پارت سوم|دیدار

پارت سوم|دیدار

پارک لارا

ـ میچا، حداقل بگو کجا داریم می‌ریم!

میچا بدون اینکه برگرده، دستم رو کشید.

ـ گفتم بعداً می‌فهمی.

ـ از وقتی اومدی دنبالم همینو می‌گی.

ـ چون اگه الان بگم، می‌خوای برگردی خونه.

ـ خب شاید واقعاً بخوام برگردم.

ایستاد و با اخم نگاهم کرد.

ـ لارا، امشب رو فقط به من اعتماد کن.

با تردید نگاهش کردم.

ـ باشه...

چند دقیقه بعد جلوی یه آپارتمان ایستادیم.

در که باز شد، دختری هم‌سن خودمون با لبخند مقابلمون ظاهر شد.

ـ بالاخره اومدین!

میچا منو هل داد داخل.

ـ این لاراستت.

دختر با ذوق نگاهم کرد.

ـ می‌دونم. بالاخره دیدمت!

خندیدم.

ـ سلام...

میچا کیفش رو روی مبل انداخت.

ـ خب، وقت نداریم. آماده‌شون کن.

با تعجب بهش نگاه کردم.

ـ چی رو؟

ـ خودمون رو.

ـ برای چی؟

ـ امشب قراره بریم بیرون.

دختر خندید.

ـ بهش نگفتی؟

ـ نه.

ـ میچا!

ـ باشه بابا، الان می‌گم.

رفت سمت اتاق و دو تا لباس از داخل کمد بیرون آورد.

یکی رو به من داد.

ـ این مال توئه.

لباس رو گرفتم و با تعجب نگاهش کردم.

ـ تو اینو کی خریدی؟

ـ چند روز پیش.

ـ برای من؟

ـ آره.

ـ ولی من اصلاً نمی‌دونستم قراره جایی بریم.

ـ دقیقاً برای همین بهت نگفتم.

لباس رو کنار بدنم گرفتم.

ـ میچا، من واقعاً نمی‌دونم چرا باید این‌همه آماده بشیم.

ـ چون امشب قراره خوش بگذره.

با شک نگاش کردم.

ـ این جمله‌ت اصلاً قابل اعتماد نیست.

هر سه خندیدیم.

حدود یک ساعت بعد، جلوی آینه ایستاده بودم.

آرایشم خیلی ساده بود و موهام رو باز گذاشته بودم لباسم هم که محشر و جذاب بود،همچین بد هم نبودد.

میچا هم آماده شده بود.

دختر صاحب‌خانه آخرین نگاه رو به ما انداخت.

ـ خب؟ آماده‌این؟

میچا کیفش رو برداشت.

ـ صددرصد.

من هنوز مردد بودم.

ـ حداقل بگین کجا می‌ریم.

میچا لبخند زد.

ـ یه کلاب.

چشم‌هام گرد شد.

ـ کلاب؟!

ـ آره.

ـ میچا، من اهل این جاها نیستم.

بازوم رو گرفت.

ـ فقط چند ساعت. اگه خوشت نیومد، برمی‌گردیم.

نفس عمیقی کشیدم.

ـ باشه.

***

نیم ساعت بعد، ماشین جلوی ساختمونی بزرگ توقف کرد.

از پشت شیشه به ورودی نگاه کردم.

جمعیت زیادی جلوی در بود.

ماشین‌های گران‌قیمت یکی‌یکی جلوی ساختمان توقف می‌کردند و آدم‌های مختلف وارد می‌شدند.

میچا از ماشین پیاده شد.

ـ بیا.

پیاده شدم و کنارش ایستادم.

ـ مطمئنی اینجا خوبه؟

ـ خیلی هم خوبه.

با هم به سمت ورودی رفتیم.

به محض اینکه وارد شدیم، صدای موسیقی بلند و نورهای رنگی فضای کلاب رو پر کرده بود.

آدم‌های زیادی اونجا بودن.

بعضی‌ها مشغول صحبت بودن، بعضی‌ها کنار میزها نشسته بودن و بعضی‌ها هم روی صندلی‌های اطراف سالن بودن.

میچا دستم رو گرفت.

ـ گم نشو.

ـ خودت گم نشی.

خندید.

ـ بیا اول یه جای خوب پیدا کنیم.

همراهش راه افتادم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لارا هیچ شناختی از آدم‌های اینجا نداشت.

و حتی نمی‌دونست...

چند متر آن‌طرف‌تر، مردی نشسته که اسمش برای بیشتر آدم‌های این کلاب کافی بود تا سکوت کنن.

جئون جونگ‌کوک.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خبب حمایت و کامنت یادتون نره بچهااا
دیدگاه ها (۰)

حتما فالوشه فیکاش محشره:) @989363_1923

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆      ۲ پارتچند دقیقه بود که ه...

پارت اول | یک روز معمولیپارک لاراـ لارا، بیداری؟چشم‌هام رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط