میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای د

میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای دست به دعا برداشته اند و میگویند خدایا کافران را بکش،

مولانا از کنار مسجد رد شد و رفت تا به کلیسایی رسید و دید درانجا هم عده ای دست به آسمان برداشته اند و میگویند خدایا کافران رابکش.
مولانا رفت تا به در میخانه ای رسید و دید در آنجا خم ها رو به هم میزنند و میگویند بزن بسلامتی...
سپس فرمود: من آنموقع بود که دیدم دین مستی بهترین دین است که جز سلامتی دیگران آرزویی ندارند...
آنجا بود که سرود:
"پرستش به مستیست در کیش مهر
برون اند زین حلقه هوشیارها''
دیدگاه ها (۱)

ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺁﻣﺪ ﺳﺮ ﻫﺮ ﺩﻳﻮﺍﺭﻱ، ﻣﻴﺨﻜﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻛﺎﺷﺖ.ﭘﺎﻱ ﻫﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﻱ ﺷﻌﺮ...

زندگی یعنی چه؟ یعنی آرزو کـــــــــم داشتن چون قناعت پیشگان ...

دل اگر از من گریزد وای منغم اگر از دل گریزد وای دلما ز رسوای...

جای مهتاببه تاریکی شب ها ،تو بتاب تو بـــــیا تو...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁶⁷روزِ ...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

پارت ۳۱ناروتو به ارامی روی تخت دراز کشید، لحظه ای که سرش روی...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل سوم: تونل‌ها...

فیک : بین راندها

میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای دست ...

میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای دست ...

میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای دست ...

میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای دست ...

میگویند روزی‌؛ #مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط