_تا مامانم رف منم رفتم پیش ا. ت توی راه رو ها که داشتم می

_تا مامانم رف منم رفتم پیش ا. ت توی راه رو ها که داشتم میرفتم بالا یاد کلی کاری که باهاش کردم افتادم و بغض سنگینی روی گلوم بود یاد اون موقع افتادم که موقعی که با شلاق زدم یه حسی بم گف ایزابل همش یه نقشس و ا. ت رو باید دوس داشته باشی ولی اون حسو کنار زدم کاش اون روز به حرف ندای درونم گوش داده بودم با همین فکرا رسیدم به در اتاق ا. ت
_تق تق میشه بیام تو؟؟
+بله ارباب بفرمایید _میخام باهات صحبت کنم اگر چه الا خیلی دیره!
+چیشده؟ _معذرت میخام من نمیدونستم تو چی میکشی! اصلا نمیدونستم همش یه نقشه بود منو ببخششش(گریه )
+عزیز دلم گریه نکن سرشو چسبوند به سینش( منحرف نشید جریان احساسی 😂😂)
_امروز داشت میرفتم شرکت مچ ایزابل گرفتم با یه پسره و همه ی حرفاشونو شنیدم
منو میبخشی( 🥺مظلومیت)
+معلومه که میبخشمت عزیزم میدونم که تقصیر تو نیست

از زبان نویسنده :اون دو کنار هم به زندگیشون با خوشی ادامه دادند در این فصل از این فیک یاد میگیریم که یک سری اوقات ندای درون انسان راست گوی جریاناست و اون میتونه بهترین باشه! پس به خودت اعتماد کن

فصل 3 هم قراره بیاد کور خوندین من نمیزارم راحت برین به زندگیتون ادامه بدید😈😂😂
از 5 شنبه هفته بد اگ خدا بخواد(خدا همیشه میخاد ولی ما گشادیم😂)شرو میکنم به نوشتن فصل سوم البته برای نوشتن فصل سه باید به 400 کامنت و 110 رسیده باشه
دوستون دارم فعلا 💜
دیدگاه ها (۵۱۵)

سناریو بونتن پارت۴

روز بعد ا/ت کج راه میرفت و نمیتونست راه برهجونگ کوک هم یه جا...

دختر تنها________________________________ ویو ا/ت: داشتم با ...

سناریو ایدل رویایی پارت ۵

سناریو ران پارت اخر

سناریو هانما پارت ۲

~~~~~(عشق ممنوعه)~~~~~~ ...

True Love③⑥تهیونگنه ا/ت نه نه این یه کابوسه یه کابوس ا/ت ی م...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

پارت ۴ (سرنوشت)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط