عطیه:

عطیه:

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

خدای را مددی ای رفیق ره تا من

به کوی میکده دیگر علم برافرازم

روشن دل: حالا شاهدش رو برات می خونم:

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

روشن دل:تو نا امیدی

باید پناه ببری...

عطیه:شما اعتقاد دارین؟

روشن دل:بله

مو اینجا مجاورم از همین راه زندگی میکنم

اعتقاد نداشته باشم؟

خانوم اینجا عاشق کم نیست...

عطیه:به کی پناه ببرم؟

روشن دل:صفحه ی 175 رو بخون حافظ

خودش جوابت رو میده...

خرد ز پیری من کی حساب برگیرد

که باز با صنمی طفل عشق می‌بازم

بجز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس

عزیز من که بجز باد نیست دمسازم

روشن دل:این که خیره

عطیه:خیره؟

انار می خوری؟...
دیدگاه ها (۲۲)

مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزمطایرِ قُدسم و از دامِ جهان...

چشم های زن و شوهر از تعجب گرد شد. این تصمیم میتونست زندگیشون...

#چندپارتیفک کنم نون برنجی ها کار خودشونو کردن..لینو/ا.تP:4می...

مافیای من

My Vampire Mate Season 2 part : 51

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۸«آخرین نبرد»پدر ات اسلحه را بالا گرف...

!سناریو مایکی{جنگل چشمات}بلاخره شب شد و حالا دیگه باید وسایل...

فصل دومپارت ششم | شهربازی زیر نور ماهیک هفته بعد...لیانا روی...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۲۹روز بعد، از همان صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط