پارت14#

پارت14#
جلوپارک که رسیدم، رفتم تقریبا وسط خیابون ایستادم.فقط میخواستم زودیه ماشین لعنتی پیداکنم تاخودموبهش برسونم.یه پرایدسفیدداشت نزدیک میشد.رفتم جلوشودادزدم :
-وایسا، وایساآقا.
مرده باوحشت زدروترمزوباچشمای گردنگام کرد. به خودش اومدو دادزد.
-چکارمیکنیییی ،دیونه شدی؟
دویدم سمت شارگردودروبازش کردمونشستم،دادزدم،
-آقافقط برو.جریان مرگوزندگیه.
-یعنی چی آقا،بروپایین برام دردسردرست نکن.
محکم زدم روداشبردوباعصبانیت رفتم توصورتشودادزدم :
،مگه نمیگم برووووو،این ماشین کوفتی روراه بنداز زوووودباش لعنتی.
فکرکنم خیلی قیافم ترسناک شده بودبراش که باترس آب دهنشوقورت دادوسرشوتندتند تکون میداد،انقدرهول کرده بود که سویچشونمیتونست پیداکنه تابچرخونش.بالاخره موفق شدماشینوراه بندازه.آدرسوبراش گفتمودست کردم توجیبم یه تراول پنجاهی انداختم روداشبرد.سریع راهه ربع ساعتی روپنج دقیقه ای رسوندم .فکرکنم میخواست زودترازشرمن خلاص بشه که دوتاازچراغ قرمزهارم ردکرد.بازشروع کردم دویدن. گوشیمودرآوردموشماره آزاده روگرفتم.بابوق اول جواب داد.هنوزم داشت گریه میکرد.وصدای جیغ جیغ چنددخترم میومدکه فوش میدادن.
-آزاده کجایی من الان رسیدم شهربازی؟
-پش...حق ..پشت ...حق..پشت سرویس بهداشتی ها.
گوشی روسریع قطع کردموشروع کردم دویدن انقدرشلوغ بودکه به چندنفربرخوردکردم اوناهم یاهوووو میکشیدن یافوش میدادن.وقتی رسیدم دیدمش،بغل یه دختره بودوگریه میکرد.کمی اون طرف تریه دختردیگه همسن خودش داشت باچهارپسردیگه که همسنوسالای خودم بودن بگومگومیکرد.پسراهم دستش مینداختنوصدای خندشون بلندبود.اخمام توهم رفتن چندقدم جلورفتموصداش زدم؛
-آزاده؟
ازبغل دختره بیرون اومدونگاهم کرد بعدشروع کرددویدن سمتم.منم سمتش حرکت کردم.محکم خودشوانداخت توبغلم که یه قدم رفتم عقب. دستاشودورکمرم حلقه کردوسرشوتوسینم قایم کرد.باصدای بلندشروع کردگریه کردن. یه دستمودورش حلقه کردم بادست دیگمو روی سرش گذاشتم.ماهیچه هام منقبض کردم.اولین باربودتوبغلم گرفته بودمش.میترسیدم به خودم فشارش بدم.
احساس میکردم بهش آسیب میرسونم.هم دوست داشتم بمونه هم نه،بزورخودمونگه داشتم ،که کنارنکشم.اون حالش خوب نبود.آروم پرسیدم:
- چی شده؟
سرشوبلندکردونگاهم کرد.ازشدت گریه صورتش سرخ شده بودوچشماش ازپف زیادمثل یه خط صاف.دستشوسمت پسرادرازکردوگفت:
-اونا..هق..منوکشیدن این...سغ..این پشت.میخواستن...میخواستن.
دیگه نتونستم ادامشوگوش کنم ازشدت خشم، پره های بینیم بازوبسته میشدن.
دیدگاه ها (۰)

میدونم.صورتمم قرمزشده.سرم داغ شد،انگارآتیش گرفته بود.به کنار...

چنل اصلی@azimhexfgbj

شکه برگشتمونگاه لباسم کردم،اشک توچشمام جمع شد.وای لباسم خراب...

احمدباپاهای عرض شانه بازکرده بودوچماق تویکی ازدستاش،که به کف...

پارت 13......................

Destiny part 10

Iove and the moonPart39ساعت تقریبا 5 بود ازشدت استرس نمیتو...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پنجم 5

سناریو ایزانا

free from the court (p8)

پارت¹قسمت سهصدای ناله کسی رو شنیدم این دیگه از کجاا اومد هرچ...

پارت ۱۰(آرشام)بعد از این که درست وایساد یه نگاه بهش کردم ، ب...

پارت ۱۰(آرشام)بعد از این که درست وایساد یه نگاه بهش کردم ، ب...

رمان هستی بان تاریکی فصل سه پارت پنجا و هفت خیلی عصبی شدم خی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط