#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁹
ویو میکا_____
یه دفعه لبشو گذاشت رو لبم و حرفم تو دهنم ماسید.
تعجب کردم.
ولی این بار...
این بار من عقب نکشیدم.
چند ثانیه گذشت. شاید بیشتر.
بعد جیمین آروم سرش رو عقب کشید.
نگاهش مستقیم توی چشمهام بود.
جیمین: «هنوزم میخوای منو بکشی؟»
میکا: «...»
نتونستم جواب بدم.
جیمین: «چی شد؟ زبونت بند اومد؟»
میکا: «جیمین...»
جیمین: «هوم؟»
میکا: «تو...»
جیمین: «من چی؟»
میکا: «تو دقیقاً چیکار داری میکنی؟»
جیمین چند ثانیه بهم نگاه کرد. بعد آروم گفت:
جیمین: «نمیدونم.»
میکا: «این جواب نیست.»
جیمین: «جوابیه که دارم.»
میکا: «از جوابای نصفه متنفرم.»
جیمین: «میدونم.»
میکا: «پس چرا...»
جیمین: «چون تو هم از جواب دادن فرار میکنی.»
میکا: «من فرار نمیکنم.»
جیمین: «نه؟»
میکا: «نه.»
جیمین: «پس بگو اون لحظه چی فکر میکردی.»
میکا: «کِی؟»
جیمین: «وقتی لبم رو لبم...»
میکا: «هیس!»
جیمین: «چرا؟»
میکا: «چون...»
مکث کردم.
میکا: «چون نمیدونم.»
جیمین: «پس هر دو نمیدونیم.»
میکا: «آره.»
جیمین: «خب...»
میکا: «خب چی؟»
جیمین: «خب بیا بریم. عمارت منتظره.»
بلند شد و دستش رو دراز کرد.
جیمین: «بیا.»
دستم رو گرفتم و بلند شدم.
اما این بار، دستم رو رها نکرد.
جیمین: «میکا؟»
میکا: «فقط...»
مکث کردم.
میکا: «فقط تا وقتی سردمه.»
جیمین چند ثانیه نگاهم کرد. بعد یه لبخند کوچیک زد.
جیمین: «باشه.»
با هم راه افتادیم.
دستش گرم بود. و من دیگه سردم نبود.
بعد از چند دقیقه، عمارت از دور نمایان شد.
اما یه چیزی درست نبود.
میکا: «جیمین...»
جیمین: «میبینم.»
میکا: «چرا همهی چراغها خاموشه؟»
جیمین: «چون یا حمله تموم شده... یا هنوز شروع شده.»
به سمت عمارت حرکت کردیم.
نزدیک دیوار خرابه که رسیدیم، جیمین ایستاد.
جیمین: «میکا.»
میکا: «چی؟»
جیمین: «از اینجا به بعد، هر اتفاقی افتاد، تو به من اعتماد کن.»
میکا: «چرا؟»
جیمین: «چون اگه نکنی، ممکنه هر دومون بمیریم.»
چند ثانیه بهش نگاه کردم. بعد آروم گفتم:
میکا: «باشه. ولی اگه یه وقت بهم دروغ بگی...»
جیمین: «میدونم. خودت میکشی منو.»
میکا: «دقیقاً.»
از دیوار خرابه رد شدیم و وارد محوطه عمارت شدیم.
همهجا ساکت بود. سکوت مرگباری.
به سمت در ورودی حرکت کردیم.
جیمین در رو آروم باز کرد.
داخل عمارت تاریک بود.
آروم وارد شدیم.
ناگهان، صدای یه اسلحه از پشت سرمون اومد.
..؟..: «دستها بالا.»
جیمین و میکا همزمان برگشتیم.
تهیونگ بود. با اسلحه، روبهروی ما.
جیمین: «تهیونگ...»
تهیونگ: «جیمین؟!»
اسلحه رو پایین آورد.
تهیونگ: «لعنتی! فکر کردم شما هوک هستین!»
جیمین: «کجایی؟»
تهیونگ: «توی زیرزمین. جونگکوک زخمی شده.»
میکا: «چقدر بد؟»
تهیونگ: «بد نیست. ولی نمیتونه راه بره.»
جیمین: «هوک کجاست؟»
تهیونگ: «نمیدونم. بعد از انفجار غیبش زد.»
میکا: «انفجار چی بود؟»
تهیونگ: «یه بمب دستساز. جلوی در عمارت منفجر شد. چند نفر زخمی شدن.»
جیمین: «آدمهای ما؟»
تهیونگ: «سه نفر. یکیشون...»
مکث کرد.
تهیونگ: «یکیشون مرد.»
سکوت سنگینی همهجا رو گرفت.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدینننن🔪🎀
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁹
ویو میکا_____
یه دفعه لبشو گذاشت رو لبم و حرفم تو دهنم ماسید.
تعجب کردم.
ولی این بار...
این بار من عقب نکشیدم.
چند ثانیه گذشت. شاید بیشتر.
بعد جیمین آروم سرش رو عقب کشید.
نگاهش مستقیم توی چشمهام بود.
جیمین: «هنوزم میخوای منو بکشی؟»
میکا: «...»
نتونستم جواب بدم.
جیمین: «چی شد؟ زبونت بند اومد؟»
میکا: «جیمین...»
جیمین: «هوم؟»
میکا: «تو...»
جیمین: «من چی؟»
میکا: «تو دقیقاً چیکار داری میکنی؟»
جیمین چند ثانیه بهم نگاه کرد. بعد آروم گفت:
جیمین: «نمیدونم.»
میکا: «این جواب نیست.»
جیمین: «جوابیه که دارم.»
میکا: «از جوابای نصفه متنفرم.»
جیمین: «میدونم.»
میکا: «پس چرا...»
جیمین: «چون تو هم از جواب دادن فرار میکنی.»
میکا: «من فرار نمیکنم.»
جیمین: «نه؟»
میکا: «نه.»
جیمین: «پس بگو اون لحظه چی فکر میکردی.»
میکا: «کِی؟»
جیمین: «وقتی لبم رو لبم...»
میکا: «هیس!»
جیمین: «چرا؟»
میکا: «چون...»
مکث کردم.
میکا: «چون نمیدونم.»
جیمین: «پس هر دو نمیدونیم.»
میکا: «آره.»
جیمین: «خب...»
میکا: «خب چی؟»
جیمین: «خب بیا بریم. عمارت منتظره.»
بلند شد و دستش رو دراز کرد.
جیمین: «بیا.»
دستم رو گرفتم و بلند شدم.
اما این بار، دستم رو رها نکرد.
جیمین: «میکا؟»
میکا: «فقط...»
مکث کردم.
میکا: «فقط تا وقتی سردمه.»
جیمین چند ثانیه نگاهم کرد. بعد یه لبخند کوچیک زد.
جیمین: «باشه.»
با هم راه افتادیم.
دستش گرم بود. و من دیگه سردم نبود.
بعد از چند دقیقه، عمارت از دور نمایان شد.
اما یه چیزی درست نبود.
میکا: «جیمین...»
جیمین: «میبینم.»
میکا: «چرا همهی چراغها خاموشه؟»
جیمین: «چون یا حمله تموم شده... یا هنوز شروع شده.»
به سمت عمارت حرکت کردیم.
نزدیک دیوار خرابه که رسیدیم، جیمین ایستاد.
جیمین: «میکا.»
میکا: «چی؟»
جیمین: «از اینجا به بعد، هر اتفاقی افتاد، تو به من اعتماد کن.»
میکا: «چرا؟»
جیمین: «چون اگه نکنی، ممکنه هر دومون بمیریم.»
چند ثانیه بهش نگاه کردم. بعد آروم گفتم:
میکا: «باشه. ولی اگه یه وقت بهم دروغ بگی...»
جیمین: «میدونم. خودت میکشی منو.»
میکا: «دقیقاً.»
از دیوار خرابه رد شدیم و وارد محوطه عمارت شدیم.
همهجا ساکت بود. سکوت مرگباری.
به سمت در ورودی حرکت کردیم.
جیمین در رو آروم باز کرد.
داخل عمارت تاریک بود.
آروم وارد شدیم.
ناگهان، صدای یه اسلحه از پشت سرمون اومد.
..؟..: «دستها بالا.»
جیمین و میکا همزمان برگشتیم.
تهیونگ بود. با اسلحه، روبهروی ما.
جیمین: «تهیونگ...»
تهیونگ: «جیمین؟!»
اسلحه رو پایین آورد.
تهیونگ: «لعنتی! فکر کردم شما هوک هستین!»
جیمین: «کجایی؟»
تهیونگ: «توی زیرزمین. جونگکوک زخمی شده.»
میکا: «چقدر بد؟»
تهیونگ: «بد نیست. ولی نمیتونه راه بره.»
جیمین: «هوک کجاست؟»
تهیونگ: «نمیدونم. بعد از انفجار غیبش زد.»
میکا: «انفجار چی بود؟»
تهیونگ: «یه بمب دستساز. جلوی در عمارت منفجر شد. چند نفر زخمی شدن.»
جیمین: «آدمهای ما؟»
تهیونگ: «سه نفر. یکیشون...»
مکث کرد.
تهیونگ: «یکیشون مرد.»
سکوت سنگینی همهجا رو گرفت.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدینننن🔪🎀
- ۱.۰k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط