پارت*3*
پارت*3*
خیلی شوکه شده بودم ولی کنجکاوی نمی گذاشت بروم به اتاقم وبخوابم به دست هایم نگاه کردم وای خدای من کلید رو برداشته بودم پس راه برگشتی نبود و باید به انباری میرفتم اروم اروم به سمت انباری رفتم چراغ قوه گوشیمو روشن کردم به پایین رفتم و در رو باز کردم و به داخل رفتم گرد و خاک زیادی بود و نفسم تنگ شده بود ولی باید جلوی سرفه کردنم رو میگرفتم تا کسی بیدار نشه خیلی تعجب کردم هیچ چیز عجیبی داخل اتاق نبود یک لحظه ترسیدم تار های عنکبوت بزرگی روی دیوار ها بود جلو تر رفتم یک صندوق خیلی قدیمی گوشه انباری بود صندوق رو باز کردم یک کتاب بود و چند عکس که بر روی کتاب گذاشته شده بود عکس هارو نگاه کردم هرچی نگاه کردم افراد توی عکس رو نشناختم ولی قیافه های عجیبی داشتن عکس بعدی رو نگاه کردم شبیه همون عکسی که توی اتاق پدر بزرگ بود عکس هارو کنار گذاشتم و کتاب رو برداشتم کتابی که نه نامی داشت و نه نشونی و با پارچه مشکی جلد شده بود کتاب رو باز کردم نوشته هایی بود که به زبان ما نبود پس این چه کتابی بود نمیخواستم بیشتر از این تو اون انباری بمونم و کتاب و عکس هارو برداشتم و از انباری اومدم بیرون و کلید رو سر جاش گذاشتم و با عجله به اتاقم رفتم و درباره ان داخل گوگل سرچ کردم ولی چیزی پیدا نکردم اون شب اصلا نتونستم بخوابم کتاب رو توی ساکی که از خونه اورده بودم و داخلش لباس بود گذاشتم تا گیج شدم گوشیم زنگ خورد مامان بود دکمه رو کشیدم و باهاش صحبت کردم و گفت دو ساعت دیگه میاد خونه و تلفن رو قطع کرد
خیلی شوکه شده بودم ولی کنجکاوی نمی گذاشت بروم به اتاقم وبخوابم به دست هایم نگاه کردم وای خدای من کلید رو برداشته بودم پس راه برگشتی نبود و باید به انباری میرفتم اروم اروم به سمت انباری رفتم چراغ قوه گوشیمو روشن کردم به پایین رفتم و در رو باز کردم و به داخل رفتم گرد و خاک زیادی بود و نفسم تنگ شده بود ولی باید جلوی سرفه کردنم رو میگرفتم تا کسی بیدار نشه خیلی تعجب کردم هیچ چیز عجیبی داخل اتاق نبود یک لحظه ترسیدم تار های عنکبوت بزرگی روی دیوار ها بود جلو تر رفتم یک صندوق خیلی قدیمی گوشه انباری بود صندوق رو باز کردم یک کتاب بود و چند عکس که بر روی کتاب گذاشته شده بود عکس هارو نگاه کردم هرچی نگاه کردم افراد توی عکس رو نشناختم ولی قیافه های عجیبی داشتن عکس بعدی رو نگاه کردم شبیه همون عکسی که توی اتاق پدر بزرگ بود عکس هارو کنار گذاشتم و کتاب رو برداشتم کتابی که نه نامی داشت و نه نشونی و با پارچه مشکی جلد شده بود کتاب رو باز کردم نوشته هایی بود که به زبان ما نبود پس این چه کتابی بود نمیخواستم بیشتر از این تو اون انباری بمونم و کتاب و عکس هارو برداشتم و از انباری اومدم بیرون و کلید رو سر جاش گذاشتم و با عجله به اتاقم رفتم و درباره ان داخل گوگل سرچ کردم ولی چیزی پیدا نکردم اون شب اصلا نتونستم بخوابم کتاب رو توی ساکی که از خونه اورده بودم و داخلش لباس بود گذاشتم تا گیج شدم گوشیم زنگ خورد مامان بود دکمه رو کشیدم و باهاش صحبت کردم و گفت دو ساعت دیگه میاد خونه و تلفن رو قطع کرد
- ۶.۱k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط