تا که بودیم نبودیم کسی 

تا که بودیم نبودیم کسی 
کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آئینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که افتاد و شکست

اقبال_لاهوری
دیدگاه ها (۱)

منبرمی‌خیزمچراغی در دست، چراغی در دلمزنگارِ روحم را صیقل می‌...

درود بر دلهای مهربان یکایک شما عزيزان که تپیدنشان آواز پر پ...

جام ما مست است دائم از می جام شماصبح ما شیرین گرد از پیغام ش...

از نسیمِ صبح بوی یـار می‌باید کشید...صائب_تبریزیپیشکش اول صب...

گاهی ارزش بعضی حضورها را زمانی می فهمیم که دیگر فرصتی برای ح...

روزگاری در گذشته‌هایِ دور، ساکنِ اقلیمِ بی‌خیالی بودیم؛ همان...

#دلتنگی همیشه برای آدم‌ها نیست؛ گاهی برای روزهایی است که بی‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط