Iove and the moon
Iove and the moon
Part39
ساعت تقریبا 5 بود ازشدت استرس نمیتونسنم یه جا بشینم
یونا: خب یونا سریع برو برگرد اتفاقی نمی افتد
با ظاهری کاملا معمولی به طرف ماشین رفتنم
یونا: ببخشید اما امروز خودم تنهایی میرم
راننده: چشم خانم
بعد 17 دقیقه به محل قرار رسیدم اما کسی اونجا نبود یه ظاهر کاملا اشنا دیدم داشت به طرفم می امد و گفت
خیلی وقت ندیدمت دخترم
یونا: ت.. ووو. مادر منی
از شدت استرس و ناراحتی نمیتونستم حرف بزنم
انی ( اسم مادر یونا): اوه میبینم دختر کوچولوم بزرگ شده من میخوام تو رو با خواهرت اشنا کنم
یونا: چرا باید باهاش اشنا بشنم
انی: چون اون خواهر توعه
لینا: سلام خواهر
یونا: فکر کردی تو خواهر من هستی واقعا
انی: درست صحبت کنم من فقط ازت یه کاری میخوام
یونا: چه کاری
انی: که از جوگ کوک طلاق بگیری و بزاری که خواهرت باهاش ازدواج کنه
یونا: عمران من بزارم تازه تو دیگه مادر من نیستی مادر که منو توی بچگی رها کرد چه طور اسم خودش میتونه بزار مادر
بدون اینکه جوابی بده از اونجا رفتم کم کم چشمام داشت خیس میشد
گوشیم زنگ خورد جونگ کوک بود
یونا: سلام عشقم
کوک: سلام حالت خوبه اخه صدات
یونا: نه میای دنبالم حالم اصلا خوب نیست
کوک: باشه ادرس بده سریع میام
در همونی نزدیکی کتابخانه ای بود به طرف کتابخانه رفتم
در گوشه ای نشستم و سریع به گریه کردن کردم اما خیلی بی صدا انگار که قبلم داشت از جا کنده میشد
از پشت شیشه ها مادرم و لینا را دیدم کاملا خوشحال
بعد از 13 دقیقه جونگ کوک امد با چهری کاملا نگران
کوک: یونا عشقم حالت خوبه چرا گریه کردی
یونا: نمی خوام در موردش حرف بزنم فقط بیا بریم خونه لطفا
یه دقیقه هم صبر نگرد منو محکم بغل کرد
کوک: گریه نکن عشقم من اینجام و کارتم
یونا: میشه بلندم کنی سرم داره کیج میره فکر کنم زیاد گریه کردم
کوک: چرا تو موظب خودت نیستی دختر ها
یونا: تا وقتی کوکی هست لازم نیست
کوک: اره عمو کوکی در خدمت ملکه یونا
جیمین: قربان ماشین امدست میتونیم بریم
همین طور داخل ماشین بودم از بغل کوک جدا نمیشدم
یونا: خب کوک راستش مننن مادرم دیدم
کوک: چی
یونا: و خواهرم اسمش لینا ست و بهم گفت ازت طلاق بگیرم تااااا اون باهات ازززدوا
هنوزم حرفم. را کامل نگفته بودم که
کوک: ول کن من توی این زندگی فقط برام تو و بچه ام مهم هستین من چه طور تو را ول کنم اخه
یونا: ممنونم
و اشک از چشمانم جاری شد
کوک: دیگه گریه نکن من که قرار نیست از پیشت برم پس گریه نکن
اسلاید دوم استایل یونا
ببخشید کم نوشتم تنبلیم میشد بازم میگم ببخشید
#عشق_وماه
Part39
ساعت تقریبا 5 بود ازشدت استرس نمیتونسنم یه جا بشینم
یونا: خب یونا سریع برو برگرد اتفاقی نمی افتد
با ظاهری کاملا معمولی به طرف ماشین رفتنم
یونا: ببخشید اما امروز خودم تنهایی میرم
راننده: چشم خانم
بعد 17 دقیقه به محل قرار رسیدم اما کسی اونجا نبود یه ظاهر کاملا اشنا دیدم داشت به طرفم می امد و گفت
خیلی وقت ندیدمت دخترم
یونا: ت.. ووو. مادر منی
از شدت استرس و ناراحتی نمیتونستم حرف بزنم
انی ( اسم مادر یونا): اوه میبینم دختر کوچولوم بزرگ شده من میخوام تو رو با خواهرت اشنا کنم
یونا: چرا باید باهاش اشنا بشنم
انی: چون اون خواهر توعه
لینا: سلام خواهر
یونا: فکر کردی تو خواهر من هستی واقعا
انی: درست صحبت کنم من فقط ازت یه کاری میخوام
یونا: چه کاری
انی: که از جوگ کوک طلاق بگیری و بزاری که خواهرت باهاش ازدواج کنه
یونا: عمران من بزارم تازه تو دیگه مادر من نیستی مادر که منو توی بچگی رها کرد چه طور اسم خودش میتونه بزار مادر
بدون اینکه جوابی بده از اونجا رفتم کم کم چشمام داشت خیس میشد
گوشیم زنگ خورد جونگ کوک بود
یونا: سلام عشقم
کوک: سلام حالت خوبه اخه صدات
یونا: نه میای دنبالم حالم اصلا خوب نیست
کوک: باشه ادرس بده سریع میام
در همونی نزدیکی کتابخانه ای بود به طرف کتابخانه رفتم
در گوشه ای نشستم و سریع به گریه کردن کردم اما خیلی بی صدا انگار که قبلم داشت از جا کنده میشد
از پشت شیشه ها مادرم و لینا را دیدم کاملا خوشحال
بعد از 13 دقیقه جونگ کوک امد با چهری کاملا نگران
کوک: یونا عشقم حالت خوبه چرا گریه کردی
یونا: نمی خوام در موردش حرف بزنم فقط بیا بریم خونه لطفا
یه دقیقه هم صبر نگرد منو محکم بغل کرد
کوک: گریه نکن عشقم من اینجام و کارتم
یونا: میشه بلندم کنی سرم داره کیج میره فکر کنم زیاد گریه کردم
کوک: چرا تو موظب خودت نیستی دختر ها
یونا: تا وقتی کوکی هست لازم نیست
کوک: اره عمو کوکی در خدمت ملکه یونا
جیمین: قربان ماشین امدست میتونیم بریم
همین طور داخل ماشین بودم از بغل کوک جدا نمیشدم
یونا: خب کوک راستش مننن مادرم دیدم
کوک: چی
یونا: و خواهرم اسمش لینا ست و بهم گفت ازت طلاق بگیرم تااااا اون باهات ازززدوا
هنوزم حرفم. را کامل نگفته بودم که
کوک: ول کن من توی این زندگی فقط برام تو و بچه ام مهم هستین من چه طور تو را ول کنم اخه
یونا: ممنونم
و اشک از چشمانم جاری شد
کوک: دیگه گریه نکن من که قرار نیست از پیشت برم پس گریه نکن
اسلاید دوم استایل یونا
ببخشید کم نوشتم تنبلیم میشد بازم میگم ببخشید
#عشق_وماه
- ۴۷۰
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط