پارت

پارت ۲۷
ویو ا/ت

دستم توی دست جونگ‌کوک بود و با هر قدمی که برمی‌داشتم، قلبم بیشتر تند می‌زد.

کوک خیلی آروم من رو به سمت اتاق برد؛ این بار با اون سردی همیشگی‌اش نبود، خیلی نرم و مراقب بود.

وقتی وارد اتاق شدیم، کنار تخت نشست و با نگاه عمیقش بهم خیره شد.

من سرم رو پایین انداخته بودم و از خجالت صورتم داغ شده بود.

کوک با انگشتش موهای کنار صورتم رو عقب زد.

کوک: هنوز خجالت می‌کشی؟

لبم رو گاز گرفتم و آروم گفتم:

ا/ت: نه…

اما صدایم خودش همه‌چیز را لو می‌دادکوک لبخند خیلی کم‌رنگی زد و با نوک انگشتش گونه‌م رو لمس کرد.

کوک: تو وقتی خجالت می‌کشی، خیلی بامزه می‌شی.

قلبم لرزید.

ا/ت: کوک…

اما اون فقط نزدیک‌تر شد؛ نه ترسناک، فقط آن‌قدر که دنیای اطراف محو بشه.

نگاهش روی لب‌هام مکث کرد و بعد دوباره توی چشم‌هام خیره شد.

کوک: وقتی ناراحتی، دلم می‌خواد بیشتر مراقبتت کنم.

از حرفش گرمای عجیبی توی صورتم نشست.

ا/ت: تو که همیشه مراقبمی…

کوک خیلی آهسته خندید، بعد پیشونیم رو بوسید.

یه بوسه‌ی کوتاه، نرم و پر از احساس.بعد من رو آروم روی تخت خوابوند و خودش هم کنارم دراز کشید.

دستش دورم حلقه شد و من بی‌اختیار سرم رو روی سینه‌اش گذاشتم.

صدای ضربان قلبش رو می‌شنیدم و حس می‌کردم امن‌ترین جای دنیاست.

کوک موهام رو نوازش کرد و آروم پرسید:

کوک: این‌جوری خوبه؟

فقط زمزمه کردم:

ا/ت: آره…

و اون شب، آغوشش بیشتر از هر چیزی شبیه خونه بود.

ادامه در پارت ۲۸
شرط : ۱۵ لایک
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۸ویو ا/تچشم‌هام آروم بسته شد و چند لحظه فقط به صدای نف...

پارت ۲۹ویو ا/تنمی‌دونم چقدر خوابیده بودم که با حس تکونِ خیلی...

پارت ۲۶ویو ا/تآروم پلک‌هام رو باز کردم…اولش همه‌چیز تار بود،...

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮Part : 10لینا با ذهنی درگیر از اتاق مطالعه بیرون ...

خونآشام من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط