چه هوایی

چه هوایی
چه طلوعی
جانم
باید امروز حواسم باشد که اگر قاصدکی را دیدم
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا
به خدایی که خودم میدانم
نه خدایی که برایم از خشم
نه خدایی که برایم از قهر
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند
به خدایی که خودم میدانم
به خدایی که دلش پروانه است
و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید
و به باران گفته است باغها تشنه شدند
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست
که مبادا که ترک بردارد
به خدایی که خودم میدانم
چه خدایی
جانم...
دیدگاه ها (۸)

پادشاهی درویشی رابه زندان انداخت،نیمه شب خواب دیدکه بیگناه ا...

احمد شاملوعجب دنیاییست!در کله پزی ها هم زبان از مغز گرانتر ا...

صبح امروزکسی گفت به من:تو چقدر تنهایی! گفتمش در پاسخ:تو چقدر...

ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﺭﺍﺍﮔﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ؛" ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ "ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ "....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط