یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم

یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم

یک روز می‌آیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم

شب‌زنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی 
تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم

پاییز تو سر می‌رسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی، نو می شوی‌، من در بهارت نیستم

زنگارها را شسته‌ام دور از کدورت‌های دور
آیینه‌ای رو به توام‌، اما کنارت نیستم

دور دلم دیوار نیست، انکار من دشوار نیست
اصلا منی در کار نیست، امن ام حصارت نیستم.

#افشین_یداللهی
دیدگاه ها (۱)

مثل فیلمی که اجازه ی اکران به او نمی دهندحسرتی عجیب دارم !کا...

من مثل دانش آموزیکه درس هندسه اش رادیوانه وار دوست می دارد ت...

همچون دالانی بلندتنها بودم ...پرندگان از من رفته بودند ...شب...

اگر در دوران جوانی با تنهایی انس و الفت گرفته باشیم ، عادت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط