.

.
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه ی سیما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود
بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
ای نداده خوشه ای زان خرمن زیبایی ام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود
دیدگاه ها (۳)

تو سکوت میکنی و فریاد زمانم را نمیشنوییک روزمن سکوت خواهم کر...

همیشه منتظر شنیدن نباشگاهی خوب ببینچشمان کسی را که با تمام و...

گرچه دُشوار است امّا بی صدایی بِهتر است!بی خیالت!...دوری از ...

توشاهکار خالقی ...تحقیر را باور نکن... درگیر و دارِ زندگی......

🩵🤍 چشم‌هایت رادر رؤیاییکه پایان نداشت،دیده‌ام...پناهِ روشنِ ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ قرار ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط