رمان عشق بی مقدمه
رمان عشق بی مقدمه
وای خدااااا....حالا من چیکار کنم....الانم وقته عادته ماهیانه بود آخه...؟..وای خاک توسرم نوار نیاوردم که....
باید میرفتم از فروشگاهه دمه هتل میخریدم...
زود مانتومو پوشیدم....شالمم انداختم سرم..زود اومدم برم..آرتین اومد جلوم...گفت
-کجا میری...
-میرم مغاذه
-واسه چی...الان سلین ببینتت ..میخواد بیاد اینجا....بعدم این وقته شب کجا...بگو من میرم واست میخرم چی میخوای..
-عه گیر نده ارتین..زود میام...نمیتونم بگم..برو کنار میخوام برم...
-گفتم بگو خودم میرم واست میگیرم...
-برو اون ور لطفا...
دیدم نمیره...پانو محکم زدم رو زانوش...فرار کردم...
رفتم گرفتم ...خیالم راحت شد...
اومدم برم توی هتل...ارتین جلوم ظاهر شد...وای معلوم بود چی گرفتم...
یه نگاه کرد به خودمو ..یه نگاه کرد به پلاستیک...
انگار هنوز متوجه نشده بود که من...چی خریدم...
قیافشو به علامته اینکه ...(این چیه)کرد...
پلاستیکو گرفتم عقب...آب دهنمو قورت دادم..اگه میفهمید...آبروم میرفت...
پلاستیکو به سرعت...از دستم گرفت...
یه نگاهی کرد..اول خشکش زد..ولی بعدپلاستیکو داد دستمو خندید ...وگفت
-اوخی...
از خجالتم بدو بدو...دوویدم رفتم سمته اتاق...رسیدم دمه اتاق ...دیدم کارت نیاوردم...وای اگه سلین الان میومد چی...
خداروشکر زودترارتین اومد...بازم اون نیشخنده خبیثانه روی لبش بود...
ای خدا ابروم رفت...سرمو انداختم پایین...سرمو اورد بالا...گفت
-اشکال نداره...
درو باز کرد....دوویدم تو....
آرتین هم ...اومد جلو گفت
-بریم؟
با خجالت گفتم
-بریم...
دستمو گرفت ..رفتیم طرفه ماشین...نشستیم راه افتاد....
اصلا حال نداشتم...فقط سرمو گذاشته بودم رو صندلیو حرفم نمیزدم...
انگار ارتین فهمیده بود حال ندارم...گفت
-مهتاب میخوای بریم یه چیز بخوریم ..بستنی چیزی...چون اصن حال نداری بخاطر....
دیگه حال نداشتم باهاش دعوا کنم...
فقط سرمو تکون دادم وایساد یه جا...
رفتو چن دقیقه بعد با یه شیرموزه لیوانه بزرگبا پیراشکی و کیک آورد واسم...چشام شد مثله گردو...گفتم
-اوووو...چه خبره من همشو نمیتونم بخورم که...
-خب بخور هرچقدرشو نتونسی بخوری...بده من بخورم
-باشه
خیلی کم خوردم...دیگه هیچیم نمیتونستم بخورم...
وقتی دادم دستش...یکم نگاه کرد..از روی جای لبه من خورد...این کارش اتفاقی بود...یا از دستی...
رسیدیم دمه بیمارستان...ارتین رفت با یه مرده حرف زد...مرده یه جارو اشاره کرد...
یه پسره از درش اومد بیرون...با دیدنه ارتین نیشش شول شد...خیلی همو تحویل گرفتن..بعد چن دقیقه ای...پسره زد روی شونه ی آرتین ...ارتین به من اشاره کرد...
بعد گفت بیا اینجا..
من رفتم جلوتر...رسیدم به پسره ..پسره خیلی خوب تحویلم گرفت...
گفتم
-سلام
ارتین پرید وسط
-حسام این مهتابه...یه دختر عالی..درجه یک
نیشم شول شد...
حسام خیلی قشنگ رو به من کردو گفت
-سلام خانومه...خوشگل...من حسامم دوسته ارتین..
بعد دستشو اورد جلو و گفت خوشبختم...
یه نگاه کردم به آرتین...
ارتین خیلی عصبانی شد...منم از ترس اون دستمو نبردم جلو...حسام خودش فهمید...
دستشو کشید عقب..
حسام رفت با چنتا دخترو یه پسر حرف زدو اومد به منو ارتین گفت
-برید تو اون اتاق...
ما رفتیم داخله اون اتاق...
اصلا حال نداشتم...
نشستم روی صندلی..ارتین هم اومد کنارم نشست...
دستشو انداخت دوره گردنمو گفت
-خیلی بی حال شدیا...
-آره...ببخشید...
-میفهمم...
حسام یهو اومد تو
..
بهم اشاره کرد که برم یه لباسو بپوشم...وقتی لباسو پوشیدم حسام روبه منو ارتین کردو گفت
-ما نمیتونیم بگیم پای مهتاب خانوم شکسته چچون باید گچ بگیرین ...شماهم فردا شب میرید پس...اگه خواستید گچو باز کنید..به دردسر میوفتید میخوان پارو چک کننو اینا..بعدم خیلی سنگینه اذیت میشید...
ما مجبوریم بگیم...که پیچ خورده..و خیلی نه درد داره نه چیزی
دوتامون سرامونو تکون دادیم
ارتین گفت
-برو بخواب روی تخت...
-باشه...
رفتم خوالیدم که یهو گوشیه آرتین زنگ خورد...
سامیار بود..ارتین گوشیو برداشتو گفت
-علو
سامیار:
کجایید شما؟؟این وقته شب
-بیمارستان....
سامیار:
بیمارستان واسه چی.....؟؟چیشده
-پای مهتاب پیچ خورده
سامیار
چییییییی؟ادرس بده بیایم...
ارتین ادرسو گفت...
چن دقیقه بعد همه ریختن تو اتاق...خب باید هنر بازیگریمو اینجا به کار میبردم...
خیلی شولو ول شدمو..اینا مثه جنازه...
اونا خیلی ترسیده بودن...
حسام داشت به پام الکی ور میرفت...
منم اخو اوخ میکردم...اون بیچاره داشت جلو خودشو میگرفت نخنده...
حسام گفت
-یکی باید همراهه بیمار شب بمونه صبح میتونه بره ..
آرتین زودتر از همه گفت
-من میمونم...
سحر خواست بگه من میخوام بمونم..ولی آرتین قبول نکرد...یه نگاه که انداختم به سلین
چقدر توهم بود...معلوم بود ناراحته..
چقدر دلم میسوخت واسه این دختر...
همه نگرانه پام بودن که کی خوب میشه
وای خدااااا....حالا من چیکار کنم....الانم وقته عادته ماهیانه بود آخه...؟..وای خاک توسرم نوار نیاوردم که....
باید میرفتم از فروشگاهه دمه هتل میخریدم...
زود مانتومو پوشیدم....شالمم انداختم سرم..زود اومدم برم..آرتین اومد جلوم...گفت
-کجا میری...
-میرم مغاذه
-واسه چی...الان سلین ببینتت ..میخواد بیاد اینجا....بعدم این وقته شب کجا...بگو من میرم واست میخرم چی میخوای..
-عه گیر نده ارتین..زود میام...نمیتونم بگم..برو کنار میخوام برم...
-گفتم بگو خودم میرم واست میگیرم...
-برو اون ور لطفا...
دیدم نمیره...پانو محکم زدم رو زانوش...فرار کردم...
رفتم گرفتم ...خیالم راحت شد...
اومدم برم توی هتل...ارتین جلوم ظاهر شد...وای معلوم بود چی گرفتم...
یه نگاه کرد به خودمو ..یه نگاه کرد به پلاستیک...
انگار هنوز متوجه نشده بود که من...چی خریدم...
قیافشو به علامته اینکه ...(این چیه)کرد...
پلاستیکو گرفتم عقب...آب دهنمو قورت دادم..اگه میفهمید...آبروم میرفت...
پلاستیکو به سرعت...از دستم گرفت...
یه نگاهی کرد..اول خشکش زد..ولی بعدپلاستیکو داد دستمو خندید ...وگفت
-اوخی...
از خجالتم بدو بدو...دوویدم رفتم سمته اتاق...رسیدم دمه اتاق ...دیدم کارت نیاوردم...وای اگه سلین الان میومد چی...
خداروشکر زودترارتین اومد...بازم اون نیشخنده خبیثانه روی لبش بود...
ای خدا ابروم رفت...سرمو انداختم پایین...سرمو اورد بالا...گفت
-اشکال نداره...
درو باز کرد....دوویدم تو....
آرتین هم ...اومد جلو گفت
-بریم؟
با خجالت گفتم
-بریم...
دستمو گرفت ..رفتیم طرفه ماشین...نشستیم راه افتاد....
اصلا حال نداشتم...فقط سرمو گذاشته بودم رو صندلیو حرفم نمیزدم...
انگار ارتین فهمیده بود حال ندارم...گفت
-مهتاب میخوای بریم یه چیز بخوریم ..بستنی چیزی...چون اصن حال نداری بخاطر....
دیگه حال نداشتم باهاش دعوا کنم...
فقط سرمو تکون دادم وایساد یه جا...
رفتو چن دقیقه بعد با یه شیرموزه لیوانه بزرگبا پیراشکی و کیک آورد واسم...چشام شد مثله گردو...گفتم
-اوووو...چه خبره من همشو نمیتونم بخورم که...
-خب بخور هرچقدرشو نتونسی بخوری...بده من بخورم
-باشه
خیلی کم خوردم...دیگه هیچیم نمیتونستم بخورم...
وقتی دادم دستش...یکم نگاه کرد..از روی جای لبه من خورد...این کارش اتفاقی بود...یا از دستی...
رسیدیم دمه بیمارستان...ارتین رفت با یه مرده حرف زد...مرده یه جارو اشاره کرد...
یه پسره از درش اومد بیرون...با دیدنه ارتین نیشش شول شد...خیلی همو تحویل گرفتن..بعد چن دقیقه ای...پسره زد روی شونه ی آرتین ...ارتین به من اشاره کرد...
بعد گفت بیا اینجا..
من رفتم جلوتر...رسیدم به پسره ..پسره خیلی خوب تحویلم گرفت...
گفتم
-سلام
ارتین پرید وسط
-حسام این مهتابه...یه دختر عالی..درجه یک
نیشم شول شد...
حسام خیلی قشنگ رو به من کردو گفت
-سلام خانومه...خوشگل...من حسامم دوسته ارتین..
بعد دستشو اورد جلو و گفت خوشبختم...
یه نگاه کردم به آرتین...
ارتین خیلی عصبانی شد...منم از ترس اون دستمو نبردم جلو...حسام خودش فهمید...
دستشو کشید عقب..
حسام رفت با چنتا دخترو یه پسر حرف زدو اومد به منو ارتین گفت
-برید تو اون اتاق...
ما رفتیم داخله اون اتاق...
اصلا حال نداشتم...
نشستم روی صندلی..ارتین هم اومد کنارم نشست...
دستشو انداخت دوره گردنمو گفت
-خیلی بی حال شدیا...
-آره...ببخشید...
-میفهمم...
حسام یهو اومد تو
..
بهم اشاره کرد که برم یه لباسو بپوشم...وقتی لباسو پوشیدم حسام روبه منو ارتین کردو گفت
-ما نمیتونیم بگیم پای مهتاب خانوم شکسته چچون باید گچ بگیرین ...شماهم فردا شب میرید پس...اگه خواستید گچو باز کنید..به دردسر میوفتید میخوان پارو چک کننو اینا..بعدم خیلی سنگینه اذیت میشید...
ما مجبوریم بگیم...که پیچ خورده..و خیلی نه درد داره نه چیزی
دوتامون سرامونو تکون دادیم
ارتین گفت
-برو بخواب روی تخت...
-باشه...
رفتم خوالیدم که یهو گوشیه آرتین زنگ خورد...
سامیار بود..ارتین گوشیو برداشتو گفت
-علو
سامیار:
کجایید شما؟؟این وقته شب
-بیمارستان....
سامیار:
بیمارستان واسه چی.....؟؟چیشده
-پای مهتاب پیچ خورده
سامیار
چییییییی؟ادرس بده بیایم...
ارتین ادرسو گفت...
چن دقیقه بعد همه ریختن تو اتاق...خب باید هنر بازیگریمو اینجا به کار میبردم...
خیلی شولو ول شدمو..اینا مثه جنازه...
اونا خیلی ترسیده بودن...
حسام داشت به پام الکی ور میرفت...
منم اخو اوخ میکردم...اون بیچاره داشت جلو خودشو میگرفت نخنده...
حسام گفت
-یکی باید همراهه بیمار شب بمونه صبح میتونه بره ..
آرتین زودتر از همه گفت
-من میمونم...
سحر خواست بگه من میخوام بمونم..ولی آرتین قبول نکرد...یه نگاه که انداختم به سلین
چقدر توهم بود...معلوم بود ناراحته..
چقدر دلم میسوخت واسه این دختر...
همه نگرانه پام بودن که کی خوب میشه
- ۱۹.۱k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط