آیدل جذاب من
آیدل جذاب من
پارت⁶¹
ویو نویسنده
بچه ها مشغول خوردن نوشیدنی بودند،اما تهیونگ تمتم حواسش پیش آنا بود؛در زده شد و ات وارد شد،از جام بلند شدم
تهیونگ:آنا کو؟؟
آنا بعد از ات وارد شد و به همه سلام کرد،صورتش یکم پف داشت مشخص بود گریه کرده،یه پیراهن مشکلی بلند پوشیده بود و سعی داشت با موهاش گردنش رو مخفی کنه،نگاهش به من افتاد که پایین رو نگاه کرد و اومد پیش ما نشست
جونگ کوک:ته بشین!
یواش گفت جوری که فقط خودم بشنوم،نشستم و خیره نگاش کردم و شیشه ای برداشتم و خوردم
جین بلند شد
جین:خب بچه ها امشب آخرین شبی هست که اینجا هستیم،فردا به سمت کره حرکت میکنم،پس آخرین شبی که اینجا هستیم رو بترکونیم!!
(پرش زمانی آخر شب)
ویو ات
همه از هم خدافظی کردیم و به سمت اتاقامون رفتیم،به جیهوپ گفتم که آنا امشب اینجا بخوابه و خودش بره پیشه وی
آنا به اتاق ما اومد،انگار خیلی خسته بود
آنا:ات،کجا بخوابم؟
ات:برو تو اتاق اولی بخواب
آنا:اوکی
رفت و وارد اتاق شد،رفتم لباسمو عوض کردم و موهامو شونه کردم و گوجه ای بستم،به اتاق آنا رفتم که دیدم با همون لباسا خوابیده،بیدارش نکردم و گذاشتم بخوابه؛به سمت اتاق خودو و جیهوپ رفتم و خودمو روی تخت پرت کردم و به خواب رفتم
ادامه دارد...
پارت⁶¹
ویو نویسنده
بچه ها مشغول خوردن نوشیدنی بودند،اما تهیونگ تمتم حواسش پیش آنا بود؛در زده شد و ات وارد شد،از جام بلند شدم
تهیونگ:آنا کو؟؟
آنا بعد از ات وارد شد و به همه سلام کرد،صورتش یکم پف داشت مشخص بود گریه کرده،یه پیراهن مشکلی بلند پوشیده بود و سعی داشت با موهاش گردنش رو مخفی کنه،نگاهش به من افتاد که پایین رو نگاه کرد و اومد پیش ما نشست
جونگ کوک:ته بشین!
یواش گفت جوری که فقط خودم بشنوم،نشستم و خیره نگاش کردم و شیشه ای برداشتم و خوردم
جین بلند شد
جین:خب بچه ها امشب آخرین شبی هست که اینجا هستیم،فردا به سمت کره حرکت میکنم،پس آخرین شبی که اینجا هستیم رو بترکونیم!!
(پرش زمانی آخر شب)
ویو ات
همه از هم خدافظی کردیم و به سمت اتاقامون رفتیم،به جیهوپ گفتم که آنا امشب اینجا بخوابه و خودش بره پیشه وی
آنا به اتاق ما اومد،انگار خیلی خسته بود
آنا:ات،کجا بخوابم؟
ات:برو تو اتاق اولی بخواب
آنا:اوکی
رفت و وارد اتاق شد،رفتم لباسمو عوض کردم و موهامو شونه کردم و گوجه ای بستم،به اتاق آنا رفتم که دیدم با همون لباسا خوابیده،بیدارش نکردم و گذاشتم بخوابه؛به سمت اتاق خودو و جیهوپ رفتم و خودمو روی تخت پرت کردم و به خواب رفتم
ادامه دارد...
- ۱۲۵
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط