casino12

'این پارت یبار پاک شده بود دوباره گذاشتم:)'
یسری آدما هستن هرچقدر بهت بدی کنن بازم ممکنه با یه حرف کاری کنن یادت بره که ذات واقعیشون چجوریه
تو داستانا همیشه دوستی با این شخصیت ها آخرش خوب تموم میشه ولی اون تو داستاناس
لحظه ای حس کردم مثل دختر بچه ای که بهش شکلات دادن حس خوشحالی کردم و پروانه های تو دلم شروع به پرواز کردن...لعنت بهت جئون...لعنت بهت
تمام راه سکوت بود و فقط با گفتن آدرس گاهی سکوت شکسته میشد
"جونگکوک"
-موی بلند دوست دارم
نگاهمو ازش گرفتم حالا صورتمو حفظ کردم و تو دلم لعنتی به دهنم که بد موقع باز شد فرستادم...چرا به همچین احمقی باید اینو بگم...خودمو درگیر نکردم و نگاهمو دادم بیرون
-سرعتتو ببر تا جایی که فکر می‌کنی نمی‌ترسی
چند لحظه نگاهم کرد و به رو به روش خیره شد با ترس دستشو برد سمت دنده
-اگه آماده نیستی می....
با عوض کردن دنده و گاز دادن یهوییش فرو رفتم تو پستی صندلی ابرومو دادم بالا و نگاهش کردم با دقت به خیابون نگاهی میکرد و حواسش به دور و برش بود
-تو که انقدر شجاعت اینهمه سرعت و داشتی تا الان چرا مثل حلزون میرفتی
+خودت گفتی با ترسات رو به رو شو
خنده بلندی کردم
-ترست سرعته؟
+معلومه که اره
به بیرون خیره شدم و لبخند سردی رو لبام بود کاش منم ترسم این چیزا بود...هنینقدر دنیام کوچیک و فانتزی بود که با پاشنه بلند رانندگی کردن ذوق زده ام کنه...راحت به آدما اعتماد کنم...درگیر موهام باشم موقع رانندگی...به خودم اومدم و اخم کردم...این چرت و پرتا چیه تو ذهن من پرسه میزنه
-بپیچ تو کوچه
پیچید تو کوچه اندازه یه ماشین جا بود با دیدن نور رو به رومون که نزدیکمون بود فقط واسه زنده موندنم دعا کردم که با ترمز یهوییش پرت شدم جلو با اخم غلیظی سرمو چرخوندم سمتش چشماشو بسته بود و سرشو رو فرمون گذاشته بود
+زنده ایم؟
-اینجوری با ترسات رو به رو میشی؟
از ماشین پیاده شدم و همزمان تهیونگ اومد پایین با کلافگی دستشو رو ماشین گذاشت سمتش قدم برداشتم
-بزرگ کردن دختر بچه راحت تره
خنده بلندی کرد و نگاهی به نانا کرد با نگرانی دویید سمت میکا...دوباره جدی شدم و دستامو کردم تو جیبم
-اینجوری سخته...باید بیشتر بهشون فشار بیاریم...مخصوصا میکا...کلا دو روز وقت داریم امشب باید حداقل تلاشمونو بکنیم
تهیونگ کاملا محو نانا شده بود چشمامو رو هم فشردم دستمو مشت کردم و ضربه ای محکم تو شکمش زدم که جمع شد تو خودش
-هول
تهیونگ خندید و شکمشو گرفت بود سمت ماشین رفتم نانا جاشو باهام عوض کرد و با نگرانی رفت سمت تهیونگ ایستادم رو به روی میکا
+تموم شد دیگه؟
چند لحظه خیره به اجزای صورتش شدم...چشمای درشتش که زیر نور ماه برق میزد...لبای پفکیش و بینی کوچیکش...با تکون دادن دستش جلوی صورتم دستشو تو هوا گرفتم
-شتیدم دختر جون
دستشو کشید و اخم کرد
+خب جواب بده
-تا وقتی یاد بگیری اون ترمز کوفتی اسباب بازی نیست باید بمونی
به ماشین تکیه داد کاملا معلوم بود خستس ولی حالا حالا ها موندنی بود اینجا

"۱:۵۰ شب"
بعد اون شب پر ماجرا با این دوتا دختر دردسر ساز از هم جدا شدیم سمت خونه روندم میکا بعد از کلی داد زدن سرش و بحث کردن خسته شد و حالا مثل خرس خوابیده بود...جلوی در ایستادم پیاده شدم و در سمت خودشو باز کردم...لعنتی الان باید بلندش کنم؟ دستامو آروم بردم زیر پا و کمرش بلندش کردم و با پا در ماشینو بستم به سختی در خونه رو باز کردم به راست رفتم سراغ اتاقم آروم گذاشتمش رو تخت پتو رو روی بدن سرد و کوچیکش کشیدم و ازش دور شدم و رفتم سمت تراس
دیدگاه ها (۲۶)

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁸ویو میکا_____صبح هنوز ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁹ویو میکا_____یه دفعه ل...

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط