part¹⁵
part¹⁵
جئون توی خونهاش نشسته بود. هیچ چراغی روشن نبود. فقط نور کمرنگ بیرون از پنجره میاومد.
یه لیوان قهوهی سرد دستش بود. ولی نخورد.
زنگ گوشیش روشن شد.
اسم رو صفحه: Namjoon
جئون جواب نداد.
پیام اومد:
«تو اگه واقعاً میخوای درستش کنی، باید اول خودتو درست کنی.»
گوشی رو گذاشت روی میز.
آهی کشید. بلند شد، رفت جلوی آینه.
یه لحظه زل زد به تصویر خودش.
چشمهاش خسته بودن. انگار هزار ساله نخوابیده.
آروم گفت:
– «چی از من موندی، آخه؟»
سکوت.
یهو تصویر ا.ت اومد تو ذهنش. همون خندهها. همون شب که بدون هیچ حرفی رهاش کرد.
جئون برگشت سمت میز. یه دفتر برداشت. خاکگرفته بود. قدیمها توش مینوشت.
بازش کرد. با خودکار نوشت:
«من نمیدونم آخرش قراره برگردی یا نه.
فقط میدونم اگه برگردی، دیگه اونی نیستم که قبلاً بودم.
اگه نتونم آزادی رو بهت بدم، پس نمیتونم بگم دوستت دارم.
چون عشق زور نیست. حبس نیست.
عشق، رها کردنه... حتی اگه نابودت کنه.»
نوشت و یه نفس عمیق کشید.
برای اولین بار… حس کرد شاید واقعاً بتونه شروع کنه.
از صفر.
اما هنوز... یه چیزی ته دلش میگفت این قصه تموم نشده.
هنوز نه.
جئون توی خونهاش نشسته بود. هیچ چراغی روشن نبود. فقط نور کمرنگ بیرون از پنجره میاومد.
یه لیوان قهوهی سرد دستش بود. ولی نخورد.
زنگ گوشیش روشن شد.
اسم رو صفحه: Namjoon
جئون جواب نداد.
پیام اومد:
«تو اگه واقعاً میخوای درستش کنی، باید اول خودتو درست کنی.»
گوشی رو گذاشت روی میز.
آهی کشید. بلند شد، رفت جلوی آینه.
یه لحظه زل زد به تصویر خودش.
چشمهاش خسته بودن. انگار هزار ساله نخوابیده.
آروم گفت:
– «چی از من موندی، آخه؟»
سکوت.
یهو تصویر ا.ت اومد تو ذهنش. همون خندهها. همون شب که بدون هیچ حرفی رهاش کرد.
جئون برگشت سمت میز. یه دفتر برداشت. خاکگرفته بود. قدیمها توش مینوشت.
بازش کرد. با خودکار نوشت:
«من نمیدونم آخرش قراره برگردی یا نه.
فقط میدونم اگه برگردی، دیگه اونی نیستم که قبلاً بودم.
اگه نتونم آزادی رو بهت بدم، پس نمیتونم بگم دوستت دارم.
چون عشق زور نیست. حبس نیست.
عشق، رها کردنه... حتی اگه نابودت کنه.»
نوشت و یه نفس عمیق کشید.
برای اولین بار… حس کرد شاید واقعاً بتونه شروع کنه.
از صفر.
اما هنوز... یه چیزی ته دلش میگفت این قصه تموم نشده.
هنوز نه.
- ۶.۸k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط