فرشته ی من✨🧚‍♂️

فرشته ی من✨🧚‍♂️
p48
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
*ویو رزی*
جیمین گفت میشه من بازی نکنم
یادم اومد بدش از یونجی میاد
بعد گفتم باشه بغلم کرد....چه حس خوبی داره
£اوو....مثل اینکه زیاد عاشق هم هستین...آخه دز وفتی اومدم از هم جدا نمیشید...
_آره مشکلیه
یکی زدم یه پاش اره بره '
+خب برین بازی کنیم
جونگکوک هم رفت نشست پیش جیمین
×وا...چرا نشستی
سرشو به معنای اینکه‌ نمیام تکون داد
×ااا..خب کیف نمیده تو نیای ترو خدا بیا خوشمیگذره
_من گفتم‌نمیام این اینطوری نکرد حالا برا جونگکوک....(اروم)
×شنیدم
_گفتم که بشنوی
×ایششش
بیا دیگه
دوباره سرشو تکون داد
×اه..اصلا منم نمیام

*ویو یونجی*
یعنی چی...چرا هیچکس نمیاد خب اینطوری نمیتونم کاری کنم
گندش بزنن..
£امم...خب..بیاد همه بیاید کیف میده
الان موندیم ما سه نفر سه نفری که نمیشه
+منم نمیام...نه جیمین میاد نه جونگکوک نه لیا
و رفت نشست کنار جیمین جیمین هم تکیه داد یه مبل دستشو انداخت روی شونه رزی
£ایششش....اصلا پایه نیستید
اصلا من میرم
_به سلامت...
£هوففف
کیفمو برداشتم ک رفتم دم در مشغول پوشبدن کفشام شدم...آروم آروم میپوشیدم تا حداقل ینفر بیاد دنبالم....چرا هیچکس نمیاد..همه ازم بدشون میاد...نشونتون میدم
و از اونجا رفتم

*ویو جیمین*
اخیش رفت...دختره ی نجس
+بیاید خوبتون شد....رفت
_به درک
+عه جیمین
_خب چیه خوشم ازش نمیاد..آه توهم برا رفتنش ناراحت شدی...مگه نگفتم بهش نچسب دختر خوبی نیست
+برو بابا
_بیا اینم‌جوابه میدی...چرا انقد اصرار داشتی تا بازی کنیم
+ایشش
_اصلا یای بریم بخوابیم...خوابم میاد
+به من چه خودت برو
_اگه ینف حمله کرد بهم تو نبودی میخوام چکار کنم
+هووووف
دستشو کشیدم بردم

*ویو لیا*
هعییی...اینا چرا عین کفترای عاشق رفتار میکنن
×عیو...مطمئنید فقط دوستن...
÷ما خودمون هم تعجب کردیم...چرا عین عاشقا رفتار میکنن...من یلحظه وقت بود باورم شه که اینا باهمن جه برسه به یونجی
×اوهوم
برگشتم سمت جونگکوک که سرشو تکیه داده بود به مبل و خوابش برده بود
×خوداااااا...نگاش کن...چه ناز خوابیده
÷هعی...داره باورم میشه شما دوتا هم
×عههه...ببند
×امم میشه...ببریش تو اتاقش....آخه دلم نمیاد بیدارش کنم
÷بیا شدیم نوکر..
×زر نزن بیا کولش کن
تهیونگ اومد و جونگکوک رو کول کرد
÷اتاقش کجاست
×بیا دنبالم
رفتم توی اتاق خودم...آخه جونگکوک هنوز اتاق مشخصی نداشت
×بزارش اینجا
÷ایی کمرم
×تو هم اینجو بمون بیا تا بریم اتاق مهمون
÷باشه..مرسی
تهیونگ رو هم بردم اتاق تهیونگ...شیطونیم گل کرد گفتم برن یه سر به جیمین ورزی بزنم
آروم آروم رفتم سمت اتاقشون
سعی کردم دستگیره درو بدون صدا بکشم
اخیش در یاز شد
دیدم...ادامه دارد
دیدگاه ها (۲)

فرشته ی من✨🧚‍♂️p49°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°*وی...

فرشته ی منp51°•°•°•°°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°*ویو ته...

فرشته ی من✨🧚‍♂️p47°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°*ویو ...

فرشته ی من✨🧚‍♂️p46°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•...

#My_company_model پارت 37ویو جونگکوک جعبه انگشتر رو برداشتم ...

پارت یازدهمزمان حال الان چند ساعت از وقتی که جونگکوک بیدار ش...

ششمیونگی: خوب جیمین بیا بهت اتاقت نشون بدم جیمین: باشه جیمین...

p1 ☆فاجعه ای به نام ما☆ویو راویامروز قشنگ ترین روز برایه اون...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟩- یونگی میشه یک لحظه بیای؟جیمین از ...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

یه سناریو می‌خوام در مورد این که وقتی زنشونیم خب بعد یه دختر...

گل خونی پارت  38- چرا من  من بگم تو چرا قبول کردیتهیونگ و شو...

وقتی درسش بد بود و..

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط