رمان دخترای شیطون

رمان دخترای شیطون
پارت_۳۲

رفتم‌ تو اتاقم
لباسامو عوض کردم با یه جین ابی و مانتو کوتاه سفید و شال ابی
رفتم پایین
رفتم پیش راشا و ارمان
من:بچه ها اراد حالش بده داریم میریم دور بزنیم‌کاری ندارین
راشا:نه مراقب خودش باش
من:باشه
ارمانم فقط سرشو تکون داد
تند تند کتونیامو پوشیدم
رفتم‌بیرون
دیدم اراد تکیه داده به ماشین تو فکره
پریدم جلوش
من:به چی فکر میکنی
ترسید
اراد:ترسوندیم ورپریده
خندیدم
من:ما اینیم دیگه
اراد لپمو کشید رفت طرف در راننده
اراد:بشین شیطون خانم که بریم
با خنده نشستیم و راه افتادیم به سمت شهر
من:اراد
اراد:جونم
با این حرفش دلم قیلی ویلی رفت
من:بریم بستونی بخوریم
اراد:چشم بریم
جلوی یه بستنی فروشی وایساد خواستم‌پیاده بشم نزاشت
اراد:لازم نکرده پیاده شی اینجا پره پسره
خودش پیاده شد
یه نگاه به اونجا کردم دیدم راست میگه
یه لبخند برای غیرتش زدم
بعد از ۱۵ مین اومد
یه معجون گرفت طرفم
واییییی من عاشق معجونم
ازش گرفتم شروع کردم با ولع خوردن
همینجوری که تند تند میخورم سنگینیه نگاشو حس کردم سرمو بلند کردم دیدم داره نگاه میکنه
دست اراد اومد سمت صورتم‌ سرمو بردم عقب با شستش گوشه ی لبمو پاک کرد
به شستش نگاه کردم دیدم بستنیه
من:خیلی بد خوردم اخه خیلی گشنم بود
اراد خندید
اراد:نه جوجه رنگی
من:عههه اراد خوب چکار کنم منو راشا و ریحانه به مامان ریما رفتیم رها هم به بابا علی
اراد:اتفاقا خیلی خوشگلی با این رنگ موت جوجه رنگی
با این حرفش یه مشت زدم به بازوش
بعد رفتیم مثل قو
ماشینو پارک کردیم وارد ساحل شدیم
من:وای من عاشق مثل قوهم اراد میای امروز عصر با بچه ها بیایم اینجا دوباره سوار وسیله بازی بشیم حال میده
اراد:چشممممم حالا بیا یکم بریم ساحل بعد برگردیم
من:باشه
رفتیم لب دریا ابش خیلیییی تمیز بود
خواستم برم جلو که بازومو گرفت و نزاشت
من:فقط تا زانو
اراد:نه میریم‌ ویلای خودمون اب بازی
من:باشه بیا زود بریم که بعدش بریم اب بازی
ارادم خندید
اراد:باشه بریم
بدو بدو رفتم طرف ماشین و نشستم تو ماشین
اراد از این حرکتم بلند بلند زد زیر خنده
سوار ماشین شد
راه افتادیم شمت خونه
وقتی رسیدیم پیاده شدیم رفتیم تو
دیدم به به قلیون دارن میکشن
من:تنها تنها
راشا:برو لباستو عوض کن خواهری بیا
با ی فکر شیطانی نگاه به رها و ریحانه و ارمیا و اراد کردم که فهمیدن باید بیان بالا اوناهم یکی یکی اومدن بالا
من:بچه ها میاین اب بازی؟
همه موافقت کردن
من:خوب چند نفریم؟
شروع کردم شمردن
من:یدونه کم داریم
اها
من:یکیتون برین اون بطری نوشابه رو بیارین
رها رفت بعد از چند مین اومد
رها:بیا
بطریو گرفتم رفتم‌تو حموم‌ توشو شستم پر ابش کردم سرشو با خودکار سوراخ کردم
من:رها برو تفنگ اب پاچ خودتو راشا رو بیار
دیدگاه ها (۴)

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p13دستام رو گذاشت...

وقتی استادت بودP:1ویو ا.ت:صبح بیدار شدم دیدم بوی قهوه میاد س...

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

رمان تو خود منی

⟭𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝 𝑡𝑜𝑜 𝑙𝑜𝑣𝑒 ⟬𝑃𝑎𝑟𝑡 19نویسنده:«اونا شروع کردن به...

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط