیح میدم✓: توضیح چرا خودم بهت میگ...

پارت7داشتم تو اتاقم گریه میکردمپ: دختر قشنگم ا.ت نیلا همه چی...

پارت4ا.ت: اونینیلا: جانم ا.ت: چرا نگفتی هیونا اینجاست یه لحظ...

پارت3جیمین: مامان جون اصلا احساس میکنم کسیاونجا نیست که حتی ...

رمان عشق من واقعیه

رمان عشق من واقعیه پارت ۱ من نیلا هستم یه دختر ۲۰ ساله سال ا...

love in the dark②⑧یک هفته بعد (شب) داشتم تلویزیون میدیدم که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط