#چند پارتی تهیونگ و ات

#چند پارتی تهیونگ و ات
پارت 2
دسته گل کوچکی که از دو شب قبل اماده بود رو آوردم جلو
: اونروزی که بهت گفتم هیچوقت ترکت نمیکنم رو یادم نمیره،و هنوز هم به قولم عمل میکنم. ات،من دوست دارم
... نمیشد جواب رو از توی نگاه هاش دید،ولی باز هم حس عجیبی بهم میگفت کم کم دارم موفق میشم؛شاید بالاخره اون همه فکر رو خیالی که گاه و بی گاه توی سرم میزد که میتونم عشقم رو به ات ثابت کنم راست بود؛شایدم نه..

ویو ات
سرش پایین ولی چشمانش پر از نور‌. زیر نور ماه. چشمانش مانند ستاره ای میان میلیون ها ستاره در آسمان شب. چانه اش را گرفتم و آروم
نزدیک شدم
: تهیونگا
:جان
رفتم نزدیک گوشش و جمله ای زمزمه کردم
: من هم این حس رو به تو دارم تهیونگا . متقابل دوستت دارم
سرم را عقب کشیدم دیدم صورتش سرخ شده. کمی به پایین نگاه کرد،انگار از گفتن علاقه اش پشیمان بود. با خجالت سرش را بالا آورد.اشک در چشمانش موج میزد،نه از ناراحتی... از شوقی که واضح بود مدت ها منتظر بود تجربه کند، دسته گلی توی دستام گذاشت و گفت
:ممنونم
:بابت چی؟
:مهربونی که ازت دیدم از تمام گل های روی زمین قشنگ تر بود ... بهترین چیزی که تاحالا دوست داشتم تجربه کنم چند دقیقه ای باهم چشم تو چشم شویم تا بیشتر از زیبایی چشمانت لذت ببرم ات .

ویو تهیونگ
نزدیک تر رفتم و زل زدم به چشم هایش.
:دوست داشتی چگونه زندگی کنی؟
کمی سکوت کرد. ذهنش پر از جواب ولی باز هم سکوت جای ان همه حرف را گرفت.
بـــ/وســ/'ه ای روی لــ/بانـش گذاشتم، کوتاه اما باعث شد کمی گوشه لبش بالا برود و لبخند بزند
در میان ان ســکوت کنار ساحل، لبخندش قشنگ ترین چیزی بود که امشب دیدم. دستش را گرفتم و کمک کردم بلند شود و باهم قدم بزنیم
سرش را کج کرد و نگاهی بهم انداخت
:تهیونگا
:بله
:چند روز طول کشید تا بهم بگی
:چیو؟
:اه وانمود نکن نفهمیدی چی گفتم
:خبب راستش دو ماهی میشه که دارم بهش فکر میکنم
:هوم؟! باورم نمیشه
:هرکسی جای من بود ممکن بود انقدر زمان برای فکر کردن نیاز داشته باشد. شب ها تا صبح بیدار میماندم و با خودم فکر میکردم که ایا کاری که میکنم درسته یا نه. زمانی که زندگی ساده ای داشتم کمی هم به این موضوع فکر نکردم که یکنفر بتواند انقدر دل من رو پیش خودش زندانی کند.

با دقت به حرف هایم گوش میداد. جوری که انگار خودش هم همچین چیزی را تجربه کرده بود. دستم رو دور دستش حلقه کردم.
:ات
:هوم
:امشب بهترین شب بود
:برای منم همین طور.
دیدگاه ها (۰)

دلم میخواد بهش تکست بدم بگم :'شاید فکر کنی من فراموشت کردم و...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇25ویو هویج:حیاط هنوز شلوغ بود. اما بر...

رمان

.......//برده ی زیبا//.......

سورا و رین

وقتی بهت خیانت میکنه p۴ویو جیمین وقتی اعضا اون حرفا رو بهم ز...

چند پارتی تهیونگ

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²¹ویو: ویکتوربعد از قطع تماس، چند ...

dark life = 40

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط