سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شده

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شده
فصل سوم: تونل‌های سیاه و طنین خاطرات
جونگکوک بدون معطلی، دست ا. ت را گرفت. دستش مثل همیشه سرد بود، اما این‌بار لرزشی خفیف در آن حس می‌شد—شاید از خشم، شاید از نگرانی. او ا. ت را به سمت یکی از قفسه‌های بزرگ کتابخانه کشید. با یک حرکت سریع، کتابی با جلد چرمی و سیاه را بیرون کشید. بلافاصله صدای چرخ‌دنده‌های قدیمی و فلزی از پشت دیوار به گوش رسید و بخشی از قفسه به سمت داخل عقب رفت و راهرویی تنگ و تاریک را نمایان کرد که بوی کهنگی و خاک در آن موج می‌زد.

«وارد شو! سریع!» جونگکوک با صدایی که دستوری بود، ا. ت را به داخل راهرو هل داد. به محض اینکه وارد شدند، قفسه پشت سرشان با صدای مهیبی بسته شد و آن‌ها را در تاریکیِ محض رها کرد. ا. ت به شدت نفس‌نفس می‌زد. قلبش در سینه‌اش می‌کوبید و می‌توانست صدای برخورد مشت‌های موجودات ناشناخته را به درِ کتابخانه بشنود.

جونگکوک با دست آزادش بشکنی زد. ناگهان، مشعل‌های دیواریِ داخل تونل، یکی پس از دیگری با شعله‌هایی به رنگ آبیِ سرد روشن شدند. نور آبی، فضای تونل را به شکلی وهم‌انگیز روشن کرد. دیوارهای سنگی این تونل با کتیبه‌هایی به زبان باستانی پوشیده شده بود که با هر قدم آن‌ها، نور ضعیفی از خود ساطع می‌کردند.

«اینجا کجاست؟» ا. ت با صدایی لرزان پرسید.

جونگکوک که با قدم‌هایی بلند و هوشیارانه حرکت می‌کرد، جواب داد: «این رگ‌های قلعه است. اینجا جایی است که تاریخِ خاندان تو در دیوارهایش حک شده.»

آن‌ها در مسیری پیچ‌در‌پیچ به راه افتادند. در مسیر، ا. ت با صحنه‌های عجیبی مواجه شد: مجسمه‌های سنگی از افرادی که انگار در لحظه‌ی وحشت منجمد شده بودند، و آینه‌هایی که به جای نشان دادنِ تصویر خودشان، صحنه‌هایی از گذشته‌ی قلعه را نمایش می‌دادند. در یکی از آینه‌ها، ا. ت تصویر خودش را دید، اما نه با لباس‌های خودش؛ او لباسی از پارچه‌های گران‌بها و قدیمی به تن داشت و دختری که شبیه او بود، در کنار جونگکوک—که در آن تصویر پیر نبود، اما انگار از همین حالا هم سرد و تنها بود—قدم می‌زد.

ا. ت ایستاد و با تعجب به آینه خیره شد. «این… این من بودم؟ یا کسی که شبیه من بود؟»

جونگکوک ایستاد و به آینه نگاه نکرد. او با صدایی گرفته گفت: «زمان در این قلعه خطی نیست. اینجا، گذشته و آینده در هم تنیده‌اند. چیزی که دیدی، سرنوشتی است که شاید هزاران سال پیش نوشته شده و حالا دوباره داره تکرار می‌شه.»

هنوز حرفش تمام نشده بود که زمین زیر پایشان لرزید. از سقف تونل، سنگ‌های بزرگی به پایین سقوط کردند. جونگکوک بدون لحظه‌ای درنگ، ا. ت را در آغوش گرفت و به سمت دیگر راهرو پرید. درست در همان لحظه‌ای که آن‌ها از آنجا رد شدند، تخته‌سنگی سنگین دقیقاً روی همان نقطه فرود آمد.

«تله‌ها…» جونگکوک زیر لب گفت. «قلعه نمی‌خواد ما به اعماقِ اصلی برسیم.» آن‌ها وارد محوطه‌ی بازتری شدند که شبیه به یک تالار زیرزمینی بود. در وسط تالار، یک حوضچه‌ی سنگیِ بزرگ قرار داشت که به جای آب، مایعی غلیظ و تیره در آن می‌جوشید. دور تا دور تالار، مجسمه‌های سربازانی قرار داشت که شمشیرهایشان را به سمت مرکز گرفته بودند.

«ا. ت، گوش کن.» جونگکوک او را به دیوار تکیه داد و دست‌هایش را روی شانه‌های او گذاشت. چشمانش در نور آبی، عمیق و جدی بود. «این مسیرِ فرار نیست. این مسیریه که پدربزرگت تو رو برای پیمودنش فرستاده. ما باید به مرکزِ هسته‌ی قلعه برسیم، جایی که پیمانِ خون بسته می‌شه. اگر به اونجا نرسیم، سایه‌هایی که بالا دیدی، تمامِ قلعه رو می‌بلعند و بعد از اون… نوبت دنیای بیرون توئه.»

ا. ت به دستان جونگکوک نگاه کرد. او حالا به خوبی حس می‌کرد که این موجود—این خون‌آشام زیبا و مرموز—چقدر بار سنگینی را به دوش می‌کشد. «تو تنهایی این کار رو می‌کنی؟»

جونگکوک لبخند کمرنگی زد که برای اولین بار، اثری از غم در آن دیده می‌شد. «تا قبل از اینکه تو برسی، آره. اما حالا… حالا تو اینجایی.» ناگهان، از گوشه‌و‌کنار تالار، موجوداتی که از سایه ساخته شده بودند، شروع به شکل گرفتن کردند. آن‌ها چشم نداشتند، اما حضورشان همه چیز را سرد می‌کرد. جونگکوک دستش را در هوا تکان داد و شمشیر نقره‌ایِ عجیبی از میان سایه‌هایِ خودش بیرون آمد.

«پشتِ من بمون، ا. ت. و هر اتفاقی افتاد، به چشم‌های اون‌ها نگاه نکن!»

جونگکوک به سمت سایه‌ها یورش برد. حرکات او فراتر از درک انسان بود؛ او مثل یک طوفان، میان دشمنانش می‌چرخید. اما آن‌ها زیاد بودند. یکی از سایه‌ها به سمت ا. ت جهش کرد. ا. ت از ترس چشمانش را بست، اما قبل از اینکه سایه به او برسد، دست سرد جونگکوک مچ او را گرفت و او را به سمت درِ کوچکی در پشتِ تالار کشید.

«بدو! باید به اون اتاق برسیم!»
دیدگاه ها (۰)

ادامه فصل سومآن‌ها با تمام توان در راهروهای باریک و پر از تل...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل چهارم: تجلیِ...

ادامه فصل دوماو به سمت ا. ت آمد و او را از زمین بلند کرد. دس...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل دوم: رقص با ...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل اول: ورود به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط