آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۱۱۰
(ویو جونگ کوک)
چشمای قشنگش قرمز بود...
اونقدر قرمز که انگار یکی با دست خودش قلبمو چنگ زده بود...
دستم رو آروم روی گونهش گذاشتم و با انگشتم اشکای خیس زیر چشمش رو پاک کردم...
_"بهت گفتم نذار کسی تو رو بشکنه خانومم...تو چرا حرف گوش نمیدی؟."
لب پایینش لرزید...
نگاهم کرد اما چیزی نگفت...
فقط همونجوری با اون چشمهای خیسش زل زد بهم و این برای دیوونه کردنم کافی بود...
خم شدم و پیشونیشو بوسیدم...
طولانی...
آروم...
انگار میخواستم با همون بوسه تموم دردشو از تنش بکشم بیرون...
_"من زندهام برای تو...میفهمی نیلسو؟."
+"جونگ کوک..."
_"نه...بذار من حرف بزنم."
هر دو دستشو توی دستم گرفتم...
سرد بود...
خیلی سرد...
_"تو حق نداری از حرف هیچکس بشکنی...
نه پدربزرگ...
نه خانوادهی من...
نه حتی خود من...
تو زن منی...
تنها زن من...
و آخرین زنی که اسمش کنار اسم منه."
اشکش دوباره چکید...
اینبار با بغض خندید:
+"ولی من نمیتونم برات بچه بیارم..."
همون لحظه حس کردم یکی از داخل بدنم استخونامو خرد کرد...
این همون زخمی بود که هر بار میگفت بیصدا خونم رو میریخت...
اما نذاشتم بیشتر از این توی اون فکر غرق بشه...
دستمو بردم زیر چونش و سرشو بالا گرفتم:
_"کی گفته من تو رو برای بچه خواستم؟."
+"جونگ کوک..."
_"من تو رو خواستم چون تو نیلسویی...
چون با تو نفس کشیدن فرق داره...
چون وقتی نیستی این دنیا برام کثیفتر از همیشهست...
چون وقتی دستتو میگیرم یادم میاد هنوز آدمم...
من تو رو برای خودت خواستم...نه برای رحم و وارث و این مزخرفاتی که توی سر بقیهست."
لباش لرزید...
شرط : ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۱۱۰
(ویو جونگ کوک)
چشمای قشنگش قرمز بود...
اونقدر قرمز که انگار یکی با دست خودش قلبمو چنگ زده بود...
دستم رو آروم روی گونهش گذاشتم و با انگشتم اشکای خیس زیر چشمش رو پاک کردم...
_"بهت گفتم نذار کسی تو رو بشکنه خانومم...تو چرا حرف گوش نمیدی؟."
لب پایینش لرزید...
نگاهم کرد اما چیزی نگفت...
فقط همونجوری با اون چشمهای خیسش زل زد بهم و این برای دیوونه کردنم کافی بود...
خم شدم و پیشونیشو بوسیدم...
طولانی...
آروم...
انگار میخواستم با همون بوسه تموم دردشو از تنش بکشم بیرون...
_"من زندهام برای تو...میفهمی نیلسو؟."
+"جونگ کوک..."
_"نه...بذار من حرف بزنم."
هر دو دستشو توی دستم گرفتم...
سرد بود...
خیلی سرد...
_"تو حق نداری از حرف هیچکس بشکنی...
نه پدربزرگ...
نه خانوادهی من...
نه حتی خود من...
تو زن منی...
تنها زن من...
و آخرین زنی که اسمش کنار اسم منه."
اشکش دوباره چکید...
اینبار با بغض خندید:
+"ولی من نمیتونم برات بچه بیارم..."
همون لحظه حس کردم یکی از داخل بدنم استخونامو خرد کرد...
این همون زخمی بود که هر بار میگفت بیصدا خونم رو میریخت...
اما نذاشتم بیشتر از این توی اون فکر غرق بشه...
دستمو بردم زیر چونش و سرشو بالا گرفتم:
_"کی گفته من تو رو برای بچه خواستم؟."
+"جونگ کوک..."
_"من تو رو خواستم چون تو نیلسویی...
چون با تو نفس کشیدن فرق داره...
چون وقتی نیستی این دنیا برام کثیفتر از همیشهست...
چون وقتی دستتو میگیرم یادم میاد هنوز آدمم...
من تو رو برای خودت خواستم...نه برای رحم و وارث و این مزخرفاتی که توی سر بقیهست."
لباش لرزید...
شرط : ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۳.۳k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط