تکپارتی𝕁𝕀𝕄𝕀ℕ ♥🍷
تکپارتی𝕁𝕀𝕄𝕀ℕ ♥🍷
شخصیت ها: جیمین. لیا. کیا. یونگی.
ادمین: امیدوارم خوشتون بیاد ولی لطفا اگه دوست داشتی حمایت کن تا بیشتر پارت بدم و سناریو بزارم گلم ممنون میشم🌹
ویو لیا @
امروزخیلی خسته بودمخوابم میومد حسابی می خوام رسیدم خونه فقط ولو شم رو تخت امروز جیمین هم یکم دیر میاد خونه خلاصه رفتم و رسیدم در خونه در پارکینگ رو زدم و رفتم داخل ماشین رو پارک کردم و رفتم داخل در خونه رو که باز کردم احساس کردم یکی خونهست رفتم داخل اتاق یه دفعه یه مرد که قیافه ی مشخصی نداشت اومد سمتم. (علامت لیا& علامت جیمین ♡)
&واییییییی (جیغ)
♡لیا چته منم جیمین
&جیمین چرا اینجوری میکنی قلبم اومد تو دهنم کثافت
♡ببخشید قربونت برم نمی دونستم میترسی عشقم ببخشید بازم
&عیب نداره حالا چرا اینقدر زود اومدی?
♡راستش یونگی بهم پیام داد گفت شب یه مهمونی دعوت شدیم اونو کیا هم میان بریم??
&باش بریم فقط نباید زود تر به من خبر میدادی
♡چرا?
&خب باید زود آماده شم 😱
♡عیب نداره بابا مهمونی ساعت 11 شبه تا اون موقع آماده میشیم الان ساعت 4 خیلی وقت داریم
&باش من برم یه دوش بگیرم
♡منم بیام? اخه از وقتی اومدم منتظرم بیای با هم بریم
&نه جیمین من میرم بعد من تو بیا فهمیدی
♡ای بابا اخه چرا تروخدا 🥺
&خیر
♡خواهش
&نه
♡تروخدا لیااااا
&نه گفتم
♡ خب چرا بگو خب
&دفعه ی پیش که رفتیم تحریک شدی دیر رسیدیم مهمونی ولی این دفعه نه دیگه
♡ای خدااااااااااااااا قول میدم تحریک نشم😜
&ای بابا باش
♡ ملسیییییییییییییی
&برم حوله بیارم تو برو تو تا بیام
♡باش
ادمین: جیمین رفت داخل حمام که لیا بیاد ولی یه چی بگم راستش ما آرمی ها باید مغزمون رو با جیمین شی با اسید بشوریم 😂🤣
&جیمین
♡......
&جیمیننن
♡......
&جیمینننننننننننننننننن 😤چرا جواب نمیده ای خدااااااااااااااا 🤦♀جیمین چرا.....
تا اومدم حرف بزنم دستم رو گرفت هولم داد تو حموم بعد چسبوندم به دیوار و اومد نزدیکم که دستمو گذاشتم رو ل. ب. م
♡چرا اینجوری میکنی
&الان نه
♡بابا اخه چرا زنمی خیر سرم
&الان نه جیمینا باید آماده شیم
♡ولی شب برات بد تموم میشه گرل
&اوکی عزیزم
خلاصه حموم کردن و جیمین کلی تو حموم دیونه بازی در اورد و لیا رو خندونند بعد هم اومدن بیرون و کلی با هم حال کردن و آماده شدن
پرش زمانی به ساعت 9:30@
&جیمیننن
♡بله
& خوب شدم?
♡عالی شدی عشقم دوست دارم همینجا بخورمت
&عه زشته بریم دیگه
ادمین: دوستان عکس لباس جیمین و لیا و ماشین و لباس یونگی و کیا رو میزارم و همینطور عمارت و مهمونی 😎
رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
♡بیب خیلی خوب شدی عالی شدی
&عااا مرسی جیمینا تو هم عالی شدی عشقم ❤️
ویو مهمونی @
علامت یونگی ✓ علامت کیا *
✓ سلام بالاخره خانم و اقای پارک اومدن
♡سلام داداش خوبی ببخشید یکم دیر شد
*سلام لیا جونم
&سلام عزیزم خوبی چه خبرا
*خوبم مرسی تو چطوری
&منم خوبم شکر
✓خیلی خب دیگه داخل الان دیر میشه
♡بریم
&دستم رو گرفتم تو دستای جیمین و با هم رفتیم داخل خلاصه مهمونی تموم شد و جیمین و یونگی خیلی مست بودن و من و کیا باید میبردیمشون
*لیا
&جانم
*من یونگی رو ببرم الان از بین میره خداحافظ فعلا
&باش عزیزم برو خداحافظ
&جیمین
♡هااا
&بیا بریم عشقم
♡باش
رفتیم خونه جیمین تو ماشین خواب بود به خاطر همین اروم صداش کردم و رفتیم خونه داشتم لباس هامو در میاوردم که جیمین اومد تو اتاق
♡بیب چیکارمیکنی (خمار)
&هیچی برو بخواب منم بیام
♡اخه من خوابم نمیاد
&بیا برو بچه پرو
♡خودت خواستی
اسمات)...... خودتون با ذهن خراب خودتون فرض کنید دوستان 😁
بالاخره کام کردن و پیش هم دراز کشیدن و جیمین لیا رو بغل کرد و گردن لیا رو ب. وـسـیـدـ
و به خوبی و خوشی زندگی کردن 😁☺️
پایان....
شخصیت ها: جیمین. لیا. کیا. یونگی.
ادمین: امیدوارم خوشتون بیاد ولی لطفا اگه دوست داشتی حمایت کن تا بیشتر پارت بدم و سناریو بزارم گلم ممنون میشم🌹
ویو لیا @
امروزخیلی خسته بودمخوابم میومد حسابی می خوام رسیدم خونه فقط ولو شم رو تخت امروز جیمین هم یکم دیر میاد خونه خلاصه رفتم و رسیدم در خونه در پارکینگ رو زدم و رفتم داخل ماشین رو پارک کردم و رفتم داخل در خونه رو که باز کردم احساس کردم یکی خونهست رفتم داخل اتاق یه دفعه یه مرد که قیافه ی مشخصی نداشت اومد سمتم. (علامت لیا& علامت جیمین ♡)
&واییییییی (جیغ)
♡لیا چته منم جیمین
&جیمین چرا اینجوری میکنی قلبم اومد تو دهنم کثافت
♡ببخشید قربونت برم نمی دونستم میترسی عشقم ببخشید بازم
&عیب نداره حالا چرا اینقدر زود اومدی?
♡راستش یونگی بهم پیام داد گفت شب یه مهمونی دعوت شدیم اونو کیا هم میان بریم??
&باش بریم فقط نباید زود تر به من خبر میدادی
♡چرا?
&خب باید زود آماده شم 😱
♡عیب نداره بابا مهمونی ساعت 11 شبه تا اون موقع آماده میشیم الان ساعت 4 خیلی وقت داریم
&باش من برم یه دوش بگیرم
♡منم بیام? اخه از وقتی اومدم منتظرم بیای با هم بریم
&نه جیمین من میرم بعد من تو بیا فهمیدی
♡ای بابا اخه چرا تروخدا 🥺
&خیر
♡خواهش
&نه
♡تروخدا لیااااا
&نه گفتم
♡ خب چرا بگو خب
&دفعه ی پیش که رفتیم تحریک شدی دیر رسیدیم مهمونی ولی این دفعه نه دیگه
♡ای خدااااااااااااااا قول میدم تحریک نشم😜
&ای بابا باش
♡ ملسیییییییییییییی
&برم حوله بیارم تو برو تو تا بیام
♡باش
ادمین: جیمین رفت داخل حمام که لیا بیاد ولی یه چی بگم راستش ما آرمی ها باید مغزمون رو با جیمین شی با اسید بشوریم 😂🤣
&جیمین
♡......
&جیمیننن
♡......
&جیمینننننننننننننننننن 😤چرا جواب نمیده ای خدااااااااااااااا 🤦♀جیمین چرا.....
تا اومدم حرف بزنم دستم رو گرفت هولم داد تو حموم بعد چسبوندم به دیوار و اومد نزدیکم که دستمو گذاشتم رو ل. ب. م
♡چرا اینجوری میکنی
&الان نه
♡بابا اخه چرا زنمی خیر سرم
&الان نه جیمینا باید آماده شیم
♡ولی شب برات بد تموم میشه گرل
&اوکی عزیزم
خلاصه حموم کردن و جیمین کلی تو حموم دیونه بازی در اورد و لیا رو خندونند بعد هم اومدن بیرون و کلی با هم حال کردن و آماده شدن
پرش زمانی به ساعت 9:30@
&جیمیننن
♡بله
& خوب شدم?
♡عالی شدی عشقم دوست دارم همینجا بخورمت
&عه زشته بریم دیگه
ادمین: دوستان عکس لباس جیمین و لیا و ماشین و لباس یونگی و کیا رو میزارم و همینطور عمارت و مهمونی 😎
رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
♡بیب خیلی خوب شدی عالی شدی
&عااا مرسی جیمینا تو هم عالی شدی عشقم ❤️
ویو مهمونی @
علامت یونگی ✓ علامت کیا *
✓ سلام بالاخره خانم و اقای پارک اومدن
♡سلام داداش خوبی ببخشید یکم دیر شد
*سلام لیا جونم
&سلام عزیزم خوبی چه خبرا
*خوبم مرسی تو چطوری
&منم خوبم شکر
✓خیلی خب دیگه داخل الان دیر میشه
♡بریم
&دستم رو گرفتم تو دستای جیمین و با هم رفتیم داخل خلاصه مهمونی تموم شد و جیمین و یونگی خیلی مست بودن و من و کیا باید میبردیمشون
*لیا
&جانم
*من یونگی رو ببرم الان از بین میره خداحافظ فعلا
&باش عزیزم برو خداحافظ
&جیمین
♡هااا
&بیا بریم عشقم
♡باش
رفتیم خونه جیمین تو ماشین خواب بود به خاطر همین اروم صداش کردم و رفتیم خونه داشتم لباس هامو در میاوردم که جیمین اومد تو اتاق
♡بیب چیکارمیکنی (خمار)
&هیچی برو بخواب منم بیام
♡اخه من خوابم نمیاد
&بیا برو بچه پرو
♡خودت خواستی
اسمات)...... خودتون با ذهن خراب خودتون فرض کنید دوستان 😁
بالاخره کام کردن و پیش هم دراز کشیدن و جیمین لیا رو بغل کرد و گردن لیا رو ب. وـسـیـدـ
و به خوبی و خوشی زندگی کردن 😁☺️
پایان....
- ۵۹۵
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط