عاشقانه های شبنم
دیدی وقتی شمع روشن میکنی، ناخودآگاه دستهات رو دورش حلقه میکنی؟
نه برای اینکه شمع خیلی بزرگه… برای اینکه باد، بیخبر میاد.
باد از همون جاهایی میوزه که فکرش رو نمیکنی:
از یه حرف، از یه خاطره، از یه شب طولانی، از یه «چی شد که اینطوری شد؟»
منم یه ذره امید ته دلم مونده…
همون امیدی که شاید از دور اصلاً دیده نشه،
اما برای من، همهچیزه.
با دستهای لرزون نگهاش داشتم.
دستهایی که خودشون هم خستهن،
دلشون میخواد ول کنن،
ولی یه چیزی توی من میگه:
«نه… همین یه ذره رو نگه دار. فقط همین یکی رو.»
چون راستش رو بخوای…
اگه اون خاموش بشه، منم خاموش میشم.
نه اینکه دیگه نفس نکشم؛
نه…
یه جور دیگه خاموش میشم:
بیحوصلهی زندگی، بیرنگِ صبح،
بیاعتقاد به فردا،
بیانگیزه برای جمع کردن خودم.
اما یه چیز عجیبه…
همین که هنوز دارم با دستهام دورِ این شمع دیوار میکشم،
یعنی هنوز یه قسمت از من تسلیم نشده.
یعنی هنوز تهِ دلم باور داره
که روشنایی حتی کوچیکش،حقشه که زنده بمونه.
گاهی آدم فکر میکنه ایمان یعنی اصلاً نلرزیدن؛
ولی نه…
گاهی ایمان دقیقاً همون لرزشه،
همون دستهایی که میلرزن و با این حال کنار نمیکشن.
و میدونی قشنگترین بخشش کجاست؟
این شمع، فقط با دستهای من زنده نمیمونه…
گاهی خدا خودش باد رو آروم میکنه،
گاهی یه گرمای نامرئی میذاره دورِ دلت،
که همون ذره امید، جون بگیره.
شاید نشونههاش کوچیک باشه:
یه آرامش کوتاه وسط آشوب،
یه آدمی که بیدلیل حالتو میپرسه،
یه جملهای که درست همون موقع به دلت میشینه،
یه «طاقت بیار» که از جایی میرسه که فکرش رو نمیکردی.
من فعلاً همینام:
یه شمع کوچیک،
یه دست لرزون،
یه دل خسته…
اما هنوز روشن.
و تا وقتی روشنه،
یعنی هنوز میشه راه رو پیدا کرد.
یعنی هنوز میشه از این شب رد شد.
یعنی هنوز خدا حواسش هست… حتی اگه آروم، حتی اگه بیصدا.
نه برای اینکه شمع خیلی بزرگه… برای اینکه باد، بیخبر میاد.
باد از همون جاهایی میوزه که فکرش رو نمیکنی:
از یه حرف، از یه خاطره، از یه شب طولانی، از یه «چی شد که اینطوری شد؟»
منم یه ذره امید ته دلم مونده…
همون امیدی که شاید از دور اصلاً دیده نشه،
اما برای من، همهچیزه.
با دستهای لرزون نگهاش داشتم.
دستهایی که خودشون هم خستهن،
دلشون میخواد ول کنن،
ولی یه چیزی توی من میگه:
«نه… همین یه ذره رو نگه دار. فقط همین یکی رو.»
چون راستش رو بخوای…
اگه اون خاموش بشه، منم خاموش میشم.
نه اینکه دیگه نفس نکشم؛
نه…
یه جور دیگه خاموش میشم:
بیحوصلهی زندگی، بیرنگِ صبح،
بیاعتقاد به فردا،
بیانگیزه برای جمع کردن خودم.
اما یه چیز عجیبه…
همین که هنوز دارم با دستهام دورِ این شمع دیوار میکشم،
یعنی هنوز یه قسمت از من تسلیم نشده.
یعنی هنوز تهِ دلم باور داره
که روشنایی حتی کوچیکش،حقشه که زنده بمونه.
گاهی آدم فکر میکنه ایمان یعنی اصلاً نلرزیدن؛
ولی نه…
گاهی ایمان دقیقاً همون لرزشه،
همون دستهایی که میلرزن و با این حال کنار نمیکشن.
و میدونی قشنگترین بخشش کجاست؟
این شمع، فقط با دستهای من زنده نمیمونه…
گاهی خدا خودش باد رو آروم میکنه،
گاهی یه گرمای نامرئی میذاره دورِ دلت،
که همون ذره امید، جون بگیره.
شاید نشونههاش کوچیک باشه:
یه آرامش کوتاه وسط آشوب،
یه آدمی که بیدلیل حالتو میپرسه،
یه جملهای که درست همون موقع به دلت میشینه،
یه «طاقت بیار» که از جایی میرسه که فکرش رو نمیکردی.
من فعلاً همینام:
یه شمع کوچیک،
یه دست لرزون،
یه دل خسته…
اما هنوز روشن.
و تا وقتی روشنه،
یعنی هنوز میشه راه رو پیدا کرد.
یعنی هنوز میشه از این شب رد شد.
یعنی هنوز خدا حواسش هست… حتی اگه آروم، حتی اگه بیصدا.
- ۶۷۳
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط