روزگاری در گذشتههای دور ساکن اقلیم بیخیالی بودیم ه

روزگاری در گذشته‌هایِ دور، ساکنِ اقلیمِ بی‌خیالی بودیم؛ همان‌جایی که لبخندها بی‌تکلف بود و قلب‌ها، باری اضافه بر سینه محسوب نمی‌شدند. اما زندگی، آرام و بی‌صدا، چون موریانه‌ای به جانِ آن سرزندگی افتاد. گذرِ زمان، تنها عبورِ دقیقه‌ها نبود، بلکه آواری از وقایع بود که یکی پس از دیگری بر سرِ رویاهایمان فرود آمد.

حقیقتِ تلخ اینجاست که ما در میانهٔ جنگ‌هایِ نادیدهٔ زندگی، ناچار به تغییر شدیم. حزن، نه به یکباره، که ذره‌ذره همچون غباری سربی بر آینهٔ جانمان نشست و آن‌قدر سنگین شد که دیگر نایِ تماشایِ آن آدمِ سابق را در خود ندیدیم. ما یاد گرفتیم که چگونه با اندوهِ خویش هم‌سفره شویم و چگونه سردیِ نگاه‌مان را پشتِ نقابِ روزمرگی پنهان کنیم.

غم‌انگیزترین بخشِ ماجرا اما، جایِ دیگری‌ست: حتی وقتی طوفان‌ها فرو می‌نشینند و صلح بر ویرانه‌ها حاکم می‌شود، ما دیگر آن آدمِ پیش از نبرد نیستیم. مشکلات شاید حل شوند، زخم‌ها شاید بسته شوند، اما “آثارِ ترکش‌ها” تا ابد در لایه‌هایِ پنهانِ روح باقی می‌مانند. روحِ ما، چون عمارتی‌ست که بازسازی شده، اما ترک‌هایِ رویِ دیوارش، مدام قصهٔ تخریب را زمزمه می‌کنند. ما به ساحل رسیده‌ایم، اما با ریه‌هایی که هنوز طعمِ شورِ غرق شدن را از یاد نبرده‌اند. آری، ما دیگر آن آدمِ سابق نیستیم؛ ما نسخه‌ای هستیم که از میانِ آوارها بیرون آمده، صبورتر اما… بسیار غمگین‌تر
دیدگاه ها (۲)

حزن،همچون رسوبِ سنگینِ آبِ سخت بر جداره‌های یک قناتِ قدیمی، ...

خیلی از مخاطبین می‌پرسن این متن‌ها رو از کجا میاری یا چطور ا...

شب، تنها یک بازه زمانی میان غروب و طلوع نیست؛ شب، پناهگاهِ ا...

وقتی فقر از آستانه‌یِ در خانه عبور می‌کند، تنها نان نیست که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط