اما
اما
زنگ زدم به تمام گروه هایی که قرار بود بینشون انتخاب کنین و بهشون گفتم بیان همون کافه قبلی
*فرداش*
جولیا
از صبح اخلاق اسی یه جوری بود گوشه گیر شده بود و لب به غذا نزد. نزدیکای۴بود لباس عوض کردیم (عکس لباس بعد از پارت)و راه افتادیم وقتی رسیدیم همه بودن .
نشستیم.
سوهو:خب اول سفارش بدین یعد بریم سراغ ماجرا.
هرکی یه چی سفارش داد.
استیسی نشست رو یدونه صندلی که همه ببیننش و شروع کرد.
استیسی:خب از الان بگم هر گونه حرفی وسط ماجرا باعث میشه تو خماریش بمونین .و ادامه داد: خب میخوام براتون از زندگی یه دختری بگم که تقریبا نصف ریو از دستش عاصی بودن .دختر شر و شیطون که از از درو دیوار بالا میرفت و حتی به پیرمرد ها و پیرزن ها هم رحم نمی کرد .یه مغازه کتاب فروشی و وسایل نقاشی داشت که با بهترین دوستش ادارش میکردن.روزی از روز ها دخترک مشغول کار بود که پسری که هم محله ایشون بود وارد مغازش شد . دخترم با نگاه اول از پسر خوشش اومد. پسرم از دختر بد تر بود. اونا باهم دوست شدن و تا شیش ماه عالی سپری شده تا اینکه یه روز دختر به پسر شک کرد چند وقت بود خیلی با دوستش گرم می گرفت. اونروز به پسر گفت که بیاد دنبالش ولی پسر بهونه اورد . دقیقا همون روز دوستشم کار داشت .دخترم پسرو تقیب کرد و متوجه خیانتش شد . و از اون روز به بعد دختر دیگه اون دختر سابق نشد و امد کره تا همه چیز رو فراموش کنه
چانیول:خب اون دختر الان کجاست
کامیلا: اسی راست میگه خنگی هااا
کریس:با بچه ی من درست صحبت کن تو
جولیا:مثلا نخواد
کریس:باید بخواد
اما:بایدی در کار نیست اونم یه انسانه و حق انتخاب داره و اونش به جناب عالی مربوت نیست.
دسونگ:خب الان چرا اینارو به ما گفتی?
وین وین:چون دیگه نگین چرا ایجوری ای تو و ...
مارک:اوخیییی دلم واس دختره سوخت
استیسی:ولی دختره نیازی به دلسوزی نداره
زنگ زدم به تمام گروه هایی که قرار بود بینشون انتخاب کنین و بهشون گفتم بیان همون کافه قبلی
*فرداش*
جولیا
از صبح اخلاق اسی یه جوری بود گوشه گیر شده بود و لب به غذا نزد. نزدیکای۴بود لباس عوض کردیم (عکس لباس بعد از پارت)و راه افتادیم وقتی رسیدیم همه بودن .
نشستیم.
سوهو:خب اول سفارش بدین یعد بریم سراغ ماجرا.
هرکی یه چی سفارش داد.
استیسی نشست رو یدونه صندلی که همه ببیننش و شروع کرد.
استیسی:خب از الان بگم هر گونه حرفی وسط ماجرا باعث میشه تو خماریش بمونین .و ادامه داد: خب میخوام براتون از زندگی یه دختری بگم که تقریبا نصف ریو از دستش عاصی بودن .دختر شر و شیطون که از از درو دیوار بالا میرفت و حتی به پیرمرد ها و پیرزن ها هم رحم نمی کرد .یه مغازه کتاب فروشی و وسایل نقاشی داشت که با بهترین دوستش ادارش میکردن.روزی از روز ها دخترک مشغول کار بود که پسری که هم محله ایشون بود وارد مغازش شد . دخترم با نگاه اول از پسر خوشش اومد. پسرم از دختر بد تر بود. اونا باهم دوست شدن و تا شیش ماه عالی سپری شده تا اینکه یه روز دختر به پسر شک کرد چند وقت بود خیلی با دوستش گرم می گرفت. اونروز به پسر گفت که بیاد دنبالش ولی پسر بهونه اورد . دقیقا همون روز دوستشم کار داشت .دخترم پسرو تقیب کرد و متوجه خیانتش شد . و از اون روز به بعد دختر دیگه اون دختر سابق نشد و امد کره تا همه چیز رو فراموش کنه
چانیول:خب اون دختر الان کجاست
کامیلا: اسی راست میگه خنگی هااا
کریس:با بچه ی من درست صحبت کن تو
جولیا:مثلا نخواد
کریس:باید بخواد
اما:بایدی در کار نیست اونم یه انسانه و حق انتخاب داره و اونش به جناب عالی مربوت نیست.
دسونگ:خب الان چرا اینارو به ما گفتی?
وین وین:چون دیگه نگین چرا ایجوری ای تو و ...
مارک:اوخیییی دلم واس دختره سوخت
استیسی:ولی دختره نیازی به دلسوزی نداره
- ۴.۱k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط