من همیشه وقتی بچه بودم به یه کار مامانم خندم می گرفت ...

من همیشه وقتی بچه بودم به یه کار مامانم خندم می گرفت ...

که میشست روی زمین از روی فرش با انگشتاش آشغال هارو یکی یکی جمع میکرد
به خودم میگفتم چه مادری ساده ای دارم ،

مگه ما جارو برقی نداریم ،
جارو نداریم
آخه این چه کاریه مامان با انگشت آشغال هارو جمع میکنه !!

تا این که بزرگ شدم و غرق غصه هام بودم و به مشکلاتم فکر میکردم،
یه لحظه به خودم اومدم دیدم که دست هام پر از آشغاله که از روی فرش جمع کردم !!!

اون وقت یادم اومد که مادرم اون روزا غصه داشته و به مشکلاتش فکر میکرده.......
دیدگاه ها (۵)

ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ....ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻢ ....ﮐﻼﻍ ﭘﺮ ....ﻛــــــﻼﻍ .......

خخخخخخخخخخخ رفته بودم خرید برگشتم :-))

همانقدر که زن را باید فهمیدمرد را هم باید درک کردهمانقدر که ...

بیا نقاشی بکشیم:من، تو و دنیای من و تواول خورشید می کشم، از ...

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت دوم | همون نگاه لعنتیتمام طو...

تکپارتی ریگولاس بلک درخواستی نبود برای یکی بشخصه گذاشتم و ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط