وقتی جهان ساکت شد
«وقتی جهان ساکت شد...»
غروب فرا میرسه:
هوا یه حال عجیب داره. انگار همهچی توی تعلیقه.
تو از پشت در کوچیک بیرونو نگاه میکنی—دختر و پسر هنوز همونجا نشستن، هیچ تغییری نکردن، فقط خستهتر شدن.
یانگ-می پشت سرت ایستاده.
اون دیگه نمیپرسه "چیکار کنیم؟"
اون الان دیگه فقط منتظر تصمیم توئه.
تو درو باز میکنی.
آروم میگی:
"بیاین تو. ولی اگه یه دروغ گفته باشین، اینجا دیگه امن نیست... نه برای شما، نه برای ما."
اونا با احتیاط وارد میشن.
دختر خودشو جمع کرده، پسر فقط یه تشکر کوچیک میکنه.
تا شب، همتون آروم نشستین. یانگ-می یه کنج نشسته و با اون دختر یواش حرف میزنه.
تو هم با اون پسر صحبت میکنی.
میفهمی اسمش "هائه جون"ه.
میگه خواهرشه، اسمش "سو یون".
میگه فرار کردن چون گروهی که توش بودن، تبدیل به دیوونههای بیرحم شدن، حتی از زامبیا بدتر.
یه لحظه سکوت میشه.
یه سکوت سنگین که وسطش، یانگ-می میپرسه:
"اگه قرار باشه فقط چهارتایی زنده بمونیم، چی؟
اگه غذا کم بیاد، اگه یه نفر مریض شه...
آیا هنوزم میتونیم به هم اعتماد کنیم؟"
تو بهش نگاه میکنی.
میخوای چیزی بگی، ولی "سو یون" ناگهان میلرزه.
عرق کرده.
دستاش میلرزن.
چشماش قرمزتر شدن...
و اون لحظهست که متوجه میشی... یه اشتباه کردی.
ادامه دارد...•
غروب فرا میرسه:
هوا یه حال عجیب داره. انگار همهچی توی تعلیقه.
تو از پشت در کوچیک بیرونو نگاه میکنی—دختر و پسر هنوز همونجا نشستن، هیچ تغییری نکردن، فقط خستهتر شدن.
یانگ-می پشت سرت ایستاده.
اون دیگه نمیپرسه "چیکار کنیم؟"
اون الان دیگه فقط منتظر تصمیم توئه.
تو درو باز میکنی.
آروم میگی:
"بیاین تو. ولی اگه یه دروغ گفته باشین، اینجا دیگه امن نیست... نه برای شما، نه برای ما."
اونا با احتیاط وارد میشن.
دختر خودشو جمع کرده، پسر فقط یه تشکر کوچیک میکنه.
تا شب، همتون آروم نشستین. یانگ-می یه کنج نشسته و با اون دختر یواش حرف میزنه.
تو هم با اون پسر صحبت میکنی.
میفهمی اسمش "هائه جون"ه.
میگه خواهرشه، اسمش "سو یون".
میگه فرار کردن چون گروهی که توش بودن، تبدیل به دیوونههای بیرحم شدن، حتی از زامبیا بدتر.
یه لحظه سکوت میشه.
یه سکوت سنگین که وسطش، یانگ-می میپرسه:
"اگه قرار باشه فقط چهارتایی زنده بمونیم، چی؟
اگه غذا کم بیاد، اگه یه نفر مریض شه...
آیا هنوزم میتونیم به هم اعتماد کنیم؟"
تو بهش نگاه میکنی.
میخوای چیزی بگی، ولی "سو یون" ناگهان میلرزه.
عرق کرده.
دستاش میلرزن.
چشماش قرمزتر شدن...
و اون لحظهست که متوجه میشی... یه اشتباه کردی.
ادامه دارد...•
- ۱.۵k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط