من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم...
 
اگر به خانه ی من آمدی
برای من
ای مهربان!
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ...
 
"فروغ فرخزاد"
دیدگاه ها (۸)

ﺗـﻮﺑﻮﺗﻪﺍﯼ ﮔﻞﺳﺮﺥ،ﻣﻦﺑﺎﻏﺒﺎﻧﯽ ﻧﺎﺷﯽ . . .ﺗــا تـو ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺑﺸﮑﻔﯽﻣﻦْ...

تو را نه باید دیدنه باید شنیدنه لمسنه دوست داشت حتیبی دفاعدر...

....و عاقبت عشق خواهد آمد روزی بی خبر تر از هرروز آهسته آهست...

تو برنمی گردی ...وَ این غمگین ترین شعر جهان است!که ترجمه نمی...

من از نهایت شب حرف می زنممن از نهایت تاریکیو از نهایت شب حرف...

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

خانه دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.آسمان مکثی کرد.ره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط