چندپارتی درخواستی
چندپارتی درخواستی
ات از دفتر رفت بیرون، در پشت سرش بسته شد. صدای قدمهاش توی راهرو پیچید و بعد… سکوت.
جونگکوک هنوز پشت میزش نشسته بود، خیره به اون برگهی سادهی سفید. دستش میلرزید وقتی نامه رو باز کرد و جملهی کوتاه و محکم ات رو خوند:
"اینجانب… از سمت خود استعفا میدهم."
چشمهاشو بست. قلبش یه لحظه ایستاد.
تا دیروز… همیشه مطمئن بود ات همونجاست، حتی اگه تحقیرش کنه، حتی اگه تا نصف شب نگهش داره، حتی اگه سرد و بیرحم باشه. همیشه ات اونجا بود.
اما حالا؟ نه.
یه حس سنگین افتاد روی سینهش. برگه از دستش افتاد. برای اولین بار نفسش بالا نمیاومد. دستاش مشت شدن، اما نه از خشم… از وحشت.
زیر لب زمزمه کرد:
– نه… نمیتونه… نمیتونه بره…
از پشت میزش بلند شد و شروع کرد توی اتاق قدم زدن. هر بار که صدای خداحافظی سرد ات توی گوشش تکرار میشد، قلبش تندتر میزد. انگار یکی داشت فشارش میداد.
«یعنی دیگه هیچوقت نمیبینمش؟… یعنی دیگه صدای آرومش رو نمیشنوم؟… یعنی دیگه وقتی صبح وارد میشم، اون پشت میزش نیست؟…»
کلماتش مثل پتک روی ذهنش میکوبیدن. کمکم داغی اشک گوشهی چشمش جمع شد. چیزی که هیچکس تا حالا ندیده بود: جونگکوک، رئیس سرد و مغرور، داشت برای اولین بار گریه میکرد.
ولی نه اشک عادی… اشکهایی که با هر قطرهش انگار بخشی از غرورش فرو میریخت. اشکهایی از ترس، از پشیمونی، از فهمیدن اینکه ات تنها کسی بوده که قلب یخیشو گرم کرده بود.
همونجا، روی صندلی افتاد و با دستاش صورتشو گرفت. هقهق خفهش پر شد از کلماتی که هیچوقت به زبون نیاورده بود:
– ات… نرو… من… من بدون تو نمیتونم…
---
وقتی ات از در شرکت بیرون رفت، برای اولین بار بعد از مدتها نفس عمیقی کشید. هوای آزاد، نسیم خنک، آسمون آبی… همهش حس تازهای داشتن. دیگه خبری از دیوارهای خاکستری شرکت نبود، دیگه صدای سرد و فریادهای جونگکوک رو نمیشنید.
لبخند کوچیکی روی لبش نشست. «بالاخره تموم شد… بالاخره آزاد شدم.»
قدمهاش سبکتر شدن، انگار زنجیری که مدتها به پاش بسته بودن بالاخره شکسته بود. توی دلش یه آرامش تازه موج میزد، حتی اشکهاش هم این بار اشک خوشحالی بودن.
همون لحظه، لنی زنگ زد.
– ات؟ چطوری؟
– لنی… من دیگه اونجام نیستم. استعفا دادم.
صدای جیغ خوشحالی لنی از اونطرف خط بلند شد:
– وای آفرین! بالاخره خودتو نجات دادی!
ات لبخند زد، اشکاشو پاک کرد و گفت:
– آره… حس میکنم دوباره میتونم نفس بکشم.
اما اون طرف…
جونگکوک توی دفتر خالی نشسته بود. دستاش هنوز روی اون نامهی سفید بود. همهی کارمندها طبق معمول روزمرهشون رو میگذروندن، ولی برای اون، انگار دنیا ایستاده بود.
به صندلی خالی ات پشت میز منشی نگاه کرد. اون میز… دیگه سرد و خاموش بود. هیچکس پشتش ننشسته بود. هیچ صدایی نبود که بگه: «بله آقای جونگکوک.»
سکوت مثل طناب دور گردنش پیچیده بود. هر بار که میخواست گزارش بخواد، هر بار که میخواست اسمشو صدا بزنه، یادش میاومد… دیگه کسی نیست جواب بده.
دستهاشو روی صورتش کشید، چشمهاشو بست و با صدایی لرزون زیر لب گفت:
– کاش… کاش یه بار فقط یه بار بهت میگفتم که… برای من فرق داشتی…
ولی دیگه دیر شده بود.
ات با لبخند قدم به زندگی جدید میذاشت، در حالی که کوک توی تنهایی و پشیمونی خودش دفن شده بود.
ات از دفتر رفت بیرون، در پشت سرش بسته شد. صدای قدمهاش توی راهرو پیچید و بعد… سکوت.
جونگکوک هنوز پشت میزش نشسته بود، خیره به اون برگهی سادهی سفید. دستش میلرزید وقتی نامه رو باز کرد و جملهی کوتاه و محکم ات رو خوند:
"اینجانب… از سمت خود استعفا میدهم."
چشمهاشو بست. قلبش یه لحظه ایستاد.
تا دیروز… همیشه مطمئن بود ات همونجاست، حتی اگه تحقیرش کنه، حتی اگه تا نصف شب نگهش داره، حتی اگه سرد و بیرحم باشه. همیشه ات اونجا بود.
اما حالا؟ نه.
یه حس سنگین افتاد روی سینهش. برگه از دستش افتاد. برای اولین بار نفسش بالا نمیاومد. دستاش مشت شدن، اما نه از خشم… از وحشت.
زیر لب زمزمه کرد:
– نه… نمیتونه… نمیتونه بره…
از پشت میزش بلند شد و شروع کرد توی اتاق قدم زدن. هر بار که صدای خداحافظی سرد ات توی گوشش تکرار میشد، قلبش تندتر میزد. انگار یکی داشت فشارش میداد.
«یعنی دیگه هیچوقت نمیبینمش؟… یعنی دیگه صدای آرومش رو نمیشنوم؟… یعنی دیگه وقتی صبح وارد میشم، اون پشت میزش نیست؟…»
کلماتش مثل پتک روی ذهنش میکوبیدن. کمکم داغی اشک گوشهی چشمش جمع شد. چیزی که هیچکس تا حالا ندیده بود: جونگکوک، رئیس سرد و مغرور، داشت برای اولین بار گریه میکرد.
ولی نه اشک عادی… اشکهایی که با هر قطرهش انگار بخشی از غرورش فرو میریخت. اشکهایی از ترس، از پشیمونی، از فهمیدن اینکه ات تنها کسی بوده که قلب یخیشو گرم کرده بود.
همونجا، روی صندلی افتاد و با دستاش صورتشو گرفت. هقهق خفهش پر شد از کلماتی که هیچوقت به زبون نیاورده بود:
– ات… نرو… من… من بدون تو نمیتونم…
---
وقتی ات از در شرکت بیرون رفت، برای اولین بار بعد از مدتها نفس عمیقی کشید. هوای آزاد، نسیم خنک، آسمون آبی… همهش حس تازهای داشتن. دیگه خبری از دیوارهای خاکستری شرکت نبود، دیگه صدای سرد و فریادهای جونگکوک رو نمیشنید.
لبخند کوچیکی روی لبش نشست. «بالاخره تموم شد… بالاخره آزاد شدم.»
قدمهاش سبکتر شدن، انگار زنجیری که مدتها به پاش بسته بودن بالاخره شکسته بود. توی دلش یه آرامش تازه موج میزد، حتی اشکهاش هم این بار اشک خوشحالی بودن.
همون لحظه، لنی زنگ زد.
– ات؟ چطوری؟
– لنی… من دیگه اونجام نیستم. استعفا دادم.
صدای جیغ خوشحالی لنی از اونطرف خط بلند شد:
– وای آفرین! بالاخره خودتو نجات دادی!
ات لبخند زد، اشکاشو پاک کرد و گفت:
– آره… حس میکنم دوباره میتونم نفس بکشم.
اما اون طرف…
جونگکوک توی دفتر خالی نشسته بود. دستاش هنوز روی اون نامهی سفید بود. همهی کارمندها طبق معمول روزمرهشون رو میگذروندن، ولی برای اون، انگار دنیا ایستاده بود.
به صندلی خالی ات پشت میز منشی نگاه کرد. اون میز… دیگه سرد و خاموش بود. هیچکس پشتش ننشسته بود. هیچ صدایی نبود که بگه: «بله آقای جونگکوک.»
سکوت مثل طناب دور گردنش پیچیده بود. هر بار که میخواست گزارش بخواد، هر بار که میخواست اسمشو صدا بزنه، یادش میاومد… دیگه کسی نیست جواب بده.
دستهاشو روی صورتش کشید، چشمهاشو بست و با صدایی لرزون زیر لب گفت:
– کاش… کاش یه بار فقط یه بار بهت میگفتم که… برای من فرق داشتی…
ولی دیگه دیر شده بود.
ات با لبخند قدم به زندگی جدید میذاشت، در حالی که کوک توی تنهایی و پشیمونی خودش دفن شده بود.
- ۷.۳k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط