✦ اولین گناه ✦

✦ اولین گناه ✦

فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بود

از وقتی به این شهر آمده‌ام، هر شب در اتاقی ارزان می‌خوابم. اتاق‌هایی با ملافه‌های زردشده و دیوارهایی که رطوبت رویشان نقشه کشیده. چشمانم را باز کردم. سقف چوبی. ترک داشت. یک عنکبوت تار می‌بافت.
نفسم سنگین بود. پیشانی‌ام خیس.
دوباره آن خواب را دیدم.
خانه‌ی ما. آن خانه‌ی کوچکِ دوطبقه با درِ آبی. بوی نانِ تازه. پدرم پشت میز کارش، عینکش را جا‌به‌جا می‌کرد. خواهرم — می‌نا — روی زمین با گچ گل می‌کشید.

من پانزده ساله بودم. کنار پنجره.

و بعد... در باز شد.
دِه‌گو.
با پنج مرد. پالتویش را درآورد و روی صندلی انداخت، مثل کسی که به خانه‌ی خودش آمده.

— زمینت را می‌خواهم، یونگ‌سو.

پدرم بلند شد. لرزید، اما بلند شد.
— این خانه، خانه‌ی بچه‌های من است.

دِه‌گو خندید. خنده‌ای کوتاه و بی‌روح. دستش را بالا برد. شمشیر کشیده شد.

مادرم مرا گرفت و به زیرزمین برد. داخل صندوقِ چوبی هل داد.

— جونگ‌کوک، تکان نخور. به خاطر من. به خاطر می‌نا.
درِ صندوق بسته شد.

و من از آن شکافِ باریک، همه‌چیز را دیدم.

پدرم را روی زمین کشیدند. مادرم جیغ کشید. خواهرم — می‌نای هشت‌ساله — از پشت پرده دوید و آن مرد، بدون آنکه نگاهش کند، شمشیرش را پایین آورد.
دیدم.
خدا شاهد است که دیدم.

و بعد فقط صدای آتش بود.
من در آن صندوق ماندم. تا صبح. تا وقتی دود به داخل نفوذ کرد و من نفسم را در دستانم گرفتم. تا وقتی از صندوق بیرون آمدم و در آشپزخانه، جسدِ مادرم را دیدم که دستش هنوز به سمت صندوق دراز بود.

می‌خواست مرا نگه دارد.

و من آن‌قدر ترسیده بودم که حتی گریه نکردم
بیدار شدم.
نفس‌نفس. دستم به سمت بالش — تیغ آنجا بود. همیشه آنجاست.

به پنجره رفتم. شهر خواب بود. مه روی پشت‌بام‌ها. در دور دست، برج‌های سنگیِ محله‌ی اشراف، مثل دندان‌های یک جانور از مه بیرون زده بودند.

و آنجا بود که او زندگی می‌کرد.
دِه‌گو

من از آن شب، دیگر پسر آن خانه نبودم. جانور شدم.

اولین کسی که کشتم، نگهبانی بود که مرا از خیابان برداشت و به انبار برد میخواست به من تجاوز کند. من شانزده ساله بودم. با یک سنگ، در تاریکی، سرش را شکستم.

از آن شب برنگشتم.

پانزده سال است. پانزده سال قتل و سکوت. چهل و سه نفر. چهل و سه اسم در دفترچه‌ی چرمی‌ام — نه برای غرور، بلکه برای آنکه یادم بماند چرا زنده‌ام.

هر کدام یک پله بود.

و پله‌ی آخر... هنوز باقی مانده.
او حالا در محله‌ی اشراف زندگی می‌کند. در همان محله‌ای که خاندان روینتا حکومت می‌کند. آن خون‌آشام‌های سنگی. لرد آلیستایر روینتا — شریکِ دِه‌گو. هم‌پیمانِ کسی که خانواده‌ی من را سوزاند.
نمی‌وانم مستقیم حمله کنم. او صد نگهبان دارد. جادوگر است.
اما... می‌توانم به او نزدیک شوم.

سوگلی‌اش شوم. به محفلش راه پیدا کنم. در سایه بمانم تا روزی که تیغم به گلویش برسد.
و برای این کار، به یک دروازه نیاز دارم.

و آن دروازه... عمارت روینتا است.

پالتوی سیاهم را پوشیدم. چاقو در چکمه. دفترچه در جیبم — کنار قلبم.

به آینه نگاه کردم. موهایم بلندتر. زیر چشمانم گود. یک تار نقره‌ای از زخمِ روی شقیقه‌ام.

من دیگر آن پسرِ پانزده‌ساله نبودم. آن پسر در آتش مُرد. در صندوق خفه شد.

من چیزی بودم که از خاکسترش بیرون آمده بود.

— دِه‌گو — زیر لب گفتم. — می‌آیم. آن‌قدر نزدیک که وقتی تیغم را در گلویت فرو می‌کنم، چشمانت را ببینم که می‌فهمند پسرِ یونگ‌سو زنده است.

از اتاق بیرون آمدم.


هوا سرد بود. از بازار گذشتم. از کنار مردی که ماهی می‌فروخت. از کنار پسری که شبیه من بود — پانزده‌ساله، لاغر، با چشمانی که چیزی در آن‌ها مرده بود.

نگاهش کردم. او هم نگاهم کرد.

و من به راهم ادامه دادم.

چون من نمی‌توانم نجات دهم. فقط می‌توانم انتقام بگیرم.

به لبه‌ی محله‌ی اشراف رسیدم.

عمارت روینتا از دور پیدا بود.

سنگی و عظیم. برج‌هایی مثل نیزه. پنجره‌های قوسی‌شکل مثل چشم‌های مرده. دروازه‌ی آهنی با مارِ نقره‌ای که دور یک رز سیاه پیچیده بود — مثل دهانِ یک هیولا.

ایستادم.
و در دلم، چیزی لرزید — بین نفرت و حسرت.

چون پانزده سال پیش، من هم خانه‌ای داشتم. با درِ آبی و گل‌های بهاری.

و این خاندان — این خاندانِ لعنتی — با آن دوستش دِه‌گو، آن خانه را سوزاندند.

اگر آدم‌ها را می‌توان سوزاند، پس عمارت‌ها را هم می‌توان سوزاند.
لبخندی زدم — بی‌شادی.

— من می‌آیم — گفتم. — از دروازه‌ی شما وارد می‌شوم. از پله‌های شما بالا می‌روم. و از خونِ شما... انتقامم را می‌نویسم.
باد بلند شد. شنل سیاهم دورم پیچید.
راه افتادم.

پایان فصل دوم.

فصل سوم: «شکارچی در قفس طلایی» — به‌زودی.
دیدگاه ها (۱۳)

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

✦ اولین گناه ✦فصل چهارم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت اول---پای...

✦ اولین گناه ✦فصل اول: خانه‌ای که نفس نمی‌کشدباران به شیشه م...

عمارت ریونتا رو اینجوری تصور کنید

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

✦ اولین گناه ✦فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت---یک لحظه سر ب...

مادرم نیست

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

✦ اولین گناه ✦✧ رمانی از خون، جادو و انتقام ✧❖ شخصیت‌های اصل...

---❖ خاندان روینتا ❖«خونِ ما از پادشاهی‌ها قدیمی‌تر است. جاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط