مغزم ، خسته است بس که در اتاقهای ذهنم از تو گفته است ، با
مغزم ، خسته است بس که در اتاقهای ذهنم از تو گفته است ، با تو حرف زده است
شاید جوابی بشنود
نشنید ...
دستم ، خسته است بس که اسمت را روی تنِ بی حسِ کاغذ نوشته است ، خط زده است ، شاید فراموش شوی
نشدی ...
پاهایم ، خسته اند بس که کوچه پس کوچه ها و خیابانهای خاطره انگیز این شهر را متر کرده اند
شاید ناگهان خاطره ای جان دوباره ای گرفت و واقعی شد
افسوس که نشد ...
چشمانم ... وای چشمانم ، خسته اند ، بی جانند ، بس که در نبودت باریدند
بس که به انتظارت شبها بیداری کشیدند
شاید بیایی ...
اما نیامدی ...
خلاصه که این " من " بی تُ حسابی خسته است
جسمم به کنار ...
روحم ،
خسته است!
تو میفهمی خستگی یعنی چه؟!
نه!
یک خسته ام میگویم و تو فقط یک خسته ام میشنوی ولی...
محال است بفهمی به اندازه ی بی سرانجامی تمام راه و بیراهه هایی که به مقصد نمی رسند خسته باشی یعنی چه!
شاید جوابی بشنود
نشنید ...
دستم ، خسته است بس که اسمت را روی تنِ بی حسِ کاغذ نوشته است ، خط زده است ، شاید فراموش شوی
نشدی ...
پاهایم ، خسته اند بس که کوچه پس کوچه ها و خیابانهای خاطره انگیز این شهر را متر کرده اند
شاید ناگهان خاطره ای جان دوباره ای گرفت و واقعی شد
افسوس که نشد ...
چشمانم ... وای چشمانم ، خسته اند ، بی جانند ، بس که در نبودت باریدند
بس که به انتظارت شبها بیداری کشیدند
شاید بیایی ...
اما نیامدی ...
خلاصه که این " من " بی تُ حسابی خسته است
جسمم به کنار ...
روحم ،
خسته است!
تو میفهمی خستگی یعنی چه؟!
نه!
یک خسته ام میگویم و تو فقط یک خسته ام میشنوی ولی...
محال است بفهمی به اندازه ی بی سرانجامی تمام راه و بیراهه هایی که به مقصد نمی رسند خسته باشی یعنی چه!
- ۵۳۴
- ۱۷ تیر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط