𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۷


لیویا با دو به سمت گوشیش رفت و شماره جونگکوک رو گرفت.

جونگکوک ویو

سفارش غذاش رو داده بود و حالا توی ماشین منتظر بود تا آماده بشن.

با زنگ خوردن گوشیش اون رو از روی داشبورد برداشت. اسم لیویا روی گوشیش خودنمایی می‌کرد.

لبخندی روی لبش نشست و گوشی رو جواب داد.

جان +

حرفش تموم نشده بود که با صدای گریه لیویا مواجه شد و چهره‌اش در هم جمع شد و نگران و ترسیده پرسید: چیشده لیویا؟

_جونگکوک تروخدا بیا خونه.

صدای هق‌هق لیویا دیوونه‌ش می‌کرد. با عصبانیت پرسید: چیشده لیویا؟ چرا گریه می‌کنی؟

_فقط بیا خونه، خواهش می‌کنم جونگکوک.

گوشی رو پرت کرد روی صندلی و پاش رو روی گاز گذاشت و سمت خونه رفت.

ذهنش ناخودآگاه اتفاقات چند سال پیش رو مرور می‌کرد شاید اگه اون سال می‌رفت پیش هه‌را، الان اون زنده بود پس نمی‌خواست اون اتفاق تکرار شه.

| فلش‌بک ۲۰۲۱ |

روی تختش دراز کشیده بود و مثل روال چند روزش به سقف زل می‌زد و باور اینکه هه‌را رو از دست داده براش سخت بود.

گوشیش زنگ خورد، هه‌را بود. خدا رو شکر می‌کرد که پدرش به مسافرت کاری رفته بود و مادرش به دورهمی زنانه.

بعد چند ثانیه با شک گوشیش رو جواب داد: بله!؟

صدای گریه خفه هه‌را رو می‌شنید.

هه‌را؟ کجایی؟ +

هه‌را با صدایی که سعی در خفه کردنش داشت و بغضش گفت:

جونگکوک، بیا دنبالم. جونگسو معلوم نیست داره منو کجا می‌بره، من خیلی می‌ترسم.

جونگکوک همون‌طور که قلبش با صدای هه‌را فشرده می‌شد، غرورش رو قالب بر قلبش کرد و گفت: بهتره به عشقت اعتماد کنی، یادته که؟ وقتی بهت می‌گفتم براش یه بازیچه‌ای، می‌گفتی من می‌خوام بینتونو خراب کنم.

هه‌را با صدای لرزون گفت: تورو به هرکی می‌پرستی، برات لوکیشن می‌فرستم. من حتی نمی‌دونم دارم کجا میرم، بیا دنبالم خواهش می‌کنم.

جونگکوک لحظه‌ای نتونست نگرانیش رو مخفی کنه و پرسید: کجایی که صداتو نمی‌شنوه؟

هه‌را منو تو صندوق ماشین زندونی کرده، جونگکوک... جونگسو خیلی عجیب شده، اصلاً مثل اون جونگسویی که می‌شناختم نیست. بهم گفت بیا تا بریم از اینجا، اما حالا پرتم کرده این تو.

جونگکوک با شنیدن این حرف‌ها بیشتر عصبی شد و با داد گفت: هر غلطی دلت می‌خواد بکن، بالاخره آدم باید به عشقش اعتماد کنه... و تلفن رو قطع کرد.

اون شب تا صبح خواب به چشم‌هاش نمی‌اومد.

ساعت ۹ صبح فرداش، با شنیدن اینکه جسد بی‌جون هه‌را رو توی بیابونی دور از شهر پیدا شده، همه چیزش رو باخت. خودش رو.. قلبش رو

اون شب جونگکوک برای اولین بار از ته دل فریاد میکشید. اشک میریخت. دقیقا مثل یک بچه دوساله

نفسش بالا نمیومد خودش رو مقصر میدونست اون هه راش رو از دست داده بود هه رای عزیزش ازش کمک میخواست اما اون بهش کمک نکرده بود. دنبالش نرفته بود اگه میرفت دنبالش ، شاید الان نفس میکشید، شاید الان زنده بود

| پایان فلش بک |

شرط پارت بعد ۱۶۰ لایک
دیدگاه ها (۸)

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

🖤 پارت بیستم | پروندهلانا با ترس گفت:— پرونده‌ی من یعنی چی؟د...

پارت ۶

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 11اون زن نباید کمی ب...

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1. وقتی پریودی و.......

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

پارت نهم صبح ویو جونگکوک: اووف چقدر بدنم درد میکنه هنوز خواب...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P27تهیونگ: اووو آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط