🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁶ : پارت ¹⁶
چشمانم درشت شد فریاد زدم:{الللل تو میتونی!!}
ال دستش را مشت کرد و با فشار زیادی به سمت چپ برد و کله دموگرگن از سرش جدا شد و من...از خون خیلی میترسیدم و غش کردم و روی زمین خشک و پر از چوب های تیز افتادم و نازی و هیلدا شروع به صدا کردن نامم کردن و سارا جیغ میزد...
ساعت ها گذشت و چشمانم را باز کردم و تا چشمانم را باز کردم فهمیدم روی مبل دراز کشیده بودم و انرژی خاصی گرفته بودم بنابرین روی مبل نشستم همان لحظه ویل به سمتم آمد و مانند سیلی اشک میریخت و انقدر زیاد بود که تبدیل به دریا میشد.فریاد زد:{بچه ها باران بیدار شده}
صدای پای همه مانند میدان جنگ می آمد و بالای سرم جمع شدن و یکی یکی حالم را میپرسیدند تا گیج شدم و فریاد زدم:{آروم باشیددد}و اشک از چشمانم سرازیر شد و بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم و آبی به صورتم زدم سپس بیرون آمدم و گفتم:{من از خون میترسم...}همه با چهره های سوال بر انگیزی یه من نگاه کردند و به سمتم آمدند و من را در آغوش گرفتم و من گفتم:{باید یه برنامه ای بریزیم}همه از من جدا شدند و استیو به نازی خیره شده بود و روبه نازی گفت:{بریم استارکورت بر و بچ؟}
جویس گفت:{من و هاپرم جز بر و پچیم}استیو گفت:{اگه ناراحت شدید نه اگه ناراحت نیستید هستید}جویس دست هاپر رو گرفت و سرش روبه نشانه منفی نشان داد و گفت:{منو هاپر قرار داریم}همگی حاضر شدیم و رفتیم به سمت استارکورت و بستنی گرفتیم استیو و رابین بسیار ذوق زده بودند و همزمان گفتند:{خیلی وقته اینجا نبودیم...}
ال گفت:{باید نقشه بکشیم}
من و هیلدا و نازی و سارا در فکر بودیم تا ال دوباره گفت:{باید کالی رو پیدا کنم!اون نظرات خوبی میده}
نازی فریاد زد:{نهههه}
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_باران
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁶ : پارت ¹⁶
چشمانم درشت شد فریاد زدم:{الللل تو میتونی!!}
ال دستش را مشت کرد و با فشار زیادی به سمت چپ برد و کله دموگرگن از سرش جدا شد و من...از خون خیلی میترسیدم و غش کردم و روی زمین خشک و پر از چوب های تیز افتادم و نازی و هیلدا شروع به صدا کردن نامم کردن و سارا جیغ میزد...
ساعت ها گذشت و چشمانم را باز کردم و تا چشمانم را باز کردم فهمیدم روی مبل دراز کشیده بودم و انرژی خاصی گرفته بودم بنابرین روی مبل نشستم همان لحظه ویل به سمتم آمد و مانند سیلی اشک میریخت و انقدر زیاد بود که تبدیل به دریا میشد.فریاد زد:{بچه ها باران بیدار شده}
صدای پای همه مانند میدان جنگ می آمد و بالای سرم جمع شدن و یکی یکی حالم را میپرسیدند تا گیج شدم و فریاد زدم:{آروم باشیددد}و اشک از چشمانم سرازیر شد و بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم و آبی به صورتم زدم سپس بیرون آمدم و گفتم:{من از خون میترسم...}همه با چهره های سوال بر انگیزی یه من نگاه کردند و به سمتم آمدند و من را در آغوش گرفتم و من گفتم:{باید یه برنامه ای بریزیم}همه از من جدا شدند و استیو به نازی خیره شده بود و روبه نازی گفت:{بریم استارکورت بر و بچ؟}
جویس گفت:{من و هاپرم جز بر و پچیم}استیو گفت:{اگه ناراحت شدید نه اگه ناراحت نیستید هستید}جویس دست هاپر رو گرفت و سرش روبه نشانه منفی نشان داد و گفت:{منو هاپر قرار داریم}همگی حاضر شدیم و رفتیم به سمت استارکورت و بستنی گرفتیم استیو و رابین بسیار ذوق زده بودند و همزمان گفتند:{خیلی وقته اینجا نبودیم...}
ال گفت:{باید نقشه بکشیم}
من و هیلدا و نازی و سارا در فکر بودیم تا ال دوباره گفت:{باید کالی رو پیدا کنم!اون نظرات خوبی میده}
نازی فریاد زد:{نهههه}
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_باران
- ۳۷۱
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط