تکیه بر جنگل پشت سر، روبروی دریا هستم

تکیه بر جنگل پشت سر، روبروی دریا هستم
<آنچنانم که نمی‌دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است، حال جنگل سبز سبز است
<من که رنگم را باران شسته است، در چه حالی آیا هستم؟
کوچ مرغان را می‌بینم، موج ماهی‌ها را نیز
<حیف انسانم و می‌دانم، تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
<من ولی در کار جان شستن، از غبار فردا هستم
صفحه‌ای ماسه بر می‌دارم، با مداد انگشتانم می‌نویسم
<من آن دستی که رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می‌خندند، من به چشمانم می‌گویم
<زندگی را می‌بینی بگذار این چنین باشم تا هستم
دیدگاه ها (۸)

گفتم ای جنگل پیرتازگیها چه خبر؟پوزخندی زد و گفت:هیچ! کابوس ت...

دوستای گلم من اگر کم پست میزارم فقط میخوام شما نگاتون به اسم...

ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﺎﻥﻣﺜﻞ ﺯﺭﺷﮏ ﻭ ﭘﻠﻮﻣﺜﻞ ﻣﺎﺳﺖ ﻭ ﺧﯿﺎﺭﻣﺜﻞ ﭘﻨ...

میگن سه چیز هست که آدم از دیدنش سیر نمیشود..جادهآسماندریااله...

رادیو را روشن کرده روی موج آوا تنظیم کردم.صدای حزینی شروع به...

❤ ️برای #عدالت می نویسممی نویسم، برای روزهایی که عطر عدالت، ...

کوچه های دلتنگی🥀

جانِ دلبر، سلام!پس از مدت‌ها امروز دستم را به سوی قلمم می‌بر...

داستان کوتاه دیسک نوشته‌ی خورخه لوئیس بورخسمن هیزم شکنم. اسم...

جانِ دلبر، سلام💝پس از مدت‌ها امروز دستم را به سوی قلمم می‌بر...

با مداد شکسته می نویسم من میمانم و قلب تنهای خودم و غم ساله...

اعظم نیک‌روش

گویا فیروزکوهی شاعر تهرانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط