✦ اولین گناه ✦

✦ اولین گناه ✦

فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود

---

لعنت به او.

لعنت به آن مرد. به آن پالتوی سیاه. به آن اسم. جیون جونگ‌کوک.

من احمق نبودم. کاساندرا روینتا بودم. استاد اترمانسی. کسی که طلسم‌ها را در چند ثانیه از هم می‌شکافد. کسی که هفت زبان مرده می‌داند. کسی که در این عمارت، در این زندان، با شمع و خون و کتاب بزرگ شده.

وقتی از پنجره پریدم، از قبل نقشه‌ام را کشیده بودم.

یک حقه. یک طلسمِ کوچک. «خطای دید.» وقتی به پایین نگاه کرد، من نبودم. من آنجا نبودم که ببیند. من در تاریکی بودم. در سایه. در جایی که چشمِ او نمی‌دید.

او فکر کرد من افتادم. او فکر کرد خون از سرم جاری شد. او فکر کرد من مُردم.

احمق.

از پنجره پریدم. روی پشت‌بام. بعد روی دیوار. بعد روی زمین. و دویدم.

می‌دانستم او کیست. می‌دانستم چه می‌خواهد. می‌خواست مرا به دِه‌گو بفروشد. به همان مردی که خانواده‌ی او را سوزاند. به همان مردی که دوستِ پدرم است.

ازش متنفر شدم.

نه چون مرا نجات داد. نه چون به من دروغ گفت. چون می‌خواست از من استفاده کند. مثل پدرم. مثل مادرم. مثل هالووی. مثل همه.

من برای همه یک ابزار بودم. یک کالا. یک دروازه.

دیگر نه.

---

جنگل.

در پشتِ عمارت روینتا، جنگلی هست. جنگلی تاریک. درخت‌های بلند. مه. کسی به آنجا نمی‌رود. می‌گویند روح‌ها در آن پرسه می‌زنند. می‌گویند کسانی که وارد می‌شوند، برنمی‌گردند.

من برگشتم.

از دیوارِ عمارت بالا رفتم. از پشتِ قبرستان. از کنار آن درختِ خشکیده. و بعد — جنگل.

شاخه‌ها صورتم را می‌خراشیدند. سنگ‌ها پایم را می‌بریدند. اما من راه می‌رفتم. چون ترس از ماندن از ترس از جنگل بیشتر بود.

نفس‌نفس. پشتم می‌سوخت. خون از پیشانی‌ام می‌آمد — از جایی که به لبه‌ی طاقچه خورده بود. اما زنده بودم.

زنده.

و بعد...

صدایی.

از پشت بوته‌ها. نرم. کوچک.

یک گربه.

سیاه. کاملاً سیاه. با چشمانی سبز. روی زمین نشسته بود و به من نگاه می‌کرد.

ایستادم.

— تو کی هستی؟ — زیر لب گفتم.

گربه سرش را کج کرد.

— میو.

خندیدم. برای اولین بار در آن شب. خنده‌ای کوتاه. خسته.

— تو هم مثل منی؟ — گفتم، و زانو زدم. — تنها. در جنگل. در تاریکی.

گربه بلند شد. به سمتم آمد. خودش را به پایم مالید. گرم بود. زنده بود.

دستم را دراز کردم. نازش کردم.

— اسمت را چه بگذارم؟ — گفتم. — سایه؟

گربه چشمانش را بست. مثل کسی که موافقت می‌کند.

— باشه. سایه. — بلندش کردم. در بغلم گذاشتم. — تو هم مثل منی. سیاه. تنها. و فراری.

راه افتادم. در جنگل. با گربه‌ای در بغلم. و در دلم، چیزی که سال‌ها مرده بود، تکان خورد.

من دیگر تنها نیستم.

حتی اگر فقط یک گربه باشد.

---

پایان فصل دوازدهم.

---

فصل سیزدهم: «جایی که سایه‌ها زندگی می‌کنند» — به‌زودی.

«من فرار کردم. از عمارت. از پدرم. از آن مرد. و در جنگل، جایی که هیچ‌کس نمی‌رود، یک گربه‌ی سیاه پیدا کردم. و برای اولین بار... برای اولین بار، کسی مرا دوست داشت. حتی اگر یک گربه بود.»
— کاساندرا روینتا
دیدگاه ها (۱۱)

سیلام پشمک کوچولو ها

نانازیمو فالو کنیییددددددددددددددددددد

✦ اولین گناه ✦فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت---یک لحظه سر ب...

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

عمارت ریونتا رو اینجوری تصور کنید

✦ اولین گناه ✦فصل ششم: شبی که هیچ‌کس نمی‌خوابد---در باز شد.ه...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

✦ اولین گناه ✦فصل اول: خانه‌ای که نفس نمی‌کشدباران به شیشه م...

رمان: فراموش شدهفصل ۳: آیینِ نمک و جنگلآدی که اطلاعات زیادی ...

✦ اولین گناه ✦فصل نهم: مردی که برگشت---با بدنی که آتش بود، ا...

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

---❖ خاندان روینتا ❖«خونِ ما از پادشاهی‌ها قدیمی‌تر است. جاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط