part²⁷
part²⁷
یه ماه گذشته بود...
بعد از اون شب لعنتی، انگار زندگی یه رنگ دیگه گرفته بود.
آرومتر... روشنتر... با طعم لبخند.
ا.ت و جئون، حالا دیگه کنار هم بودن. نه پنهونی، نه با ترس... رسمی، واقعی، عاشقانه.
و حالا...
توی فرودگاه بودن. ساکهاشون رو زمین. بلیطهاشون توی دست.
مقصد؟
سئول... قلب کره جنوبی.
دختر با چشمای برقزده به جئون نگاه کرد:
«واقعاً داریم میریم اونجا؟»a.t
جئون لبخند خاص همیشگیشو زد، دست دختر رو گرفت و گفت:
«نه فقط میریم... اونجا با هم شروع میکنیم. برای همیشه.»jk
چند روز بعد...
همه چیز آماده بود.
تالار کوچیکی توی محلهی "هانام دونگ"، جایی که کوه و شهر رو به آغوش کشیده بودن.
گلهای سفید، نورهای گرم، لباس عروس ساده ولی شیک، کتوشلوار مشکی جذابِ جئون...
مهمونا هم بیشتر دوستای جئون بودن. جو خاص و آروم کرهای... ولی پر از حس.
ا.ت توی لباس عروس، جلوی آینه ایستاده بود. آرایشش ملایم بود، ولی خیرهکننده.
جئون پشت سرش ایستاد، توی آینه بهش نگاه کرد. یه بوسه آروم پشت گردنش زد و گفت:
«تو، زیباترین چیزی هستی که این دنیا به خودش دیده...»jk
ا.ت لبخند زد، نفسش لرزید:
«با تو، دیگه هیچچیزی ترسناک نیست.»a.t
مراسم شروع شد.
دختر با آهنگ ملایم پیانو وارد شد. همه چیز آروم بود.
جئون که دیدش، نفسش بند اومد. یه لحظه پلک نزد.
وقتی رسید مقابلش، فقط یه جمله گفت:
«من قول میدم... هر شب توی قلبم، برای تو، چراغ روشن باشه.»jk
بعد از گفتن "قبول دارم" و زدن حلقهها...
صدای دست زدن همه بلند شد...
جئون صورت ا.ت رو بین دستاش گرفت...
و لبهاشون، اونجا، جلوی همه، برای اولین بار، به هم رسیدن.
**
اون شب...
تو پشتبوم آپارتمانی در سئول، با نور چراغهای شهر زیر پاشون، کنار هم نشسته بودن.
جئون یه شیشه نوشیدنی باز کرد، رو به آسمون گفت:
«خب... خانوم همسرم... آمادهای برای یه شروع تازه؟»jk
ا.ت بهش تکیه داد، آروم گفت:
«تا آخر دنیا... آره.»a.t
و حالا...
دو قلب زخمی، بعد از طوفان، آرام گرفتند.
نه قول ابدیت، نه وعده بیپایانی...
فقط «ما»
همین حالا، همینجا، با هم.
و همین برای همیشه کافیست.
The end
یه ماه گذشته بود...
بعد از اون شب لعنتی، انگار زندگی یه رنگ دیگه گرفته بود.
آرومتر... روشنتر... با طعم لبخند.
ا.ت و جئون، حالا دیگه کنار هم بودن. نه پنهونی، نه با ترس... رسمی، واقعی، عاشقانه.
و حالا...
توی فرودگاه بودن. ساکهاشون رو زمین. بلیطهاشون توی دست.
مقصد؟
سئول... قلب کره جنوبی.
دختر با چشمای برقزده به جئون نگاه کرد:
«واقعاً داریم میریم اونجا؟»a.t
جئون لبخند خاص همیشگیشو زد، دست دختر رو گرفت و گفت:
«نه فقط میریم... اونجا با هم شروع میکنیم. برای همیشه.»jk
چند روز بعد...
همه چیز آماده بود.
تالار کوچیکی توی محلهی "هانام دونگ"، جایی که کوه و شهر رو به آغوش کشیده بودن.
گلهای سفید، نورهای گرم، لباس عروس ساده ولی شیک، کتوشلوار مشکی جذابِ جئون...
مهمونا هم بیشتر دوستای جئون بودن. جو خاص و آروم کرهای... ولی پر از حس.
ا.ت توی لباس عروس، جلوی آینه ایستاده بود. آرایشش ملایم بود، ولی خیرهکننده.
جئون پشت سرش ایستاد، توی آینه بهش نگاه کرد. یه بوسه آروم پشت گردنش زد و گفت:
«تو، زیباترین چیزی هستی که این دنیا به خودش دیده...»jk
ا.ت لبخند زد، نفسش لرزید:
«با تو، دیگه هیچچیزی ترسناک نیست.»a.t
مراسم شروع شد.
دختر با آهنگ ملایم پیانو وارد شد. همه چیز آروم بود.
جئون که دیدش، نفسش بند اومد. یه لحظه پلک نزد.
وقتی رسید مقابلش، فقط یه جمله گفت:
«من قول میدم... هر شب توی قلبم، برای تو، چراغ روشن باشه.»jk
بعد از گفتن "قبول دارم" و زدن حلقهها...
صدای دست زدن همه بلند شد...
جئون صورت ا.ت رو بین دستاش گرفت...
و لبهاشون، اونجا، جلوی همه، برای اولین بار، به هم رسیدن.
**
اون شب...
تو پشتبوم آپارتمانی در سئول، با نور چراغهای شهر زیر پاشون، کنار هم نشسته بودن.
جئون یه شیشه نوشیدنی باز کرد، رو به آسمون گفت:
«خب... خانوم همسرم... آمادهای برای یه شروع تازه؟»jk
ا.ت بهش تکیه داد، آروم گفت:
«تا آخر دنیا... آره.»a.t
و حالا...
دو قلب زخمی، بعد از طوفان، آرام گرفتند.
نه قول ابدیت، نه وعده بیپایانی...
فقط «ما»
همین حالا، همینجا، با هم.
و همین برای همیشه کافیست.
The end
- ۸.۷k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط