تکپارتی از جونگین

تکپارتی از جونگین ✮


جونگین همیشه فکر می‌کرد سئول شهر آدم‌هایی‌ست که یا خیلی خوشبخت هستند یا خیلی خوب بلدند تنهایی‌شان را شلوغ نشان بدهند. خودش جزو دسته‌ی دوم بود. هر روز صبح با مترو سر کار میرفت، هدفون توی گوش، یک لیوان قهوه‌ی کاغذی در دست، و یک خیال نصفه‌نیمه در سرش: این‌که «شاید امروز» اتفاق بیوفتد.
«شاید امروز» معمولاً به دختری ختم می‌شد که سه میز آن‌طرف‌تر می‌نشست. دختری که به همه لبخند می‌زد، برای همه وقت می‌گذاشت، و برای جونگین… خب، جونگین فکر می‌کرد برای او یک جورِ دیگری است.
او همه‌چیز را نشانه می‌دید.
این‌که دختر بعضی وقت‌ها از میز خودش بلند می‌شد و می‌آمد کنارش و می‌ایستاد.
این‌که اسمش را با لحن خاصی صدا می‌کرد.
این‌که موقع حرف زدن، کمی بیش از حد معمول نگاهش می‌کرد.
در ذهن جونگین، این‌ها تکه‌های یک داستان عاشقانه‌ی در حال شکل گرفتن بود.
یک روز بارانی، وقتی بیشتر کارمندها زودتر رفتند، جونگین و او تنها ماندند. پنجره‌های بلند شرکت مه گرفته بود و سئول شبیه یک عکس قدیمی به نظر می‌رسید. جونگین حس کرد این همان صحنه‌ای است که باید چیزی بگوید. جمله‌ها از قبل در سرش تمرین شده بودند، اما وقتی دهانش را باز کرد، فقط گفت:
«دوست داری با هم یه قهوه بخوریم؟»
دختر لبخند زد. همان لبخند همیشگی. گفت: «حتماً. ولی بذار به نامزدم پیام بدم ببینم کی میاد دنبالم.»
کلمه‌ی «نامزدم» مثل یک لیوان آب یخ بر سر او ریخت. نه درد داشت، نه صدا؛ فقط حونگین را وادار به ساکت کرد.
آن‌ها قهوه‌شان را خوردند. درباره‌ی کار، ترافیک و باران حرف زدند. هیچ‌چیز فرق نداشت، جز این‌که جونگین حالا می‌دانست داستانی که در سرش ساخته بود، فقط داخل سرش اتفاق افتاده بود.
چند هفته اول سخت بود. نه از آن سخت‌های گریه‌دار و نمایشی؛ از آن سخت‌هایی که آدم هنوز می‌خندد، هنوز جواب سلام می‌دهد، ولی یک چیز ته قلبش جابه‌جا شده و دیگر سر جایش برنمی‌گردد.
کم‌کم یاد گرفت نشانه‌ها را ساده‌تر ببیند. بعضی آدم‌ها مهربان‌اند، نه عاشق. بعضی لبخندها وعده نیستند، فقط از روی ادب‌اند.
چند ماه بعد، یک عصر معمولی، جونگین در همان کافه‌ی همیشگی نشسته بود و به خیابان نگاه می‌کرد. دختری از میز کناری از او پرسید که آیا صندلی روبه‌رویش خالی است یا نه. جونگین سرش را بلند کرد، لبخند زد و گفت: «البته، بفرمایید.»
هیچ جرقه‌ی خاصی اتفاق نیوفتاد. هیچ موسیقی‌ای پخش نشد. فقط دو آدم شروع کردند به حرف زدن.
برای اولین بار بعد از مدت‌ها، جونگین چیزی را در ذهنش جلوتر از واقعیت نساخت.
فهمیده بود بعضی داستان‌ها وقتی قشنگ‌ترند که قبلش، انسان یاد گرفته باشد خیال را با واقعیت اشتباه نگیرد.
دیدگاه ها (۰)

#چند‌پارتی ♡ادامه! "ویو جیهوپ "جسدش رو دیدم....بی‌حرکت.... ز...

#چند‌پارتی ♡ادامه: "ویو جیهوپ" نه…نه، من نمیتونم بزارم بری.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط