**#disguise**

**#disguise**
**#دیسگایز**

**#Part_26**

**#Jeon_Jackson**
**#Jeon_Victor**
**#jeon_Rina**

ناگهان…

دستگیره چرخید.

نه با عجله. نه با خشونت.
با همون آرومیِ لعنتی‌ای که فقط جونگکوک بلد بود.
در باز شد و نور راهرو افتاد روی صورتِ مردی که تا چند ساعت پیش، برای بورا هنوز یه اسمِ آشنا بود.

جونگکوک ایستاده بود.
کت مشکی‌اش هنوز روی شونه‌هاش بود، موهاش کمی به‌هم‌ریخته، و اون نگاهِ سرد و آشنا که حالا دیگه فقط سرد نبود…
خالی بود.

چشم‌هاش اول افتاد روی بورا.
بعد روی پدر امیلی.
بعد روی اسلحه‌ای که هنوز توی دستِ بورا بود.

سکوت، مثل یه طناب دور گلوی همه حلقه شد.

جونگکوک لبخند نزد.
حتی اخم هم نکرد.
فقط یه لحظه سرش رو کج کرد، انگار داره چیزی رو بررسی می‌کنه که از قبل می‌دونسته.

جونگکوک:
«اسلحه‌ت رو پایین بیار، بورا.»

صدایش آروم بود. خیلی آروم.
از اون آرومی‌هایی که بدتر از داد زدن می‌ترسونَد.

بورا تکون نخورد.
انگشتش روی ماشه بود.
دستش می‌لرزید، ولی اسلحه‌اش نه.

بورا:
«نزدیک نشو.»

جونگکوک یه قدم جلو اومد.
فقط یکی.

جونگکوک:
«نزدیک نشم؟
تو فیلم گرفتی از من.
اومدی اینجا.
به پدر امیلی نشون دادی.
و حالا داری به من اسلحه می‌کشی.
و من باید نزدیک نشم؟»

پدر امیلی اسلحهٔ خودش رو از زیر میز بیرون کشید و مستقیم گرفت سمت جونگکوک.

پدر امیلی:
«یه قدم دیگه، و این آخرین قدمته.»

جونگکوک نگاهش رو از بورا برنداشت.
انگار پدر امیلی اصلاً وجود نداشت.

جونگکوک:
«تو هنوز فکر می‌کنی من دشمنتم.»

بورا صدایش شکست، ولی نگذاشت کامل بشکند:

بورا:
«تو رئیسِ جدیدِ بابل شدی.
همون شرکتی که اعضا می‌فروخت.
همون جایی که آدمو زنده‌زنده تکه‌تکه می‌کردن.
و حالا داری می‌گی دشمن نیستی؟»

جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد آروم در رو پشت سرش بست.
قفل کرد.

جونگکوک:
«من رئیسِ بابل نشدم.
من اون رو تصاحب کردم.»

بورا اخم کرد.

بورا:
«چه فرقی می‌کنه؟!»

جونگکوک یه قدم دیگه جلو اومد.
این‌بار نزدیک‌تر.
نزدیک‌تر از چیزی که پدر امیلی راحت باشه.

جونگکوک:
«فرق داره.
تهیونگ و جیمین احمق بودن.
کثیف کار می‌کردن.
رد پا می‌ذاشتن.
من اومدم تمیزش کنم.
کنترلش کنم.
و از بین ببرم.»

پدر امیلی با صدای گرفته گفت:

پدر امیلی:
«دروغ نگو.
تو از طرفِ اونا دستور می‌گیری.
از کسایی که حتی از اژدهای سفید هم بالاترن.»

جونگکوک بالاخره نگاهش رو انداخت سمت پدر امیلی.
اون نگاهِ معروفش.
نگاهی که آدم حس می‌کرد داره وزنش رو می‌سنجه.

جونگکوک:
«تو زیاد می‌دونی، قاضی.»

بعد برگشت سمت بورا.
صدایش این‌بار پایین‌تر اومد.
تقریباً خصوصی.

جونگکوک:
«بورا…
من هیچ‌وقت بهت دروغ نگفتم که می‌خوام ازت محافظت کنم.
فقط نگفتم از چی.»

بورا خندید.
خنده‌ای تلخ و کوتاه.

بورا:
«با قاچاق عضو؟
با تبدیل شدن به همون چیزی که خودت می‌گفتی باید نابود بشه؟»

جونگکوک فکش سفت شد.
برای اولین بار، چیزی شبیه خشم واقعی توی چشماش برق زد.

جونگکوک:
«من دارم اونا رو از داخل نابود می‌کنم.
یکی‌یکی.
مثل موریانه.
اگه من این کارو نمی‌کردم، کس دیگه‌ای می‌اومد.
کسی که به تو اهمیت نمی‌داد.
کسی که اگه لازم باشه، تو رو هم می‌فروخت.»

بورا اسلحه رو کمی بالاتر برد.

بورا:
«پس من باید بهت اعتماد کنم؟
به مردی که الکس رو کشت؟
به مردی که دو هفته منو توی زیرزمین حبس کرد؟
به مردی که سن و نسبتش رو دروغ گفت؟»

جونگکوک پلک نزد.

جونگکوک:
«به مردی که هنوز زنده‌ت نگه داشته.»

سکوت دوباره افتاد.
سنگین‌تر از قبل.

پدر امیلی آروم گفت:

پدر امیلی:
«بورا… اگه الان شلیک نکنی، فردا ممکنه دیگه فرصت نداشته باشی.»

جونگکوک لبخند کوچیکی زد.
نه از سر خوشحالی.
از سر خستگی.

جونگکوک:
«شلیک کن.
اگه واقعاً فکر می‌کنی من دشمنتم… شلیک کن.»

بورا انگشتش رو روی ماشه فشار داد.
نه کامل.
فقط تا لبه‌ی تصمیم.

دستش می‌لرزید.
اشک توی چشماش جمع شده بود، ولی نمی‌ریخت.

جونگکوک آروم دستش رو بالا آورد.
نه برای دفاع.
برای تسلیم.

جونگکوک:
«اگه بکشی‌ام، حداقل بدون که من…
هیچ‌وقت نمی‌خواستم ازت دور باشم.
حتی وقتی داشتم دروغ می‌گفتم.»

بورا نفسش برید.

همون لحظه، از پشت پنجره‌ی دفتر، نور چراغ ماشین‌های سیاه یکی‌یکی روشن شد.
چند تا ماشین.
بدون پلاک.
ایستاده توی تاریکی خیابان.

پدر امیلی رنگش پرید.

پدر امیلی:
«اونا… اومدن.»

(دو تیکه داره)
دیدگاه ها (۷)

اینا رو به مادرجونم نشون میدم میکم دوست پسرمهمیگه اَییی........

نظرتون از استوریه جاستتتت فرندم چیه؟ 🤣🤣🤣اینجا بگید

پارت ۴۱+ ا/تنفسم بند اومده بود.صدای شلیک‌ها یکی بعد از دیگری...

پارت ۴۱+ ا/تنفسم بند اومده بود.صدای شلیک‌ها یکی بعد از دیگری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط