برایت حسّ شعر و یک سبد بیتابی آوردم؛

برایت حسّ شعر و یک سبد بیتابی آوردم؛
برایت دسته دسته پُر، رُز ِسُرخابی آوردم!
از آن شبهای شور و شکوِه و شیرینی و شادی،
لبِ حوضی و گلدان و شبیِ مهتابی آوردم!
چه شبهایی که با شعرِ کوچه را گشتم؛
برایت چشمِ پُف کرده، پُر از بی‌خوابی آوردم!
تماشا دارد آن رخسارِ گندمگونِ مهتابی،
که در باغی پُر از فیروزه‌های آبی آوردم
ردیف و قافیه از خاطره، سرشارِ دلتنگی؛
دوباره قافیه از گریه و دلتنگی آوردم!
شبم، تنگ و دلم، تنگ و سرم، منگ
دوباره یک شب از فانوسهای رنگی آوردم...
دیدگاه ها (۱۳)

💙🥀... غمی‌ست ناآشنا در من حسے غریبفهمیدم در این شهر یا من اض...

❤ دِل نِــوشْــتِہ❤ :میدانی من اصلا اهل این کار ها نبودم که ...

ساعت از چهار بعد از ظهر گذشته بودهوا روشن بود اما، هوای دل م...

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم!دخت...

""°•°حتما بخونيد, قشنگه°•°""پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده ...

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم! دخ...

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم!دخت...

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم!دخت...

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم!دخت...

داستان کوتاه پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط