تکیه بر جنگل پشت سر، روبروی دریا هستم
تکیه بر جنگل پشت سر، روبروی دریا هستم
<آنچنانم که نمیدانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است، حال جنگل سبز سبز است
<من که رنگم را باران شسته است، در چه حالی آیا هستم؟
کوچ مرغان را میبینم، موج ماهیها را نیز
<حیف انسانم و میدانم، تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
<من ولی در کار جان شستن، از غبار فردا هستم
صفحهای ماسه بر میدارم، با مداد انگشتانم مینویسم
<من آن دستی که رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم میخندند، من به چشمانم میگویم
<زندگی را میبینی بگذار این چنین باشم تا هستم
<آنچنانم که نمیدانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است، حال جنگل سبز سبز است
<من که رنگم را باران شسته است، در چه حالی آیا هستم؟
کوچ مرغان را میبینم، موج ماهیها را نیز
<حیف انسانم و میدانم، تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
<من ولی در کار جان شستن، از غبار فردا هستم
صفحهای ماسه بر میدارم، با مداد انگشتانم مینویسم
<من آن دستی که رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم میخندند، من به چشمانم میگویم
<زندگی را میبینی بگذار این چنین باشم تا هستم
- ۹۱۱
- ۲۴ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط