my ex
my ex
p.58
روزها به همین منوال شیرین و پر از آرامش میگذشت. ا.ت و جونگکوک کمکم داشتند به زندگی عادی و روزمرهشون عادت میکردند، اما این بار با طعمی متفاوت؛ طعم عشقی که از فتنههای گذشته قویتر شده بود. دیگر خبری از آن ترس همیشگی نبود، دیگر سایهی تهمین روی زندگیشان سنگینی نمیکرد.
یک بعد از ظهر، وقتی داشتند برای خرید بیرون میرفتند، جونگکوک ناگهان مکث کرد و به ا.ت نگاه کرد.
- ا.ت، یه چیزی رو میخواستم ازت بپرسم. میدونم شاید زوده، ولی...
ا.ت با کنجکاوی پرسید:
+ چی؟ بگو جونگکوک.
- اینکه... میخوایم برای همیشه کنار هم بمونیم؟ منظورم اینه که... ازدواج؟(هیچ ایده ای نداشتم پس رک و راست گفتم🤣منظور نوشتم)
ا.ت کمی جا خورد، اما لبخندی روی صورتش نشست. انگار خودش هم همیشه به این موضوع فکر میکرد، ولی جرأت پرسیدنش را نداشت.
+ ازدواج؟ فکر نمیکردم اینقدر زود در موردش حرف بزنیم.
- جونگکوک: میدونم، ولی... وقتی اینقدر خوشبختم، وقتی اینقدر کنارم احساس آرامش و عشق میکنی، چرا باید صبر کنیم؟ چرا نباید این حس خوب رو رسمی کنیم؟
ا.ت به چشمهای جونگکوک نگاه کرد. در آنها، جز عشق و اطمینان، چیز دیگری نمیدید. او هم همین حس را داشت. دیگر ترسی از آینده نبود، فقط یک امید شیرین و یک آرزوی مشترک.
+ منم دوست دارم. خیلی زیاد. ولی... مطمئنی؟
- صد در صد. من دیگه هیچ شکی ندارم. تو همون کسی هستی که میخوام بقیهی زندگیم رو باهاش بسازم.
ا.ت سرش را روی سینهی جونگکوک گذاشت و آرام گفت:
+ منم همین رو میخوام.
جونگکوک لبخند پیروزمندانهای زد و ا.ت را در آغوش گرفت.
- پس... آماده شو، چون قراره یه شروع باشکوه دیگه داشته باشیم.
ا.ت خندید و گفت:
+ آمادهام!
آن روز، در حالی که دست در دست هم در خیابان قدم میزدند، آیندهای روشنتر از همیشه پیش روی چشمانشان بود. آیندهای که با عشق، اعتماد، و تعهد ساخته میشد.............
ادامه دارد............
بالاخرهههههه
ادامه پارت ها فردا
p.58
روزها به همین منوال شیرین و پر از آرامش میگذشت. ا.ت و جونگکوک کمکم داشتند به زندگی عادی و روزمرهشون عادت میکردند، اما این بار با طعمی متفاوت؛ طعم عشقی که از فتنههای گذشته قویتر شده بود. دیگر خبری از آن ترس همیشگی نبود، دیگر سایهی تهمین روی زندگیشان سنگینی نمیکرد.
یک بعد از ظهر، وقتی داشتند برای خرید بیرون میرفتند، جونگکوک ناگهان مکث کرد و به ا.ت نگاه کرد.
- ا.ت، یه چیزی رو میخواستم ازت بپرسم. میدونم شاید زوده، ولی...
ا.ت با کنجکاوی پرسید:
+ چی؟ بگو جونگکوک.
- اینکه... میخوایم برای همیشه کنار هم بمونیم؟ منظورم اینه که... ازدواج؟(هیچ ایده ای نداشتم پس رک و راست گفتم🤣منظور نوشتم)
ا.ت کمی جا خورد، اما لبخندی روی صورتش نشست. انگار خودش هم همیشه به این موضوع فکر میکرد، ولی جرأت پرسیدنش را نداشت.
+ ازدواج؟ فکر نمیکردم اینقدر زود در موردش حرف بزنیم.
- جونگکوک: میدونم، ولی... وقتی اینقدر خوشبختم، وقتی اینقدر کنارم احساس آرامش و عشق میکنی، چرا باید صبر کنیم؟ چرا نباید این حس خوب رو رسمی کنیم؟
ا.ت به چشمهای جونگکوک نگاه کرد. در آنها، جز عشق و اطمینان، چیز دیگری نمیدید. او هم همین حس را داشت. دیگر ترسی از آینده نبود، فقط یک امید شیرین و یک آرزوی مشترک.
+ منم دوست دارم. خیلی زیاد. ولی... مطمئنی؟
- صد در صد. من دیگه هیچ شکی ندارم. تو همون کسی هستی که میخوام بقیهی زندگیم رو باهاش بسازم.
ا.ت سرش را روی سینهی جونگکوک گذاشت و آرام گفت:
+ منم همین رو میخوام.
جونگکوک لبخند پیروزمندانهای زد و ا.ت را در آغوش گرفت.
- پس... آماده شو، چون قراره یه شروع باشکوه دیگه داشته باشیم.
ا.ت خندید و گفت:
+ آمادهام!
آن روز، در حالی که دست در دست هم در خیابان قدم میزدند، آیندهای روشنتر از همیشه پیش روی چشمانشان بود. آیندهای که با عشق، اعتماد، و تعهد ساخته میشد.............
ادامه دارد............
بالاخرهههههه
ادامه پارت ها فردا
- ۱.۲k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط